ناصر پایدار
علیه تئوری دو تشکیلاتی یا نظریه جدائی
« حزب» و «سازمان های توده ای» طبقه کارگر
وقت آن است که
نسخه پیچی دو تشکیلاتی جنبش کارگری با بصیرتی ژرف، طبقاتی
و از منظر مطمئن و استوار کمونیسم طبقه کارگر آماج انتقاد
ریشه ای قرار گیرد. این تئوری تا همین امروز ضرباتی بسیار
کوبنده و جبران ناپذیر بر مبارزه طبقاتی پرولتاریا و بر
جنبش کمونیستی و انترناسیونالیستی این طبقه وارد ساخته
است. پیشینه سیاه پاره ای انتقادات لیبرالیستی و ضد
سوسیالیستی به این تئوری نباید دستاویزی برای استتار ماهیت
سوسیال بورژوائی آن شود. در این مقاله من تلاش خواهم نمود
که جوانب مختلف مسأله را هر چند مختصر مورد بررسی قرار
دهم، اما پیش از آن لازم است که عوارض فاجعه بار این نوع
نگاه به امر سازمانیابی جنبش کارگری را به صورت بسیار ساده
ای در پیش روی کمونیست های واقعی و دست اندرکاران جدی و با
صداقت مبارزه طبقاتی توده های کارگر تصویر نمایم. به جامعه
روز ایران، پدیده « چپ » و جنبش کارگری نگاه کنیم. شمار
محافلی که زیر نام حزب، سازمان، گروه، اتحاد، شورا، هسته و
اسامی دیگر، خود را کمونیست، دست اندرکار سازمانیابی جنبش
کارگری، پرچمدار انقلاب سوسیالیستی، مدعی انواع مرزبندی با
«چپ» نوع توده ای و اکثریتی و مانند اینها می دانند!! به
طور قطع از صدها افزون است. هر کدام دنیائی به دیگران
انتقاد دارند، هر یک از اینها خود را تنها سوخته حقیقت
کمونیستی اعلام می کنند و وجود دیگران را برای جنبش کارگری
مضر می پندارند و بالاخره اینکه هر گروه، محفل و حزب به
رغم بی ارتباطی مطلق با فرایند جاری جنبش کارگری، با چند
کارگر در ارتباط قرار دارد. معنای صریح این وضعیت آن است
که حداقل یک جمعیت هزار نفری یا شاید چند هزار نفری از
کارگران ایران در درون صف بندی عقیدتی ساخته و پرداخته این
محافل به مخالفان مسلکی همدیگر تبدیل گردیده اند، این
جمعیت که روزی فعالان جنبش طبقه خویش بوده اند و یا لااقل می توانسته اند چنین نقشی را احراز کنند، الان اگر نه همه
آنها، اما در ترکیب غالب خود فاقد هر نوع اثرگذاری بر روند
فعل و انفعالات مبارزه جاری توده های کارگرند، وظیفه
دخالتگر بودن و نقش نافذ در مبارزه طبقاتی را با رسالت
پیشبرد امورعقیدتی و سیاسی حزب وگروه جایگزین ساخته اند و
در این راستا کارشان عضوگیری کارگران برای سکت خود و
استفاده از آنها بعنوان سیاهی لشکر حزبی در رقابت با
گروهها و احزاب دیگر است. این سناریوی سیاه و فاجعه باری
است که به عنوان یکی و فقط یکی از نتایج کار رویکرد یا
رویکردهای دو تشکیلاتی جنبش کارگری در برابر ما قرار دارد.
برای لحظه ای کمی تعمق کنیم و با احساس مسؤلیت ژرف طبقاتی
و انسانی به ابعاد فاجعه خیره شویم. احزاب، سازمان ها،
گروهها و محافلی که در یک دوره طولانی تاریخی با بیشترین
حرص و جوش و ادعا از تلاش مستمر وفداکارانه برای
سازمانیابی طبقه کارگر سخن رانده اند، نتیجه مستقیم کارشان
از هم پاشاندن جنبش کارگری، محروم ساختن این جنبش از
فعالین خود و تبدیل کارگران مبارز به انسان های کاملاً بی
تأثیر و سیاهی لشکر سکت های عقیدتی شده است. به این وضعیت
باید پایان داد. اما این کار هیچ ساده نیست. آنچه که از
دید فعالین صادق و جدی جنبش کارگری یک فاجعه است به طور
قطع از منظر رهبران احزاب و گروهها عین ملزومات بنیادی
مبارزه طبقاتی است!!! خود این مسأله، چگونگی شناخت و تحلیل
آن، علل جانبداری یا دفاع سرسخت حزب نشینان و از آن بدتر
بخشی از فعالین کارگری نسبت به این روند و رویکرد، مقاومت
اینان در مقابل هر نظریه مخالف و هر نقد کمونیستی این
روند، همه و همه خود موضوعات جدی مبارزه طبقاتی هستند. یک
نکته مهم دیگر در همین قلمرو این است که مدافعان رویکرد تا
کنونی به محض مواجهه با تصویر فجیع بالا، بلادرنگ انگشت
خویش را به سوی اختاپوس سیاه دیکتاتوری نشانه خواهند رفت.
آنان با رجوع به سلطه سالیان دراز قهر و سرکوب عریان
پلیسی، بر نقش تعیین کننده و مهلک رویکرد دوتشکیلاتی در
پیدایش این وضعیت پرده می اندازند. دیکتاتوری به طور قطع
در تخریب و اختلال فرایند سازمانیابی طبقاتی جنبش کارگری
نقش اساسی بازی کرده است، اما روایت دوتشکیلاتی طبقه کارگر
در اساس خود و جدا از بود و نبود دیکتاتوری، به هر حال
روایتی سوسیال بورژوائی است. این نوع نگاه و رویکرد به امر
سازمانیابی پرولتاریا، مسلماً در شرائط استیلای دیکتاتوری
زمینه بسیار بیشتری برای نشو و نما داشته است، اما ریشه آن
را نمی توان در مجرد وجود سرکوب و کشتار و قهر نظامی دولت
ها کاوش کرد. مدافعان دو تشکیلاتی برای درهم کوبیدن هر
نطفه نقد کمونیستی این نظریه، سوای پیش کشیدن دیکتاتوری به
« حبل المتین» دیگری نیز مسلماً چنگ خواهند انداخت. آنان
چماق تکفیر را از همه سو علیه مهاجمان به « لنینیسم » بلند
خواهند کرد!! زندگی در آشیان تنگ اپوزیسیون نمائی بورژوائی
و فاقد هر گونه بار کمونیستی و کارگری در طول دوره های
ممتد چنان شکاف عظیمی میان منافع سکتی اربابان احزاب و
مصالح و صوابدیدهای واقعی جنبش ضد کار مزدی طبقه کارگر
پدید آورده است که پر کردن آن به نفع کمونیسم لغو کار مزدی
نیاز تحمل تمامی این تکفیرها است. استدلال معروف آشپز ناصر الدین شاه قاجار برای کارگر ایرانی بسیار آشناست. حرف
او این بود که: « نوکر سلطان است، نه نوکر بادمجان».
مدافعان تحزب بورژوائی طبقه کارگر نیز تاریخاً نه در
اضطراب چگونگی سرنوشت مبارزه طبقاتی توده های کارگرعلیه
اساس کار مزدی که دغدغه دار معتقدات مکتبی کاریکاتوری خویش
بوده اند. هر بخشی از بورژوازی به شیوه ای برای داشتن سهمی
در قدرت سرمایه تلاش می کند. اربابان فرقه های موجود و
اسلاف دور و نردیک آنها نیز تاریخاً و سنتاً برای حصول
همین هدف آویختن به نام کارگر و نحله « لنینیسم » را
راهکار طریقت خویش ساخته اند. اینها همه واقعیاتی هستند که
وجود دارد. اگر قرار است روزی جنبش ضد کار مزدی طبقه کارگر
و کمونیسم لغو کار مزدی این طبقه پیروز شود باید با همه
این واقعیت ها در عمق شط جاری و پرخروش پیکار توده های
کارگر دست و پنجه نرم نمود. در همین گذر باید پدیده دو
تشکیلاتی را نیز با همه گفتگوها، توجیهات، استدلال ها و
تبیین هائی که حول و حوش آن وجود داشته و دارد هر چه عمیق
تر شناخت و جوانب مختلف آن را با نگاهی کمونیستی و طبقاتی
کاوید. در اینجا هدف این است و برای این کار به سراغ حلقه
های اصلی بحث می رویم.
نگاهی به تاریخ
مارکس در
توضیح مفروضات درک مادی تاریخ می گوید: « انسانها را می
توان بنا به شعور، مذهب و یا هر چیز دیگر که مایل باشید از
حیوانات تمیز داد. خود آنها به مجرد اینکه شروع به
تولید وسائل معیشت خود می کنند، تمایز خود از حیوانات
را آغاز می نمایند». در مورد محتوای مبارزه و چگونگی
سازمانیابی طبقه کارگر هم تئوریها و نسخه پیچی ها فراوان
است اما حقیقت این است که کارگران خودشان تاریخاً و به طور
واقعی جنبش خویش را ازضدیت با سرمایه داری آغاز
کرده اند و بدون توسل به هیچ نوع تفکیکی میان اقتصاد و
سیاست سازمان داده اند. توضیح واضحات است که کارگران
تا مدت های مدید قادر به ابراز حیات اجتماعی به صورت یک
طبقه یا یک جنبش مستقل طبقاتی در مقابل صاحبان سرمایه و کل
نظام سرمایه داری نبوده اند، اما بسیار مهم است که شاخص
واقعی روند پیکار آنان حتی در طول همین دوره نیز همه جا رویکرد ضد استثمار کاپیتالیستی و ضد بی حقوقی ها و مظالم
و جنایات ناشی از رابطه خرید و فروش نیروی کار بوده است.
سرگذشت جنبش کارگری از لحظه ظهور تا ربع آخر قرن نوزدهم به
راستی چنین است و بررسی ماتریالیستی، پراتیک و انقلابی این
فرایند به طور قطع حاوی درسهائی بسیار آموزنده برای
کمونیست ها و فعالین رادیکال مبارزه طبقاتی پرولتاریا در
شرائط حاضر دنیای سرمایه داری است.
انگلیس اولین
کشوری است که رابطه کار و سرمایه در آنجا به شیوه تولید
مسلط مبدل گردیده است اما رد پای پیدایش این شیوه تولید را
باید در سواحل دریای مدیترانه و به طور مشخص در ایتالیای
امروز سراغ گرفت. پروسه جدال میان کارگر و سرمایه نیز
طبیعتاً در همین جا است که نطفه می بندد و در همین جاست که
متولد می شود. شروع نیمه دوم قرن چهاردهم میلادی شاهد تلاش
وسیع کارگران مانوفاکتورهای نساجی چندین شهر ایتالیا برای
ایجاد اتحاد میان خود و مبارزه مشترک علیه صاحبان سرمایه
است. این مبارزات در همان روزهای نخست آرایش و صف بندی
توسط نیروی قهر حاکمان فئودال روز سرکوب می گردد و یکی از
پیشروان مهم آن اعدام می شود. جنبش کارگران اما پیچ و خم
تداوم خود را پی می گیرد و در سال 1378 میلادی به یک قیام
نیرومند منتهی می گردد. رهبر قیام، کارگری است به نام «
چومپی» و مطالبات کارگران در قیام به شرح زیر است.
-
افزایش دستمزد
-
برخورداری از حقوق سیاسی
-
قدرت سیاسی کارگری
شنیدن بند سوم
این مطالبات برای هیچ کارگر آگاهی این توهم را ایجاد نمی
کند که گویا همزنجیر ایتالیانی وی در برهوت سیاه حاکمیت
فئودالی خواستار استقرار سوسیالسم محو کار مزدی بوده
است!!! اما لیست خواسته های مذکور یک حقیقت مهم مبارزه
طبقاتی پرولتاریا را بسیار خوب توضیح می دهد. اینکه حتی
برای کارگر مانوفاکتور نساجی قرن 14 نیز رابطه میان خواست
افزایش دستمزد، حقوق سیاسی، گرفتن قدرت و ضرورت جایگزینی
شرائط کار و استثمار و شکل زندگی روزش با نوعی مناسبات
اجتماعی بدون استثمار و ستم طبقاتی امری محسوس بوده است.
