نوروز
نوروز طلایۀ زیبایی ست
من این کلام را،
به کثرت تمامی روزهای عمر خود،
شنیده ام،
یا که خوانده ام.
من این کلام را
اما!
دروغی بزرگ می دانم.
نوروز طلایۀ زیبایی ست.
اما برای کی؟
برای کدام مردم؟
من در زاغه های جنوب
زاده ام.
و در نخلزار های کرانۀ کارون
زیسته ام.
و امروز
سالهاست
که در گودهای کنار ری
در حلبی آبادها
رنج میکشم.
من در تمامی عمر خویش
یک بار هم
زیبایی و طراوت نوروز را
احساس نکرده ام.
من از سلالۀ کارم.
پدرم از قبیلۀ دهقانان جنوب بود.
و من خویش
کارگر چیت ری هستم.
نوروز برای ما،
همواره،
فصل هجوم درد ها
بوده است.
درد عمیق تر نداری ها
درد عظیم، حقارت ها
درد مواجهه ژرف تر با فقر
درد خجالت از زن و بچه
درد برهنگی فامیل
در شهر لباسهای فاخر.
درد حقارت زاغه نشینی
در شهر کاخهای مدرن.
نوروز برای ما
هر سال،
حدیث واقعی فقر بود.
ما
اما!
از روایت نوروز
هر سال
این حقیقت روشن را
بر لوح خاطر خویش
ثبت کرده ایم.
ما!
کارگریم
مردم محکوم
در نظام سرمایه.
روزی که ما
با اتحاد مقدس خویش
این بختک مخوف را
دفن کنیم،
آن روز را
نوروز می کنیم.
م
الف