این حرف چه بسا با اعتراض عده ای مواجه شود. آنان خواهند
گفت که فرمولبندی خواسته ها و شعارهای مذکور نیازمند شناخت
و سطحی از آگاهی است که فروشنده نیروی کار شاغل در عمق
مانوفاکتورهای نمور آن عصر مسلماً فاقد آن بوده است. این
عده استدلال می کنند که انتظارات فوق و طرح منسجم آنها به
این صورت حاصل دخالت نخبگان مصلحی بوده است که با عزیمت از
بشردوستی برای بهبود زندگی انسانها و کاهش مفاسد اجتماعی
تلاش می کرده اند. استدلال این افراد اجزاء گسیخته ای از
حقیقت را در لابلای خود نهان دارد، اما پی نهاد آن سست،
متناقض و متافیزیکی است. بحث بر سر این نیست که ایده قدرت
سیاسی کارگری یا الغاء مالکیت خصوصی توسط چه آدم های معینی
و در کدام نقطه جغرافیائی مشخص طرح گردیده است. اساس بحث
تعمق در وحدت میان شرائط اقتصادی و اجتماعی
هر دوره معین تاریخی با پروسه تکوین و تکامل افکار
انسانهاست. گفتگو بر سر این است که پیدایش رابطه کار مزدی،
مبارزه فروشنده نیروی کار علیه کار مزدی و لاجرم اندیشه
ستیز علیه نظام بردگی مزدی را نیز همراه دارد، درست به
همانگونه که افکار، سیاست ها و چاره پردازی های متناظر با
نیاز انکشاف، تسلط و تحمیل این شیوه تولید بر توده های
کارگر را نیز با خود خلق می کند و بسط می دهد. تردیدی نیست
که هر کدام از این دو فرایند متضاد مراحل رشد و بلوغ خود
را طی می کنند و مراحل مختلف شاخ و برگ کشیدن و تعمیق خود
را دقیقاً در وحدت ارگانیک با خاستگاه مادی و فعل و
انفعالات مبارزه جاری طبقات متخاصم ناشی از این شیوه تولید
عینیت می بخشند. سخن از این نیست که نظریه قدرت سیاسی
کارگری مخلوق ذهن کارگر فلورانسی است. بر عکس همه جدال حول
این محور می چرخد که این فرمولبندی حاصل اشراق و کشف و
نبوغ خاص هیچ ذهنی نیست. ذهنیت در انفصال با واقعیت و
پروسه انکشاف ماده معنائی ندارد. اندیشیدن به قدرت سیاسی
کارگری مستقل از اینکه توسط چه کسی صورت
گرفته باشد، راه حل و پیشنهادی است که فلسفه وجود و
موضوعیت خود را از هستی رابطه خرید و فروش نیروی کار
استنتاج می کند. پاسخی به تناقضات فراجوشیده از عمق یک
رابطه اجتماعی است که در شالوده خود متناقض است. این پاسخ
می تواند اتوپیک باشد، می تواند گوشه های از یک دورنمای
واقعی را به نمایش گذارد، شاید رادیکال باشد یا نباشد. یک
نکته مهم دیگر در همین جا این است که مطالبات و انتظارات
یاد شده، از متن یک رساله فلسفی یا یک کتاب مکاشفات عقلی
متعلق به این و آن فیلسوف استخراج نشده است. بالعکس بندهای
پیوسته منشور یک جنبش کارگری کودک و نوپا است که در لابلای
دفتر تاریخ مبارزات کارگران دنیا باقی مانده است و از نسل
های پیش تر به نسل های بعدتر رسیده است. در یک کلام طرح
درهمرفتگی خواستهای سه گانه بالا توسط کارگر فلورانسی
دوران نطفه بندی رابطه خرید و فروش نیروی کار بانگ رسای
این حقیقت است که بر خلاف تصور رایج اربابان احزاب،
بالاخره کارگران هم در سلک آدمیزادند. آنان نیز حتی در سطح
نازل شناخت طبقاتی، رنج استثمار شدن توسط سرمایه را در مغز
خود درد می کشند. در مقابل درد فریاد سر می دهند و راه
مبارزه در پیش می گیرند، فقدان حقوق سیاسی برای مقابله با
صاحبان سرمایه و دستگاه سرکوب به شدت آزارشان می دهد، شیوه
های اعمال قدرت جمعی در مقابل صاحبان سرمایه و دولت حامی
آنها را تدارک می بینند و به فکر متشکل شدن می افتند. در
راستای این فرایند ضرورت تغییر عینیت موجود نیز کم و بیش
هوش و حواس آگاهان اندرونی جنبش آنها را به خود مشغول می
دارد. اینکه واقعاً به کجا می روند بستگی به مؤلفه های
معینی دارد. اگر جنبش آنان توسط احزاب کمونیست قرن بیستمی،
سوسیال دموکراسی، ناسیونال چپ و سندیکالیست ها مصادره شود
به وضعیت امروزی می افتند. اما اگر با کمک فعالان و
پیشروان اندرونی خود و آدمهائی از نوع مارکس، پروسه پیکار
ضد سرمایه داری و سوسیالیستی خود را تدبیر و پراتیک کنند
پیروز می شوند. آنچه ما اینجا از زبان اولین نسل توده
فروشنده نیروی کار دنیا در 6 قرن قبل، در سپیده مان طلوع
اعتراضات کارگری، در عمق یک جامعه فئودال و در تاریکی زار
جهانی آکنده از استثمار و مظالم فئودالی گوش می کنیم به
هیچ وجه یک استثناء نیست. بالعکس حدیث زندگی و قصه گویای
پروسه پیکار تمامی انسان هائی است که اندک اندک پا به پهنه
تاریخ می گذارند، سوای نیروی کار هیچ آهی در بساط ندارند،
فروش این نیرو تنها طریق ارتزاق آنان است، با این کار
زنجیر بردگی سرمایه را بر دست و پای خود محکم و محکمتر می
سازند، برای کاهش فشار استثمار خویش و برای کاستن از فشار
مرگبار این رقیت مجبورند که مبارزه کنند و در فرایند
پرفراز و فرود این کارزار سوای همان زنجیر پولادین رقیت
مزدی چیز دیگری ندارند که از دست دهند. در ساحل مدیترانه
این را دیدیم، به سراغ نواحی دیگر دنیا برویم.
در قرنهای
پانزده و شانزده 2 کشور انگلیس و فرانسه شاهد عروج جمعیت
چشمگیری از بردگان مزدی در عرصه جدال جاری درون این جوامع
است. کارگران مانوفاکتورهای نساجی شهر لیون برای 5 ماه
تمام بدون انقطاع چرخ تولید را از کار فرو می اندازند.
اعتصابات بزرگی در غالب کارخانه های شهر پاریس روی می دهد.
مانوفاکتورهای تولید سلاح در لندن زیر موج اعتصاب و مبارزه
کارگران دچار تعطیلی می شود. کارگاههای کاغذسازی انگلیس
اعتصابات بزرگی را تحمل می کنند. درست در طول همین دوره ما
شاهد شورش ها و خیزش های خشمگین کارگران در اعتراض به بی
حقوقی های سیاسی روز و در کارزار مستقیم علیه قدرت سیاسی
مدافع کارفرمایان و صاحبان سرمایه می باشیم. قیام گسترده
کارگران « میدل سکس » انگلیس در سال 1617 به نوعی جنگ
داخلی میان دولت وقت و توده کارگر منتهی می گردد. شورش
کارگران مانوفاکتورهای نیوکاسل به مسلح شدن وسیع فروشندگان
نیروی کار در این واحدها می انجامد و به سوی یک قیام
مسلحانه تمام عیار کارگری علیه حکومت روز انگلیس پیش می
رود. کارگران برای آزاد سازی همزنجیران اسیر خود به زندان
ها حمله می کنند و با تسخیر سیاهچال های مرگ حکومت، رفقای
خویش را آزاد می سازند. نوع این خیزش ها در شهرهای دیگر
بریتانیا و از جمله در ایالت لانکشایر نیز رخ می دهد.
سده های 14 تا
18 شاهد وقوع این حقیقت شفاف است که توده های کارگر در
ایتالیا، فرانسه، انگلیس، هلند، اسپانیا، آلمان، امریکا و
جاهای دیگر همه جا دست به کار جنبشی گسترده علیه استثمار
کاپیتالیستی، بی حقوقی سیاسی روز و مبارزه علیه قدرت سیاسی
مسلط در جامعه می باشند. کارگران در این کشورها برای متشکل
ساختن خود تلاش می کنند. در راستای این مبارزات به طور
مستمر با رژیم سیاسی حاکم رو به رو می گردند. رژیمها را به
طور جدی به چالش می کشند. تشکلهای مخفی و نیمه مخفی و علنی
خود را برپا می کنند. تا اینجا همه چیز طبیعی است. این
روندی است که از آن روز تا حال خواه پیش از تسلط نظام
سرمایه داری و خواه به طور خاص پس از آن، در بخش عظیمی از
جهان جریان داشته است. نکته اصلی در این گذر چیز دیگری
است. اینکه کارگران همه این جوامع در متن همین جنبش ها، با
مطالبات آمیخته اقتصادی و سیاسی روز، به صور مختلف خواستار
تحولات پایه ای تر و سرنوشت سازتری در مناسبات اجتماعی
مسلط هستند. در ایتالیا انتظار تغییرات اساسی در ساختار
قدرت سیاسی، مشارکت نافد کارگران در برنامه ریزیهای
اقتصادی و توزیع عادلانه کلیه مایحتاج معیشتی و رفاهی و
اجتماعی را مطرح می سازند. در آلمان جنبش های برابری
طلبانه کارگری خواهان الغاء مالکیت خصوصی، از میان رفتن
طبقات، پایان دادن به حاکمیت سیاسی بالای سر انسانها،
تقسیم عادلانه همه درآمدها و مشارکت بالسویه شهروندان در
روند کار و تولید می گردند. در همین دوران جنبش موسوم به «
تورینگن» در شهر « مولهاوزن» آلمان ایده برقراری یک حکومت
انقلابی زیر نام «شورای ابدی» را طرح می کند و همزمان
مطالبات خود را به این شرح فرموله می نماید.
1. اجتماعی
کردن همه ثروت ها
2. موظف ساختن
همگان به مشارکت در پروسه کار و تولید
3. الغاء هر
گونه سیادت و قدرت سیاسی ماوراء توده اهالی
از ایتالیا و
آلمان قرن هفدهم راهی انگلیس همین
دوره می شویم. در اینجا نیز همراه
با موج گسترده مبارزاتی که قبلاً گفتیم، شاهد عروج جنبش
حفاران هستیم. در صدر مطالبات این جنبش امحاء مالکیت خصوصی
قرار دارد. استقرار تعاونی های کمونیستی، حضور همگان در
فرایند تولید و سهم برابر شهروندان از حاصل کار، لیست
خواسته های بعدی را تشکیل می دهد. طبقه کارگر انگلیس در
میان نیروهای مخالف سلطنت مطلقه نقش رادیکال ترین و
پیکارجوی ترین نیروها را ایفاء می کند و به رغم جمعیت نازل
خود در این زمان، سلسله جنبان واقعی جدال اجتماعی برای
سرنگونی استبداد سلطنتی حاکم می باشد.
دوره تاریخی
مورد گفتگوی ما با وقوع رویداد بزرگ موسوم به « انقلاب
کبیر» در کشور فرانسه همراه است. در سالهای نخست پس از
شروع این انقلاب است که طبقه کارگر فرانسه با مشارکت فعال
خود در متن جنبش عمومی، نقش موتور محرک رادیکالیزه کردن
مطالبات، انتظارات و راهکارهای اعمال قدرت در این جنبش را
به دوش می گیرد. بر خلاف جار و جنجال وسیع « چپ » نمایانه
پیرامون « انقلابی گری» بورژوازی در آن دوران، همه بخش های
مختلف بورژوازی فرانسه ولو اینکه در قیاس با همتایان
طبقاتی خود در ممالک دیگر یک سر و گردن « مترقی تر» به نظر
می آیند، اما هیچکدام بدون نیروی سرکش فشار پرولتاریا حاضر
به پیگیری هیچ مطالبه سیاسی و اجتماعی رادیکالی نیستند.
همه جا طبقه کارگر است که رادیکالیسم در حال احتراق طبقاتی
خود را اهرم قدرت مند رانش بورژوازی به سوی طرح پاره ای
حقوق و آزادیهای سیاسی می سازد. قانون انتخابات منبعث از «
انقلاب کبیر» و مصوب سال 1790 یا معجزه فتوحات دموکراتیک
بورژوازی در تاریخ!! حدود 84 درصد جمعیت فرانسه را به طور
کامل از حقوق سیاسی، حتی داشتن حق رأی صوری و کاریکاتوری
محروم می ساخت. جناح بندی های درونی بورژوازی از ژاکوبن تا
ژیروندن و از نمایندگان رادیکال سرمایه صنعتی!!! تا
سخنگویان لایه های دیگر سرمایه و خطابه سرایان آتشین مزاج
اقشار میانی جامعه، همگی صحه گذاران متعبد و مؤمن قانون
بودند و در این میان فقط پرولتاریا است که منشور اعتراض
خویش را بر سر و روی مجلس مؤسسان روز فرو می کوبد. کارگران
منطقه سنت آنتوان پاریس و حوزه های دیگر این شهر، همراه با
کارگران چندین فابریک، با صدور یک منشور اعلام می کنند که
فرایند تحولات روز فرانسه مجبور است به خواسته های آنان
گردن نهد. آنچه در روایت چپ قرن بیستم، به دستاوردهای
انقلابات بورژوائی تعبیر شده است!!! در واقع حاصل فشار
قهرآمیز توده کارگر بر بورژوازی در عرصه مصاف مشترک علیه
نظام های کهنه تاریخی است. جنگ میان طبقه کارگر نوظهور
فرانسه با استثمار کاپیتالیستی و صاحبان سرمایه درست از
همین زمان آغاز می گردد. بورژوازی هنوز فاقد قدرت سیاسی
است و حتی تا فاز ارتقاء به طبقه مسلط اقتصادی راهی دور و
دراز در پیش دارد. از این که بگذریم، در عرصه جدال روزمره
علیه سلطنت و اشرافیت مالی و نیروهای اجتماعی مخالف خود
سخت به پرولتاریا نیاز دارد. با همه اینها نه فقط در تشدید
هولناک استثمار کارگران که در سلب هر نوع حقوق ساده انسانی
و سیاسی از این طبقه به هیچ مرزی بسنده نمی کند. قانون
ضدکارگری موسوم به« لوشاپلیه» توسط نمایندگان بورژوازی بر
علیه هر جنب و جوش طبقاتی ضد سرمایه داری توده های کارگر
به تصویب می رسد و پرولتاریا درست در همان حال که با توسل
به قدرت طبقاتی اش بورژوازی را به سوی ستیز با مناسبات
قرون وسطائی به پیش می راند، با جنایات این طبقه علیه خودش
نیز پیکار می کند. حوادث سال های 1792 به بعد، قیام اوت
همین سال، کشته شدن شمار زیادی از کارگران در این قیام، به
قدرت رسیدن ژاکوبنها با نیروی فشار جنبش کارگری، جنایات
ژاکوبنیسم علیه طبقه کارگر، اعدام رهبران پرولتاریا توسط
دولت ژاکوبنی، قوانین متعدد مصوب این قشر از بورژوازی برای
تنزل سطح معیشت کارگران و سلب همه آزادیها و حقوق سیاسی
این طبقه، ظهور جنبش «بابویسم» بعنوان واکنش مستقیم
پرولتاریای فرانسه در مقابل جنایات بورژوازی ژاکوبنی و
پافشاری این جنبش بر الغاء مالکیت خصوصی، همه و همه شواهد
بسیار صریح و زنده همان واقعیتی است که در بالا بدان اشاره
شد.
پیش از ادامه
بحث و قبل از مرور پروسه پیکار طبقه کارگر اروپا در قرن
نوزدهم لازم است که چند و چون حوادث بالا و سرشت واقعی
مبارزه طبقاتی کارگران در دوره مذکور را کمی عمیق تر
بکاویم. جمعبست ساده و مختصر ما در مورد نسل های نخستین
فروشنده نیروی کار در مانوفاکتورهای ایتالیا، به صورت کلی
در رابطه با جنبش های کارگری قرنهای 14 تا 18 صدق می کند.
درهمرفتگی ارگانیک مباررزه سیاسی و اقتصادی، غیرقابل تفکیک
بودن جدال علیه رژیم سیاسی با ستیز برای تحقق مطالبات
معیشتی و حقوق سیاسی، در همه جا، در همه این سده ها، در
میان توده های کارگر قاره اروپا مشهود و خصلت نما است.
وجود این شاخص های مشترک در مبارزات کارگری این دوران با
یک مشخصه مهم دیگر نیز همراه است. در هیچ کجا سخنی از
برپائی تشکلهای متفاوت مبتنی بر تفکیک مبارزه اقتصادی از
سیاسی شنیده نمی شود. متشکل شدن متضمن اتحاد وسیع و اعمال
قدرت هر چه جمعی تر علیه کارفرمایان، دولت و شرائط اقتصادی
و سیاسی و اجتماعی مسلط تلقی می گردد.
در ریشه یابی
آنچه که مشخصه جنبش کارگری این قرون را تعیین می کند به
طور معمول بر چند مؤلفه مهم انگشت نهاده می شود. می گویند
که طبقه کارگر هنوز دوران کودکی و تکوین خود را طی می کرده
است. طبقه ای « در خود» و نه « برای خود» بوده است، به
رغم ستیز خصمانه علیه کارفرمایان و دولت و استثمار
کاپیتالیستی هنوز هیچ صف مستقل و متمایزی از بورژوازی
نداشته است. اگر از الغاء مالکیت خصوصی سخن می گفته است
عمیقاً اتوپیک بوده است و فقط نوعی روایت تخیلی و
آرمانخواهانه از سوسیالیسم را مطرح می ساخته است. دقیق تر
بگوئیم از سوسیالیسم لغو کار مزدی هیچ آگاهی و شناختی
نداشته است. لیست این مؤلفه ها را می توان باز هم ادامه
داد. نظام سرمایه داری هنوز در پلکان پائین انکشاف جهانی
خود قرار داشته است. انقلابات صنعتی غول آسای بعدی اتفاق
نیفتاده بود، سطح بارآوری اجتماعی کار نازل بوده است، همه
اینها بورژوازی را در قیاس با دوره های بعدی به فشار
هولناک تر بر زندگی کارگران و پایمال نمودن حقوق اجتماعی
آنان وادار می ساخته است و این امر به شعله ور شدن عصیان
کارگران کمک می کرده است، ساختار مدنی جامعه سرمایه داری
توسعه چندانی نیافته بود و بورژوازی هنوز توان آن را
نداشته است که از این امکان برای مقابله با جنبش کارگری
سود جوید. دولت سرمایه داری استخوانبندی کامل و پیچیده
دوره های بعدی را نداشته است و از ظرفیت بسیار کمی برای
باژگونه نمائی نقش خود به عنوان نماینده عموم طبقات
برخوردار بوده است و......
به نظر من در
صحت مؤلفه های بالا پیرامون واقعیت جنبش کارگری سده های
مذکور، چگونگی موقعیت بورژوازی در مقابل طبقه کارگر و
تأثیر این موقعیت بر روند روز مبارزات کارگران جای تردیدی
نیست. این مؤلفه ها همگی واقعیت دارند. معضل اساسی نه
اختلاف در بود و نبود یا تأثیر و بی تأثیری آنها بلکه در
نوع ارزیابی و تبیینی است که از نقش این مؤلفه ها به عمل
می آید. در این زمنیه باید بیشتر گفتگو کنیم. مقدم بر هر
چیز سرشت تخیلی و آرمانخواهانه الغاء مالکیت خصوصی برای
کارگران در این عصر واقعیتی غیرقابل انکار است اما سؤال
اساسی این است که رابطه ارگانیک این آرمان با شرائط کار و
زندگی، نوع افق یابی و خصلت تعارضات طبقاتی توده های کارگر
در این شرائط معین تاریخی چیست؟ این سوسیالیسم، تخیلی است
اما چرا توده کارگر این سده ها از این آرمان و افق استقبال
می کند؟ بعلاوه این نیز مهم است که فرایند عبور کارگران از
این فاز آرمانخواهی سوسیالیستی به فاز پیگیری سوسیالیسم
واقعی طبقاتی شان چگونه خواهد بود؟ سؤالات دیگری هم در دل
همین پروسه جستجو قرار می گیرد. اینکه ماهیت و محتوای
سوسیالیسم راستین طبقاتی او با توجه به سرشت تضادها و
تعارضات طبقاتی اش چگونه تشریح خواهد گردید و نقش
پرولتاریا در طرح و تبیین و خصلت نما ساختن این سوسیالیسم
چه خواهد بود؟
هیچ انسان پای
بند ماتریالیسم پراتیک و انقلابی نمی تواند منکر این باشد
که رویکرد کارگر قرن شانزده و هفده و هجده اروپا به
سوسیالیسم آرمانخواهانه، به هر حال سکوی عزیمت خود را از
تاروپود شرائط کار و استثمار و بی حقوقی روز او استخراج
می کند. همین مسأله گواه بارز این حقیقت است که کارگران
حتی در برهوت عقب ماندگی هم واکنش ساده طبقاتی خود به
استثمار کاپیتالیستی و مظالم بردگی مزدی را به نوعی
سوسیالیسم پیوند می زنند. این سوسیالیسم و این ایده الغاء
مالکیت خصوصی خیال پردازانه بوده است و در داربست باورهای
زمان مسلماً ره به هیچ کجا نمی برده است، اما فرایند جاری
فکر پیشروان مبارزات کارگری را تشکیل می داده است و آنان
این فکر و این باور را نه از عالم لاهوت و دنیای « مُثُل »
یا ایده مطلق که از متن تضادهای سرکش میان زندگی خویش و
مناسبات کار مزدوری استنتاج می کرده اند. آب و گل این
سوسیالیسم ستیز با استثمار سرمایه داری است، اما معضل
اساسی این است که مبتکرین و مطرح کنندگانش هنوز در گام یا
گامهای نخستین اندیشیدن به افق رهائی طبقه خود هستند، به
این دلیل که مبارزه طبقاتی آنها هنوز در سطحی نازل حرکت می
کند. در برابر این حرف عده ای خواهند گفت که تساوی طلبی و
ایده برابری انسانها در این جنبش ها می تواند پدیده
برتافته از شرائط کار و معاش و تضادهای زندگی کارگران
نباشد. آنان استدلال خواهند نمود که آرمان عدالت جوئی و
برابری خواهی مقولاتی مربوط به تمامی اعصار تاریخی حیات
انسان است و توده های کارگر اروپا در سده های یاد شده نیز
با توجه به موقعیت فرودست خویش آویختن به آرمانها و
انتظارات اتوپیک مذکور را طریقی برای دلداری خود پنداشته و
از آن سخن به میان آورده اند!!
این استدلال غلط است و با ماتریالیسم انقلابی بیگانه می
باشد. آرمان های برابری طلبانه تاریخآً وجود داشته است اما
این آرمان ها در هر دوره به طور قطع انتظارات، افقها و
اهداف طبقه یا طبقات اجتماعی خاص همان دوره را منعکس ساخته
اند. سوسیالیسم تخیلی بابوف و جنبش بابویستی نمی تواند با
رؤیاهای زندگی اشتراکی مزدک ایرانی مورد مقایسه قرار گیرد.
اولی انتظارات توده های کارگر قرن هجدهمی را در همان سطح
ابتدائی مبارزه و شعور و بلوغ طبقاتی اش انعکاس می دهد اما
دومی در مجموع رؤیاهای تهیدستان عاصی دوران انحطاط برده
داری ساسانی را پژواک می کند. این دو نوع سوسیالیسم یا دو
شکل آرمانگرائی تساوی طلبانه به دو فاز متفاوت تکامل
تاریخی جوامع و به دو طبقه عمیقاً متفاوت اجتماعی در این
دو فاز مختلف تاریخی تعلق دارند. محتوای اقتصادی، سیاسی و
اجتماعی آنها نیز درست به همین اندازه با هم مغایر و
متمایز است. برای بررسی دقیق تر موضوع باز هم بهترین طریق
رجوع به افقها و آرمانهائی است که توسط جنبش های کارگری
مورد اشاره طرح و در ادبیات سیاسی و اجتماعی همان دوره ها
بازتاب پیدا کرده اند. « وینستانلی» رهبر جنبش موسوم به «
حفاران» در کشور انگلیس در کتاب خود به نام « قانون آزادی
» از برپائی جامعه ای سخن می راند که در آن مالکیت خصوصی
به طور کامل ملغی شده است، همه افراد بر پایه یک برنامه
ریزی جمعی به میزان هم کار می کنند و همه کارگران در
چهارچوب همان برنامه ریزی اشتراکی، آنچه را که تولید نموده
اند به صورت برابر میان خویش توزیع می نمایند و به مصرف می
رسانند. در اینجا ما با گفتگوی سازمانیابی جامعه ای مواجه
هستیم که انسانهای کارگر و تولید کننده در برنامه ریزی همه
قلمروهای اقتصادی، سیاسی، مدنی و اجتماعی آن نقش اساسی
ایفاء می کنند و ایفای این نقش به مؤلفه الغاء کامل مالکیت
خصوصی گره خورده است. برای کارگر انگلیسی قرن هجدهم
طبیعتاً این یک اتوپی است زیرا پیش شرط های واقعی استقرار
جامعه ای مبتنی بر محو مالکیت خصوصی و لغو کار مزدوری هنوز
فراهم نشده است اما در همان حال اتوپیائی است که محتوای
اجتماعی و اقتصادی آن را واکنش وی در برابر استثمار سرمایه
داری و دولت حامی سرمایه داران تشکیل می دهد.
استقبال جنبش
کارگری ماقبل قرن 19 اروپا از دورنماپردازی های اتوپیک
سوسیالیستی نوع بابوف، وینستانلی، فوریه، اوئن، گیل و
دیگران، پدیده طبیعی مبارزات طبقه کارگر علیه سرمایه داری
در این دوره معین تاریخی است و آنچه که از متن پیوند میان
این سطح عروج جنبش کارگری و این نوع روایت سوسیالیسم
استنتاج می شود این است که مبارزه طبقاتی توده های کارگر
در فازهای بعدی بالندگی خود به طور قطع سوسیالیسم
آرمانخواهانه و تخیلی مذکور را در همه صور آن نقد خواهد
کرد، در پاسخ به ملزومات حیاتی این انکشاف و بالندگی،
دروازه شناخت سوسیالیسم لغو کار مزدی را دق الباب خواهد
نمود. منظور مطلقاً این نیست که همه آحاد کارگران این کار
را خواهند کرد!! چنین تصوری متافیزیک محض است، بحث بر سر
یک طبقه اجتماعی است، گفتگو پیرامون پروسه انکشاف جامع
الاطراف مبارزه طبقاتی توده های کارگر در تاریخ و در پیچ و
خم تکامل تاریخی خود است. سخن از جنبش ضد سرمایه داری و ضد
کار مزدی است که نمی توانست در پوسته تنگ سوسیالیسم تخیلی
قرن هجدهمی محصور بماند. این جنبش در سطح بالاتری از عروج
و شکوفائی طبقاتی و در فاز پیشرفته تری از توسعه آگاهی و
چاره پردازی، طبیعی است که باید موضوعات مهم تازه ای را
دستور کار خود سازد. آناتومی روند کار سرمایه، کم و کیف
واقعی استثمار در این فرایند، نقد اقتصاد سیاسی بورژوازی،
ارتباط ارگانیک و اندرونی میان رابطه خرید و فروش نیروی
کار با ساختار مدنی و اجتماعی مسلط، پروسه بیگانه سازی
توده فروشنده نیروی کار از روند کار و سرنوشت تولید و
محصول کار در شیوه تولید سرمایه داری، سلطه قاهره سرمایه
در اشکال تجسد اجتماعی آن از نوع قانون و ساختار حقوقی و
مدنی بر زندگی کارگران، نقش دولت به عنوان نهاد تحمیل نظم
تولیدی و سیاسی و اجتماعی سرمایه بر طبقه کارگر و مانند
اینها همه و همه موضوعاتی بودند که با شتاب برای یافتن جای
مناسب خود در درون این دستور کار پشت سر هم صف می کشیدند.
فراموش نکنیم که وقوع این روند و فعل و انفعالات درون آن
مطلقاً یک پدیده جبری و مقدر نبوده است.هیچ دترمینیسمی در
هیچ کجا بر هیچ گوشه ای از سیر حوادث تاریخی حاکم نیست.
سخن صرفاً بر سر دیالکتیک مادی مبارزه طبقاتی است و اینکه
جنبش کارگری دوره مورد بحث ما به طور واقعی جنین پرتوان و
بالنده سوسیالیسم لغو کار مزدی را در زهدان خود حمل و
آماده زایش می ساخت. رشد روزافزون مناسبات سرمایه داری، به
میدان آمدن هر چه گسترده تر بردگان مزدی سرمایه در جوامع
مختلف، برآمد وسیع و پرهیجان پرولتاریا، امواج پرتلاطم
پیکار این طبقه علیه نظام سرمایه داری، جریان رشد شناخت و
دانش های بشری به عنوان جزء آمیخته و تفکیک ناپذیر فرایند
مادی تکامل تاریخ و موضوعات مشابه دیگر، همه و همه فریاد
می زنند که پرولتاریا بعنوان طبقه پرچمدار تحولات تاریخی
دنیای موجود می تواند و باید آگاهی به مسائل عدیده بالا را
هستی آگاه و سلاح نیرومند پیکار طبقاتی خویش علیه کار
مزدوری سازد. به بیان دیگر می تواند کالبدشکافی
ماتریالیستی و انقلابی مناسبات اجتماعی مسلط عصر را سلاح
ایفای نقش خویش در تاریخ سازد. پرولتاریا در همین راستا می
تواند پیشروان، فعالان، آگاهان و دانشوران خود را از عمق
پروسه پیکار جاری خویش و از دامان باردار همین جنبش متولد
کند. مسأله را باید این گونه دید و مارکس و کل آموزش های
مارکس را باید لحظه معینی در همین فرایند کندو کاو کرد.
سوسیالیسم لغو کار مزدی از عمق این روند می جوشد و ربطی به
افاضل طبقات بالا ندارد. طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی اوست
که در مراحل آغازین و سطوح نازل حیات خود به
دورنماپردازیهای اتوپیک سوسیالیستی آویزان بود و پراتیک
روز خود را با سوسیالیسم تخیلی نوع وینستانلی و بابوف در
انسجام می یافت، اما همین پرولتاریا در قرن نوزدهم از
داربست های کهنه اسلاف قرن هجدهمی خویش پا را فرا می
گذارد، پرچم سوسیالیسم لغو کار مزدی را بر می دارد و
محتوای این سوسیالیسم و نقد طبقاتی آگاهانه خود بر رابطه
تولید اضافه ارزش و موجودیت سرمایه داری را محتوای مانیفست
مبارزات خود می سازد. وقوع این حادثه در ظرفیت پرولتاریا و
مبتنی بر نیازهای روز مبارزه ضد سرمایه داری او در قرن
نوزدهم بود. تردیدی نیست که مارکس به مثابه یک انسان
شایسته اندیشمند اندرونی این پروسه پیکار تاریخی نقش یک
قابله بسیار هموشمند را برای زایش سالم و نیرومند این
مولود ایفاء می نماید.
به این ترتیب
کمونیسم لغو کار مزدی دورنمای پراتیک، ارگانیک و طبقاتی
بسیار شفافی است که جنبش کارگری قرن نوزدهم جایگزین
سوسیالیسم آرمانخواهانه تخیلی قرنهای هفده و هجده می سازد.
در این جا مطلقاً یک مکتب عقیدتی و مرامی ابداع نگردیده
است. کاشفان فروتن بورژوازی از لابلای لایه های نبوغ زای
فکر خود نسخه تأسیس دارالشفای معضل استثمار کارگران را کشف
نکرده اند و دانشوران طبقات دارا منشور رهائی بردگان مزدی
سرمایه را از سراچه غیب به دنیای شهود منتقل نساخته اند.
همان طبقه ای که در طول قرنهای 16 تا 18 همه جا دست به
کار جدی پیکار با نظام سرمایه داری بود، در قرن نوزدهم نیز
بسیار وسیع تر، متحدتر و پرخروش تر علیه سرمایه داری
مبارزه می کند. این جنبش در دوره نخست حداکثر توانائی و
برد فکر پیشروانش سوسیالیسم تخیلی امثال بابوف بود اما در
دوره دوم آموزش های مارکس و کمونیسم لغو کار مزدی را چراغ
راه پیکار خود می سازد. تمامی اهمیت و عظمت آموزشهای مارکس
در این است که به این جنبش تعلق دارد و در تصویر بدیل
طبقاتی و اجتماعی و تاریخی این جبش در مقابل نظام سرمایه
داری نقشی بسیار سترگ ایفاء می کند. رفرمیسم چپ و اربابان
احزاب این طیف بسیار عبث تلاش می کنند تا او را از سنگر
پرشور پیکار ضد سرمایه داری و برای محو کار مزدی کارگران
به گروگان گیرند و آزاد سازی وی را به انقیاد و تسلیم جامع
الاطراف پرولتاریای کمونیست در مقابل راه حلهای برقراری
سرمایه داری دولتی و ماندگارسازی نظام بردگی به اشکال دیگر
مجبور سازند.
به لیست
سؤالاتی که قبلاً طرح کردیم باز می گردیم. محور گفتگو این
بود که در سده های 15 تا 18 میلادی مؤلفه هائی مانند
درهمرفتگی ارگانیک مبارزه اقتصادی و سیاسی، آرمانخواهی
الغاء مالکیت خصوصی، تفکیک ناپذیری رژیم ستیزی با اعتراضات
جاری روز و بالاخره تلاش برای برپائی نوعی تشکل که ظرف
مشترک همه این مبارزات و برای پیگیری همه این هدفها باشد،
همه جا به عنوان شاخص های بارز جنبش کارگری قابل مشاهده
اند. توده های کارگر اساساً علیه سرمایه داری مبارزه می
کنند، این مبارزه در یکجا علیه سطح نازل بهای نیروی کار
است، در جای دیگر علیه قوانین ضد کارگری مصوب بورژوازی یا
علیه دولت مدافع استثمار کاپیتالیستی است. توده های کارگر
گاه تا قیام خونین و متحد علیه صاحبان سرمایه و قدرت سیاسی
حامی یا نماینده آن پیش می تازند، افق لغو کار مزدی مشخصی
در پیش روی ندارند، اما هیچ کارگری در هیچ کجا، هیچ تعهدی
به هیچ قدرتی نسپرده است که مبارزه او ضد سرمایه داری
نخواهد بود. بالعکس همه جا به حکم موقعیت کار و استثمار و
بی حقوقیهایش، با رابطه خرید و فروش نیروی کار در ستیز
است، کاهش هر میزان استثمار یا حصول هر سطح حقوق سیاسی و
اجتماعی اش به فشار بر سینه سرمایه گره خورده است. جنگ با
سرمایه را در اشکال مختلف و در عرصه های متفاوت، ستیز با
سرمایه دار، گاه با ماشین آلات و ابزار تولید، با حقوق و
قوانین و قراردادهای منبعث از رابطه تولید اضافه ارزش، با
دولت و دستگاههای نظامی حامی سرمایه داران و سرمایه به پیش
می برد. او علیه سرمایه داری مبارزه می کند بدون اینکه حتی
مانیفست این جدال را از قبل تنظیم و فرموله کرده باشد.
در اینجا یک
سؤال بسیار مهم مطرح است. این سؤال که آیا این جنبش با این
مشخصات و رویکرد و افق یابی و پروسه تعمیق آگاهی و سرمایه
ستیزی چرا باید یکباره قبض روح شود؟!! چرا باید به عنوان
جنبشی فاقد ظرفیت پیکار با نظام سرمایه داری ارزیابی
گردد؟!! چرا باید کمونیسم لغو کار مزدی اش به جای آنکه
تجلی عروج آگاهانه فعالانش به فاز عالی شناخت ماتریالیستی
تلقی شود یکباره محصول اندیشه و تعقل دانشوران طبقات بالا
معرفی شود؟!! چرا باید مبارزه سیاسی و اقتصادی اش از هم
تفکیک گردد؟!! چرا باید جنبش روز او علیه سرمایه از پیکار
مستمر طبقاتی اش برای محو کار مزدوری بکلی منفصل شود؟!!!
چرا باید برای مبارزه اقتصادی به تشکل سازی آویخته به دار
ماندگاری سرمایه داری ارجاع داده شود؟!! چرا باید تشکل ضد
سرمایه داری اش از سازمانیابی سراسری او علیه اساس سرمایه
منفک و جراحی گردد؟!! اینها، این احکام ضد ماتریالیسم
انقلابی، ضد اساس آموزش های مارکس، ضد واقعیت عینی فرایند
پیکار قرنهای پیش پرولتاریا در تاریخ و ضد هر جنب و جوش
واقعی ضد سرمایه داری از کجا نازل شده است؟؟ از کجا به کجا
سرایت کرده است؟ توسط کدام نیروها بر جنبش کارگری تحمیل
گردیده است و امروز توسط کدام اقشار و طبقات و نیروهائی
اجتماعی پاسداری می گردد؟ جریاناتی که این احکام را بسان
بدترین افیون ها به مغز کارگران تزریق می کنند ریشه در
آبشخور افقها و انتظارات کدام طبقات اجتماعی دارند؟ در این
مقاله من تلاش می کنم تا به این سؤالات جواب دهم. جستجوی
این پاسخ رشته اساسی بحث ما در این نوشته است، اما مقدم بر
این کار باز هم باید به پروسه پیکار توده های کارگر در
تاریخ و در تداوم دوره های بالا، به قرن نوزدهم، باز
گردیم.
جنبش کارگری
این قرن نیز درست در امتداد مبارزات توده های کارگر در سده
های گذشته است. در این دوره باز هم ما شاهد هم آمیختگی
مطالبات اقتصادی و آزادی ها و حقوق سیاسی، مبارزه علیه
رژیم ها با ستیز برای تحمیل مطالبات معیشتی و رفاهی روزمره
و بالاخره درهم تنیدگی بیش و بیشتر پیکار جاری کارگران با
جنبش سراسری و طبقاتی آنان برای نابودی نظام سرمایه داری
هستیم. آنچه در این قرن به جنبش کارگری ویژگی بارز می
بخشد، تعمیق و توفندگی بسیار بیشتر همه این تعینات و شاخص
ها در قیاس با گذشته است. رویکرد گسترده انترناسیونالیستی
و گشت و گذار شبح امیدزا و قدرتمند کمونیسم لغو کار مزدی
در فضای زندگی انسان ها نیز رویه مکمل این مشخصات است. سطح
بالاتر آگاهی، نقد ریشه ای اشکال مختلف سوسیالیسم اتوپیک و
خیالبافانه، شناخت ژرف تر از سرمایه به عنوان یک رابطه
اجتماعی، تلاش پرولتاریای قاره برای سازمان دادن یک جنگ
سراسری علیه موجودیت سرمایه داری و هر آنچه که نشانه
بالندگی و بلوغ طبقاتی پیکار ضد بردگی مزدی است در جنبش
کارگری این دوره بطور بسیار چشمگیر خود را به نمایش می
نهد.
در انگلیس،
این قرن با جنبش لودیسم آغاز می شود. جنبشی که به طور قطع
ضد سرمایه داری است اما قادر به آناتومی و شناخت سرمایه به
عنوان یک رابطه اجتماعی نیست. به سرمایه حمله می کند اما
فقط شکل مجسد آن در قالب ابزار تولید و ماشین آلات را می
بیند. تمامی خشم و قهر طبقاتی اش را بر سر سرمایه فرو می
ریزد اما تشخیص و درک او از سرمایه بسیار ابتدائی و ناقص
است. همین جا باز این سؤال پیش می آید که آیا به راستی
ضدیت با سرمایه داری در گرو داشتن شناخت جامع الاطراف
مارکسی از رابطه تولید اضافه ارزش و کلاً سرمایه به مثابه
یک رابطه اجتماعی است؟! کسانی که به این سؤال پاسخ مثبت
داده اند و می دهند یعنی کل طیف وسیع رفرمیسم چپ، اربابان
احزاب این طیف، سندیکالیست های اپوتورنیست آویزان به چپ
باید ثابت کنند که سرمایه ستیزی نه مقوله ای عینی و طبقاتی
بلکه صرفاً بحثی عقیدتی و مکتبی است!!!! کارگران متحد در
جنبش لودیسم علیه استثمار کاپیتالیستی، علیه بیکاری ناشی
از تعارضات و تناقضات درونی رابطه خرید و فروش نیروی کار،
علیه فقر و ستمکشی و بی حقوقی منبعث از این شیوه تولید و
بالاخره علیه رژیم سیاسی مدافع این وضعیت توحش بار ضد
انسانی مبارزه می کردند. آنان طبیعتاً نسبت به بدیل
سوسیالیستی این عینیت و مناسبات آشنائی درستی نداشتند و در
آن برهه خاص تاریخی هم نمی توانستند داشته باشند. ضدیت با
سرمایه داری معنایش دانش کافی به آناتومی رابطه خرید و
فروش نیروی کار نیست. چه فراوان کسانی که شاید قادر به این
آناتومی باشند اما نه ضد سرمایه داری بلکه مزدور سرمایه
جهانی اند. ضدیت با بردگی مزدی یعنی عصیان واقعی و جنبشی و
طبقاتی علیه استثمار و علیه کلیه مشقات و مصائب ناشی از
وجود رابطه تولید اضافه ارزش و درست به همین دلیل جنبش
لودیسم پدیده ای واقعاً ضد سرمایه داری بود. این جنبش چند
ویژگی مهم همراه داشت. سازمانیافتگی و اتحاد گسترده میان
کارگران واحدهای مختلف یکی از این شاخص ها بود. داشتن صف
متمایز از اپوزیسیونهای طبقاتی دیگر، سیاسی بودن و جنگ
مستقیم با ماشین قهر حاکم حول محور مجادلات طبقاتی با
صاحبان سرمایه و رابطه خرید و فروش نیروی کار ویژگیهای
دیگر آن را تعیین می نمود.
پس از جنبش
لودیسم موج اعتصابات کارگری به طور مستمر سرکش تر شد، تلاش
کارگران برای سازمانیابی شدت گرفت و بالاخره در دهه 40 قرن
نوزدهم قاره اروپا شاهد شکل گیری جنبش چارتیستی بود. در
اینجا همسوئی متناقض پرولتاریا با بخش هائی از بورژوازی و
اقشار میانی جامعه برای پاره ای رفرم های اقتصادی و سیاسی
تا مدتی ادامه داشت اما این همسوئی همه جا فشار رادیکالیسم
ضد سرمایه داری توده های کارگر را بر سینه خود لمس می
نمود. جنبش چارتیستی در کنگره سال 1840 با طرح شعار «
قدرت سیاسی وسیله ما و سعادت اجتماعی هدف ماست» عملاً
به صورت یک جنبش کارگری ضد سرمایه داری و با دورنمای مشخص
جایگزینی نظام بردگی مزدی با جامعه ای بدون استثمار و
مالکیت خصوصی ابراز حیات کرد. نشریه « ستاره شمال » ارگان
جنبش محور فعالیت های ترویجی و آگاهگرانه اش را توضیح
ابعاد استثمار کارگران و سیه روزی ها و مصائب بشری ناشی از
مناسبات سرمایه داری قرار داده بود.
قیام کارگران
لیون نیز در اوایل همین دهه رخ می دهد. در این جا ما با
جنبشی تمام عیار کارگری مواجهیم که بر محور عصیان علیه
استثمار کاپیتالیستی و مظالم و شرارت ها و بی حقوقی های
ناشی از این شکل معین استثمار دست به کار یک جنگ سراسری
مسلحانه گردیده است. در یک طرف میدان، نیروهای سرکوبگر
حامی بورژوازی و در سوی دیگر آن پرولتاریا است که سلاح
گرم خویش را به سینه هم نشانه می روند. افق پیکار در اینجا
نیز سخت غبارآلود است. کارگر لیونی راه و رسم براندازی
نظام اجتماعی حاکم و جایگزینی آن با سوسیالیسم خویش را به
طور قطع تعمق نکرده است اما او با عزمی آهنین علیه کار
مزدی می جنگد. هر نوع تصور بورژوائی بودن این پیکار تصوری
بغایت متافیزیکی است. این مبارزه علیه کار مزدی به پیش می
تاخت، هر چند که کارگر مسلح میدان دار مبارزه، قدرت نابودی
دشمن را نداشت و این بی قدرتی را در مؤلفه های زیادی از
جمله در سطح نازل دانش سیاسی و طبقاتی خود به نمایش می
گذارد. قیام کارگران لیون با هیچ شعار سیاسی همراه نبود
اما سیاست را نباید در شعارها و نوشته های روی پلاکاردها
بلکه باید در صف بندی پراتیک تقابل میان طبقات و محتوای
واقعی و طبقاتی این صف بندی جستجو نمود. جنگ علیه مصائب
ناشی از استثمار سرمایه داری حتی بدون هیچ شعار سیاسی نمی
تواند مبارزه ای غیرسیاسی تلقی گردد. مبارزه کارگر علیه
جنایات برتافته از عمق رابطه خرید و فروش نیروی کار ولو بی
افق و بی بدیل و فاقد درایت ژرف طبقاتی بالاخره مبارزه ای
علیه سرمایه داری است. همین مبارزه است که باید افق دار،
صاحب بدیل، دارای بصیرت و درایت رادیکال طبقاتی شود و به
یک جنبش نیرومند، سراسری، آگاه متحد، متشکل و آماده برای
سرنگونی بورژوازی و الغاء کار مزدی گردد.
خیزش کارگران
لیون هیچ طول نکشید که در انقلاب فوریه 1848 فرانسه به نقش
آفرینی طبقاتی رادیکال تر پرولتاریای پاریس ارتقاء یافت.
در این قیام کارگران تا آنجا پیش رفتند که با فشار دادن
لوله تفنگ خویش بر سینه نمایندگان پارلمان دولت لوئی فیلیپ
فریاد زدند که « نمایندگی بس است ما فرمانروائیم ». در
جریان این قیام بود که « راسپای» از سوی کارگران روانه
شهرداری شد و در آنجا پیام خویش را به این شرح قرائت کرد.
« به نام پرولتاریای پاریس به حکومت موقت فرمان داده می
شود که جمهوری را اعلام نماید. اگر این فرمان تا دو ساعت
دیگر عملی نگردد راسپای با 000 20 تن باز خواهد گشت ....
». مارکس پیرامون نقش توده های کارگر پاریس در این
انقلاب توضیح می دهد که« ..... طبیعتاً هر طبقه ای جمهوری
را بر پایه انتظارات و سلیقه خود تعبیر می کرد و پرولتاریا
که جمهوری را با زور سلاح به کف آورده بود مهر خود را بر
آن کوبید و آن را جمهوری اجتماعی اعلام نمود....»
جنبش کارگری
فرانسه در طول این سالها گام به گام رادیکال تر و تعرضی تر
می شد. اگر انقلاب فوریه صف آرائی پرولتاریا و بورژوازی را
تا سطح مجادلات سیاسی و تعیین شکل دولت به پیش راند، در
انقلاب ژوئن این صف بندی باز هم عمیق تر شد. انقلاب اخیر
به گفته مارکس واقعا فرانسه را به دو اردوی منتخاصم تقسیم
کرد. بی طرفی در جنگ بین دو اردوگاه را عملاً بی معنی
ساخت. وحدت نظر بر سر مفاهیمی مانند جمهوری را در هم شکست.
نیروهای طبقاتی متضادی که در فوریه زیر فشار توهم و
ناآگاهی کارگران در کنار هم قرار داشتند، در اینجا به طور
واقعی و بر پایه درک ژرف تر مشاجرات خویش از هم جدا شدند و
در مقابل هم سنگر گرفتند. در تمامی جنبش های بالا به
همان سیاق قرن هجدهم در هم تنیدگی مبارزه اقتصادی و مبارزه
سیاسی، آمیختگی جنگ علیه رژیم سیاسی و جدال بر سر تحقق
مطالبات معیشتی با خواست پایه ای تغییر وضعیت موجود کاملاً
مشهود است. درست در همین راستا تلاش کارگران برای
سازمانیابی نیز در هیچ کجا با تفکیک اقتصاد از سیاست،
جدائی مبارزه روزمره از جدال برای تغییر پایه ای تر وضعیت
موجود یا خط کشی میان جنگ با رژیم و ستیز برای حصول
مطالبات معیشتی مواجه نمی باشد. عین همین مسأله در
مورد جنبش کارگری آلمان و سایر جوامع اروپائی نیز در طول
سالهای نیمه نخست این سده مصداق دارد.
یک نکته مهم و
محوری در جنبش کارگری این سال ها، باز هم فشار آرمان
پردازیهای متناظر با اشکال مختلف سوسیالیسم تخیلی و
بورژوائی است. شعارهائی مانند « تضمین کار برای کلیه
شهروندان» تقاضای تأسیس نهادی در دولت با نام وزارت کار،
درخواست تشکیل کارگاههای ملی، الغاء استثمار و مالکیت
خصوصی با روایتی بورژوائی و آرمانگرایانه، مطالبه حق
مشارکت کارگران در ترکیب ارتش و گارد ملی یا سایر مطالبات
مشابه همه جا تأثیرات نسبتاً چشمگیر اشکالی از سوسیالیسم
اتوپیک را به نمایش می گذارد. نمایندگان و سخنگویان شناخته
شده این نوع سوسیالیسم در جنبش کارگری کشورهای بالا همه جا
حضور دارند و در تعیین سیاست ها و رویکردها نقش جدی و
تعیین کننده بازی می کنند. در انقلاب فوریه 48 بلانکیسم
جمعیت عظیمی از کارگران را در چهارجوب افق بافی ها و
انتظارات خود به صف می کند و نقش طرفداران
« کابه»، « پرودون»، « سن سیمون» و سوسیالیست های تخیلی
دیگر هیچ کم نیست.
جنبش کارگری و کمونیسم لغو کار مزدی
بررسی بسیار
مختصر مشخصات بارز جنبش کارگری بین المللی از زمان پیدایش
تا شروع نیمه دوم قرن نوزدهم نشان داد که در هیچ کجا هیچ
رد و نشانی از پدیده دو تشکیلاتی قابل مشاهده نیست. تقسیم
بندی میان قلمروهای مختلف پیکار و سازمانیابی مجزا و
متمایز این قلمروها مشغله طبقه کارگر نمی باشد. مبارزه
علیه استثمار سرمایه و بی حقوقیهای سیاسی روز با مبارزه
علیه دولت ها و جنبش تغییر عینیت مسلط اجتماعی در همه جا
به هم آمیخته است و توده های کارگر برای پیشبرد این
مبارزات اسیر وسوسه خط کشی میان تشکل اقتصادی و سیاسی، یا
حزبی و سندیکائی و این نوع مجادلات نمی باشند. مارکس و
کمونیسم لغو کار مزدی از درون پروسه این پیکار گسترده
طبقاتی و تاریخی پا به عرصه حیات می گذارد. این جنبش ضد
سرمایه داری طبقه کارگر بین المللی است که در فرایند
بالندگی و تعمیق آگاهی و افق یابی طبقاتی خود به نقد
مارکسی سرمایه داری، به افق شفاف کمونیسم لغو کار مزدی و
به تمامی آنچه که محتوای آموزش های انقلابی مارکس را تشکیل
می دهد گذر می کند. مکان این آموزش ها و اهمیت و اعتبار
آنها برای جنبش طبقاتی و انترناسیونالیستی پرولتاریا باید
از ورای چنین نگاهی مورد کنکاش قرار گیرد، در غیر این صورت
به ضد خود مبدل خواهد گردید و این
همان کاری است که بورژوازی در دوره های بعدی تاریخ به صور
گوناگون انجام داده است و ما در صفحات بعدی همین نوشته،
پیرامون آنها صحبت خواهیم کرد. جنبش کارگری در این مقطع از
حیات تاریخی خود در وسعت معینی از پراتیک و رویکرد طبقاتی
اش کمونیسم لغو کار مزدی را بر جای آرمانگرائی سوسیالیستی
بلان و کابه و پرودن نشاند و به محتوای واقعی جدال با
بورژوازی توسعه داد. آموزش های مارکس مظهر توانائی و توفیق
بخش هائی از جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر در تحقق پروسه
این جایگزین سازی است. جراحی این آموزشها و شخص مارکس از
استخوانبندی جنبش کارگری، دادن آدرس مارکس در کتابخانه
لندن و جستجوی مدال افتخار برای وی که گویا از لابلای
شیارهای مغز خود چیزی به نام سوسیالیسم علمی کشف کرده است
یا مکتبی نوین به پرولتاریا و جهانیان ارائه داده است، به
طور واقعی یک کپی پردازی کامل از همان ترهات مذهبی رایج
پیرامون محمدبن عبدالله و عزلت نشینی او در کوه حرا و سپس
تماس او با فرشتگان وحی و نازل شدن آیات قرآن بر ایشان
است.
کمونیسم لغو
کار مزدی پاسخ رادیکال بخشی از جنبش کارگری ضد سرمایه داری
بین المللی در نیمه دوم قرن نوزدهم به نیازهای رشد و بلوغ
و بالندگی طبقاتی این جنبش بود و مارکس نقش انسان اندیشمند
و سخنگوی زبردست این تندنس را ایفاء کرد. همان جنبشی که در
مانوفاکتورهای ساحل مدیترانه علیه استثمار منبعث از کار
مزدی شکل گرفت، قیام چومپی را در همان جا به آزمون ایستاد
و منشور مطالبات متناظر با ستیز علیه کار مزدی را صادر
کرد. جنبشی که از آنجا راه لیون و پاریس و شهرهای دیگر
فرانسه را پیش گرفت و چرخ تولید و کار را برای ماههای
طولانی در کارگاهی نساجی این دیار از کار فرو انداخت، در
انگلیس قیام وینستانلی، جنبش لودیسم و سپس چارتیسم را
سازمان داد، در آلمان و سایر ممالک اروپا انبوه اعتصابات،
خیزش ها و اشکال مختلف تعرض علیه شرائط کار و استثمار را
در کارنامه خود به ثبت رساند، در انقلابات 1789 و فوریه و
ژوئن 1948 به وسیع ترین میدانداری ها دست یازید و جامعه
فرانسه را دو شقه ساخت. جنبشی که همه جا مبارزه برای بهبود
معیشت و حقوق سیاسی و علیه حاکمیت و تغییر وضعیت موجود را
به هم آمیخت، اما در جستجوی افق رهائی از عینیت مسلط روز
به آرمانخواهی سوسیالیستی خیالبافانه و بورژوائی روی می
کرد. آری درست همین جنبش عظیم طبقاتی و بین المللی است
که اینک در شروع نیمه دوم قرن نوزدهم در وسعت معینی از
پراتیک تاخت و تاز اجتماعی خود به یک خانه تکانی اساسی در
افق و انتظار و راهکارها و راهبردهایش دست می زند. مارکس
در اینجا و در قلب تپنده این خانه تکانی تاریخی سترگ
ایستاده است.
در جریان این
رویکرد یا این خانه تکانی بزرگ تاریخی، شالوده درهم رفتگی
مبارزه اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر نیست که باید از هم
بپاشد و دچار انشقاق گردد!!! قرار نیست جنگ توده های کارگر
علیه دولت ها از فرایند پیکار مستمر علیه استثمار و بی
حقوقی سرمایه داری منفک شود. پیوند اندرونی میان مبارزات
جاری این طبقه با تدارک لحظه به لحظه بستر برای تسویه حساب
نهائی با نظام سرمایه داری و ایجاد جامعه نوین هم بنا نیست
دچار خلل شود!! بالعکس محتوای واقعی این خانه تکانی و
رویکرد بزرگ آن است که تمامی تعینات بالا راه درست
آگاهانه، طبقاتی، ماتریالیستی، پراتیک، انقلابی و ضد کار
مزدی خود را پیدا کند. منشور این رستاخیز آن بود که جنبش
کارگری که پیش از این هیچ افق واقعی الغاء کار مزدی در پیش
روی خود نداشت اکنون تغییر واقعی کمونیستی مناسبات بردگی
مزدی را محتوای پراتیک جاری پیکار طبقاتی خود سازد. این
دستیافت ها، آموزش ها، راه حل یابی ها و راهبردها مطلقاً
قرار نبود برای جنبش کارگری شجره نامه بورژوائی صادر
کند!!! و سرشت ضد سرمایه داری این جنبش را زیر سؤال برد!!!
آموزش های مارکس در هیچ کجا از توده وسیع کارگر نخواست که
برای دنیای خویش به دار رفرمیسم راست سندیکالیستی حلق آویز
شوند و برای آخرت خود به حزب افاضل بورژوازی بپوندند. هر
نوع تلقی این چنینی از هر بند این آموزش ها، دستیافت ها و
مانیفست ها صرفاً تبلور تحریفی عمیقاً بورژوائی و ارتجاعی
از چند و چون واقعی طبقاتی و اجتماعی آنها است. مارکس به
عنوان انسانی دخیل در فرایند فعل و انفعالات روز مبارزات
ضد سرمایه داری طبقه کارگر و در برهه زمانی معینی از پروسه
گسترش و آگاهی و بالندگی این مبارزات، اساسی ترین مسائل
مابه الابتلاء جنبش کارگری جهانی را مورد بازنگری ژرف
ماتریالیستی و انقلابی قرار می دهد. مقدم بر هر چیز
کتابخانه عظیم نقد اقتصاد سیاسی بورژوازی را در پیش روی
توده های کارگر باز می کند. تا آن زمان تحلیل امثال اسمیت
و ریکاردو و سیسموندی و پرودون بود که برای نگاه کارگران
به رابطه خرید و فروش نیروی کار، زاویه دید تعیین می کرد و
فعالین جنبش کارگری از ورای منظر اقتصاددانان بورژوازی به
سرمایه و رابطه خویش با مناسبات سرمایه داری نگاه می
کردند. در تمامی این تحلیل ها و موشکافی ها واقعیت رابطه
کار و سرمایه از انظار کارگران محو می گردید. مبادله نیروی
کار با سرمایه باژگونه تعبیر می شد و در این میان رابطه
تولید اضافه ارزش و سرچشمه واقعی وجود سرمایه در نظام
سرمایه داری به طور کامل به ورطه تحریف و مسخ و ابهام فرو
می رفت. رابطه میان انسانها رابطه کالاها و اشیاء قلمداد
می گردید. بنیاد مادی بتوارگی کالا، ساقط شدن کارگر از
تمام هستی انسانی خود در پروسه فروش نیروی کار، واقعیت
تسلط جامع الاطراف کار مرده بر کار زنده، نقش شیوه تولید
مادی در تعیین هست و نیست ساختار سیاسی حقوقی و مدنی و
فرهنگی جامعه طبقاتی، سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی و
اسارت دهشتبار انسان ها در زنجیر قدرت سرمایه، رابطه
اندرونی دولت و شیوه مادی و فراوان مسائل دیگر مربوط به
جامعه کاپیتالیستی و موقعیت طبقه کارگر در این نظام همه و
همه با وارونه پردازی تمام به مغز کارگران القاء می گردید.
کارگران به حکم شرائط عینی زندگی خویش علیه استثمار و ستم
و مصائب ناشی از وجود رابطه خرید و فروش جنگ می کردند.
آنها یک جنبش عظیم ضد سرمایه داری را از مدتها پیش با چنگ
و دندان سازمان داده و قدرت می بخشیدند اما در این ستیز و
در کارزار تغییر عینیت موجود دچار عمیق ترین توهمات و
باژگونه پردازی ها و افق یابی های گمراه کننده نیز بودند.
آموزش های مارکس طبقه کارگر را با آناتومی ماتریالیستی و
انقلابی رابطه تولید اضافه ارزش و کل ساختار جامعه مدنی و
دولت و نظم سیاسی مبتنی بر این شیوه تولید آشنا می ساخت.
کالبدشکافی مارکسی در همان حال از درون خود افق برون رفت
از این نظام و چند وچون واقعی جامعه ای آزاد از وجود کار
مزدوری، دولت و طبقات، جامعه ای متضمن« آزادی انسان از هر
قید حتی قید کار» و « جامعه ای که در آن رشد آزاد همگان
در گرو رشد آزاد هر فرد است» را در سینه کش عروج آگاه و
بالنده جنبش کارگری بین المللی به تصویر می کشید.
آموزش های
مارکس در شط پرخروش جنبش کارگری، ظرفیت این جنبش را برای
کسب بیشترین توان، ژرف ترین نوع نگاه برای چالش اساس
سرمایه داری، چاره سازترین راه حل های پیکار، نیرومندترین
اشکال سازمانیابی، بالاترین سطح بصیرت طبقاتی، اتخاذ
کارسازترین راهکارهای ضد کار مزدی، بالا و بالاتر می برد.
در هیچ کجای این آموزش ها هیچ نوع رد پائی از هیچ دلیلی
برای جداسازی مبارزه اقتصادی، از سیاسی، برای انفکاک جنبش
جاری توده های کارگر از بستر ستیز جدی و فعال با سرمایه یا
برای انفصال جنبش روزمره از ریل واقعی لغو کار مزدوری با
هیچ چشم مسلحی قابل رؤیت نبوده است و نمی باشد.
این آموزش
ها در همه جا تصریح کرده است که اتحادیه های کارگری تنها
به شرطی قادر به تداوم حیات خود خواهند بود که در تار و
پود پراتیک خود با کمونیسم لغو کار مزدی همساز گردند.
مبارزه علیه فرقه بازی و حزب سازی ماوراء جنبش کارگری بخش
لایتجزای این آموزش ها بوده است. الگوی واقعی سازمانیابی
کارگری منطبق با سرشت آموزش های رادیکال و ماتریالیستی و
انقلابی مارکس انترناسیونال اول است که مرکز تقاطع ارگانیک
و اندرونی پیکار پرولتاریا در کلیه عرصه های حیات اجتماعی
علیه استثمار سرمایه، علیه هر جلوه از هر نوع ستم و جنایت
و بی حقوقی کاپیتالیستی، در مقیاسی انترناسیونالیستی، با
رویکردی عمیقاً ضد کار مزدی و برای محو تمامیت نظام کار
مزدوری است. واژگان حزب در ادبیات مارکس در هیچ کجا به هیچ
نحوی از انحاء مجوز تفکیک سازمانیابی طبقه کارگر در شکل
تشکلهای جداگانه اقتصادی و سیاسی یا سازمان های صنفی و
سوسیالیستی و نوع این تقسیم بندیهای از بیخ و بن بورژوائی
نبوده است و نمی باشد. حزب در حرف های مارکس نامی برای هر
رویکرد است و کاربرد این نام از سوی وی نه فقط متضمن هیچ
نوع سازمانیابی متمایز کمونیست ها از توده های کارگر نیست
که بالعکس گواه بارز باور و تلاش او برای طرد تمامی اشکال
این تفکیک بازی ها است. به چند عبارت او در « مانیفست
کمونیسم » که بعدها مثل همه گفته های دیگرش در سلسله مراتب
تحریف سوسیال بورژواها عنوان « مانیفست حزب کمونیست » پیدا
کرده است خوب توجه نمانید.
« کمونیست ها
حزب خاصی نیستند که در برابر احزاب کارگری قرار گرفته
باشند. آنها هیچ گونه منافعی که از منافع کل پرولتاریا جدا
باشد ندارند. آنها اصول ویژه ای را به میان نمی آورند که
بخواهند جنبش پرولتاری را در چهارچوب آن بگنجانند. فرق
کمونیست ها با دیگر احزاب پرولتری تنها در این است که آنها
از طرفی در مبارزات پرولتاریای ملل گوناگون مصالح مشترک
همه پرولتاریا را صرف نظر از منافع ملی شان مد نظر قرار می
دهند و از آن دفاع می نمایند و از طرف دیگر در مراحل
گوناگونی که مبارزه پرولتاریا و بورژوازی طی می کند آنان
همیشه نمایندگان مصالح و منافع تمام جنبش هستند. بدین
مناسبت کمونیست ها عملاً با عزم ترین بخش احزاب کارگری همه
کشورها بوده و همیشه محرک جنبش به پیش می باشند و اما از
لحاظ تئوریک مزیت کمونیست ها نسبت به بقیه توده پرولتاریا
در این است که آنان به شرائط و جریان و نتایج کلی جنبش
پرولتاری پی برده اند» ( مانیفست کمونیسم)
در عبارات
نسبتاً مفصل بالا نکات بسیار مهم و تعیین کننده ای به طور
جدی مورد تأکید قرار گرفته است. این عبارات آنقدر مبرم،
صریح، زنده و حائز موضوعیت اساسی هستند که گوئی مارکس و
همراهانش به عینه دار و دسته های جوراجور حزب بازان سوسیال
بورژوای امروزی میراث دار سوسیال دموکراسی و اردوگاه و
ناسیونالیسم چپ را در اردوی متخاصم خود به صف می دیده است
و مصمم بوده است تا تکلیف جنبش ضد کار مزدی پرولتاریا را
با این جماعت کمونیسم دستار تا مغز استخوان بورژوا، برای
همیشه روشن سازد. ببینیم به راستی او بر چه نکات بسیار
مهمی انگشت می گذارد؟
« کمونیست ها
حزب خاصی در مقابل احزاب کارگری دیگر نمی باشند» این نکته
بیان شفاف این واقعیت است که بر خلاف تحریف پردازی های
گسترده حزب سالاران اردوگاهی و اخلاف امروزی حزب باز منتقد
نمای آنها، واژه حزب در این ایام مطلقاً به معنی یک سازمان
سیاسی مرکب از مشتی عناصر داعیه دار کمونیسم نبوده است.
دلیل این امر بسیار روشن است، در این دوره اساساً طبقه
کارگر هیچ حزبی از سنخ احزاب قرن بیستمی نداشته است که
قیاس آن با احزاب دیگر مورد بحث باشد!! نفی صریح حزب بودن
کمونیست ها در مقابل احزاب کارگری دیگر در این دوره و در
سخن مارکس با بیشترین صراحت و بداهت فاش می سازد که منظور
نه هیچ چهارچوب تشکیلاتی خاصی به نام حزب بلکه صرفاً
رویکردهای متفاوت درون طبقه کارگر است. او می گوید که در
جنبش کارگری رویکردهای متفاوتی وجود دارد و رویکرد
کمونیستی یا ضد کار مزدی یکی از این رویکردها است. این
کاملاً بدیهی است که هر رویکردی برای احراز شرائط مورد
نیاز تفوق، توسعه و به کرسی نشاندن سیاست های خود، تلاش
دارد و در این راستا می کوشد تا خود را متشکل سازد، اما
مارکس بالافاصله پس از جمله نخست به صورت بسیار حساب شده و
سنجیده عبارت تعیین کننده زیر را پیش می کشد. او اضافه می
نماید که:
« کمونیست ها
هیچ منافعی جدا از منافع کل طبقه کارگر ندارند و هیچ اصول
ویژه ای را به میان نمی آورند». او از این طریق هر نوع
محمل سازی برای هر گونه جدائی از جنبش جاری طبقه کارگر را
زیر پوشش کمونیسم و تشکل سازی کمونیستی! محکوم و مطرود
اعلام می کند. می گوید که کمونیست ها هیچ اصول ویژه ای را
پیش نمی کشند و هیچ مکتب عقیدتی خاصی ابداع نمی نمایند.
هیچ منافعی جدا از منافع کل طبقه کارگر ندارند. آنان
آگاهترین بخش پرولتاریا هستند و این آگاهتر بودن آنان تنها
و تنها در عمق جنبش روز طبقه کارگر جهانی و در فراز و فرود
کارزار این طبقه علیه سرمایه داری است که معنای واقعی یا
موضوعیت عینی و اجتماعی و طبقاتی کسب می کند. در غیر این
صورت فقط محمل و دستاویزی برای مکتب سازی و تفکیک منافع
مسلکی و فرقه ای خود از طبقه کارگر و جنبش جاری ضد سرمایه
داری توده های کارگر است. در همین جا این سؤال بسیار اساسی
پیش روی تمامی اربابان« احزاب کمونیست»! قرن بیستمی و ورثه
سخت جان حزب اللهی فی الحال موجود آنها قرار می گیرد که
اطلاق لفظ « سوسیالیسم علمی» به آموزش های مارکس با هدف
شوم جداسازی تام و تمام این سوسیالیسم از پراتیک مبارزه
طبقاتی پرولتاریا سوای طرح این آموزش ها به صورت « اصول
ویژه » و سوای تبدیل کمونیسم به مکتبی در مقابل مکاتب
عقیدتی دیگر و بالاخره سوای جداسازی جامع الاطراف منافع
حزب نشینیان از منافع کل طبقه کارگر چه معنای دیگری دارد؟!
آموزش های مارکس به طور قطع همه علم، در عداد مبرم ترین و
پر اهمیت ترین علوم و کاراترین و ژرف ترین آناتومی مسائل
اقتصاد سیاسی و مبارزه طبقاتی می باشند. اما هر نوع
جداسازی آنها از پراتیک مبارزه ضد کار مزدی طبقه کارگر و
هر شکل دسته بندی آنها به مثابه مقولات مجرد علمی یا نوعی
سوسیالیسم عقیدتی و مرامی از جمله جاسازی آنها در داربست
چیزی به نام مکتب « سوسیالیسم علمی» صرفاً شمشیری است که
از زرادخانه تهاجم طبقاتی و ایدئولوژیک بورژوازی بر سر و
روی این آموزش ها و از این طریق بر سر و روی جنبش ضد کار
مزدی پرولتاریا فرود می آید. بر طبق آنچه در بالا از زبان
مارکس شنیدیم کمونیست ها حزبی در تقابل با احزاب دیگر
کارگری نمی باشند، به بیان درست تر و دقیق تر آنها رویکردی
در مقابل رویکردهای دیگر درون جنبش کارگری نیستند و بر
همین اساس در تدارک برپائی تشکلی متمایز از سازمانیابی
سراسری طبقه کارگر نیز نخواهند بود. سؤال مهم اینجا آن است
که پس اینها به طور واقعی چه کسانی هستند و کمونیست بودن
آنها در مصداق عینی خود چه تبلور و تجسمی خواهد داشت؟ جواب
هیچ پیچیده و رمزآمیز نیست. مارکس خود در ادامه همان صحبت
ها تکلیف این سؤال و جواب آن را نیز بسیار صریح بیان می
نماید : «آنها از طرفی در مبارزات پرولتاریای ملل گوناگون
مصالح مشترک همه پرولتاریا را صرف نظر از منافع ملی شان مد
نظر قرار می دهند و از آن دفاع می نمایند و از طرف دیگر در
مراحل گوناگونی که مبارزه پرولتاریا و بورژوازی طی می کند
آنان همیشه نمایندگان مصالح و منافع تمام جنبش هستند ».
همه چیز روشن است. کمونیست ها مطلقاً مجاز نیستند که زیر
این نام و به بهانه کمونیست بودن خود را از کارگران و جنبش
جاری آنها متمایز سازند و در درون فرقه و تشکلی سوای تشکل
پیکار طبقاتی توده های کارگر متشکل گردند. آنان باید در
درون همین جنبش علیه هر رویکردی که بخواهد منافع طبقه
کارگر را فدای منافع بخشی خاص از این طبقه یا از آن بدتر
فدای مصالح و منویات ماندگاری نظام بردگی مزدی سازد بسیار
قاطعانه و آشتی ناپذیر پیکار کنند. آنان باید به مثابه قلب
تپنده ارگانیسم حیات پیکار و پراتیک طبقاتی جاری ضد سرمایه
داری توده های کارگر هر نوع سندیکاسازی و اتحادیه بافی
رفرمیستی را که مظهر فروش تام و تمام جنبش کارگری و منافع
عظیم ترین بخش طبقه کارگر به نظام سرمایه داری است، آماج
کوبنده ترین امواج اعتراض و نقد و مبارزه خویش قرار دهند.
روایت مارکس
از مکان کمونیست ها در جنبش کارگری، نقشی که باید ایفاء
کنند و رابطه ای که باید با کل جنبش طبقه کارگر داشته
باشند دقیقاً رویه معکوس و متضاد تعبیری است که بالانشینان
حزبی امروز از این موضوعات دارند. چند تا آدم منزوی بیگانه
با هر فعل و انفعال جاری جنبش کارگری در برج عاج تمنیات و
رؤیاهای پوسیده سهیم شدن در قدرت سیاسی سرمایه و یا با حمل
بار وراثت جنبش های منقرض خلقی و ضد امپریالیسم
ناسیونالیستی و تعیین حق سرنوشت ملی در درون یک سکت خارج
از جهان، جامعه و «مافیها» دور هم جمع می شوند. کمیته پشت
سر کمیته ردیف می کنند و برای تکمیل شمار افراد کمیته ها
هر کدام چند جا اسم می نویسند و چند مقام!! کسب می کنند و
به خود چند مدال عطا می فرمایند، از قعر آسمان ها خطاب به
زمین و نفرین شدگان زمینی دوزخ سرمایه اطلاعیه پشت سر
اطلاعیه صادر می نمایند که چی؟؟؟ چه نشسته اید برای دنیای
خود اتحادیه بسارید و برای آخرت خود ما را به قدرت برسانید
و قدرت تا مغز استخوان کاپیتالیستی آتی ما را قدرت طبقه
خودتان نام بگذارید. این روایت منحوس ضد مارکسی و ضد
کمونیستی و ضد کارگزی از حزب سازی کمونیستی برای کارگران
نه فقط عوامفریبی محض علیه جنبش ضد سرمایه داری توده های
کارگر که تلاش برای پاره پاره کردن کل طومار حیثیت، اعتبار
و عظمت آموزش های مارکس و شخص مارکس است. طومار این حزب
سازی باید با دست پرتوان جنبش لغو کار مزدی توده های کارگر
برای همیشه پاره شود. مانیفست کمونیسم در ادامه نکات بالا
باز هم تصریح می کند که « نظریات تئوریک کمونیست ها به هیچ
وجه مبتنی بر ایده ها و اصولی که یک مصلح جهانی کشف یا
اختراع کرده باشد، نیست. این نظریات فقط بیان کلی مناسبات
واقعی مبارزه جاری طبقاتی و آن جنبش تاریخی است که در
برابر دیدگان ما جریان دارد. الغاء مناسبات مالکیتی که تا
کنون وجود داشته است، چیزی نیست که صرفاً مختص کمونیسم
باشد، کلیه مناسبات مالکیت پیوسته دستخوش تغییرات دائمی،
جا به جائی های همیشگی و تاریخی بوده است. ......... صفت
ممیزه کمونیسم عبارت از الغاء مالکیت به طور کلی نیست،
بلکه عبارت از الغاء مالکیت بورژوائی است».
همه نکات بالا
ضمن آنکه برخی مؤلفه های کمونیسم لغو کار مزدی را برای
کارگران باز می گوید، شالوده تلاش برای هر حزب سازی بالای
سر توده های کارگر و هر شکل تئوری بافی دو تشکیلاتی برای
جنبش کارگری را نیز مقراض می کند. بحث داغ رایج میان احزاب
کمونیست قرن بیستمی و وارثان کنونی آنها که گویا پدیده ای
به نام « سوسیالیسم علمی» مجموعه ای از باورها و کشفیات
دانشوران طبقات دارا است همان چیزی است که در اینجا به باد
انتقاد گرفته می شود. اگر نظریات کمونیست ها مبتنی بر ایده
ها و اصول مکشوفه مصلحان اجتماعی نیست پس ارجاع کمونیسم
لغو کارمزدی به محصول اکتشاف و تجسس دانشوران طبقات دارا
هم به طور کامل غلط است. اگر کمونیسم بیان مناسبات کلی
مبارزه جاری طبقاتی و آن جنبش تاریخی است که در برابر
دیدگان ما جریان دارد پس آفتابی شدن واقعی آن را باید در
عمق همین جنبش و در لحظات و آنات و پیچ و خمهای تقابل آن
با نظام بردگی مزدی جستجو نمود. اگر کمونیسم جنبش آگاه
توده پرولتر برای تغییر بنیادی کل عینیت موجود است پس تشکل
کمونیستی پرولتاریا را هم باید فقط در شط پرخروش مبارزه
طبقاتی همیشه جاری او علیه کار مزدی دنبال کرد و بالاخره
اگر کمونیسم فرایند واقعی پیکار طبقه کارگر برای محو کار
مزدی است حزب سازی دموکراسی خواهانه رژیم ستیزانه میراث ضد
امپریالیسم خلقی و جنبش حق تعیین سرنوشت ملی یا کلاً
سوسیالیسم بورژوائی، در زیر نام کمونیسم و پرولتاریا را هم
باید برای همیشه به دور انداخت و در گورستانهای کهنه تاریخ
دفن کرد.
بسیاری از
مدافعان حزب سازی سوسیال بورژوائی به مسأله اولویت تسخیر
قدرت سیاسی در استراتژی مبارزه طبقاتی پرولتاریا و موکول
بودن تحول سوسیالیستی اقتصاد به این موضوع استناد می کنند.
ما در بحثهای بعدی روشن خواهیم ساخت که این دقیقاً همان
نظریه متناظر با حزب سازی بخش هائی از بورژوازی برای
جایگزین سازی سرمایه داری بازار با سرمایه داری دولتی است.
در اینجا عجالتاً فقط به این بسنده می کنیم که اولاً روایت
رایج حزب نه فقط هیچ بستری برای تسخیر قدرت سیاسی توسط
طبقه کارگر نیست، که کاملاً بالعکس بازگشائی بن بستی سنگین
بر سر راه هر تلاش توده های کارگر برای پایان دادن به حیات
دولت بالای سر خویش است. ثانیاً و تا آنجا که به قسمت حاضر
بحث مربوط می گردد اشاره مارکس به اولویت تسخیر قدرت سیاسی
توسط پرولتاریا با هیچ تعبیر و تفسیری به مقوله حزب سازی
رایج قابل پیوند نمی باشد. معلوم نیست و هیچ کدام از
مدافعان پدیده دو تشکیلاتی حزب و تشکل توده ای تا حالا در
هیچ کجا ثابت نکرده اند که چرا تشکل سراسری ضد کار مزدی
پرولتاریا قادر به سرنگونی بورژوازی و تسخیر قردت سیاسی
نیست اما مثلاً سکت های حزب نمای چند ده نفری بیگانه با هر
جنب و جوش کارگران ظرف مناسب و موفق حصول این هدف یا حتی
شرط لازم دستیابی طبقه کارگر به قدرت سیاسی است؟ این
موضوعی است که حتماً بدان بازخواهیم گشت.
نکات بالا
صرفاً برخی رهنمودها و فرمولبندی های نظری مارکس را
پیرامون جنبش کارگری، رابطه اقتصاد و سیاست، همپیوندی میان
مبارزه روز با افق لغو کار مزدی و بالاخره بستر واقعی و
شکل مناسب سازمانیابی این جنبش را خاطر نشان می ساخت، اما
باید دید که او عملاً چه می کرده است و پراتیک مشخص این
حرف ها را چگونه پیگیری می نموده است؟ نخستین طلایه های
ارتباط فعال مارکس با جنبش کارگری به سالهای شروع دهه 40
قرن نوزدهم باز می گردد. در این سالها بیش از چند صد هزار
کارگر آلمانی در جامعه فرانسه و در کنار طبقه کارگر این
کشور به سر می برند. مارکس در میان این توده کارگر مهاجر
زندگی می کند و در فضای کار و زیست و پیکار روزمره آنها
حضوری کنجکاو، آگاه، فعال و تأثیرگذار دارد. بنا به گفته
خود مارکس در دستنوشته های اقتصادی و فلسفی، حوادث این
ایام تأثیر بسیار جدی بر روند فکر او داشته است. آشنائی اش
با جماعت وسیع کارگران مهاجر بسیار تنگاتگ بود و برای مدتی
با « مورر» عضو رادیکال و برجسته یکی از تشکلهای کارگری در
یک خانه و یک جا زندگی می کردند. در همین سالها انتشار
سالنامه فرانسوی – آلمانی را با همکاری « روگه» یکی دیگر
از فعالین سرشناس جنبش کارگری شروع می کند اما این همکاری
زمان زیادی دوام نمی آورد. بسیار جالب است که ریشه جدائی
آنها به نوع نگاه متفاوت آن دو، به جنبش کارگری باز می
گشت. سال 1843 جامعه فرانسه شاهد وقوع اعتصاب عظیم کارگران
« شیلیسیا » بود. کارگران در جریان این اعتصاب برای تحمیل
مطالبات اقتصادی خود بر بورژوازی پیکار می کردند. آنان در
مقابل مقاومت سرسخت صاحبان کارخانه، دست به شورش زدند و
همه ماشین آلات و ابزار کار کارگاه را در هم شکستند. شورش
کارگران توسط قوای انتظامی دولت به شدت سرکوب گردید. «
روگه» این شورش و کلاً خیزش های نوع آن را بی تأثیر
ارزیابی کرد و توضیح داد که مبارزات اقتصادی و فاقد بار
رژیم ستیزی توده کارگر، قادر به ایفای هیچ نقش چندانی
نیست. مارکس بر عکس روگه رویکرد سیاسی و ضد رژیمی بدون بار
طبقاتی ضد سرمایه داری را برای طبقه کارگر تلاشی ناکافی و
سترون خواند و در مقایسه میان مبارزات سیاسی کارگران
انگلیس و اعتصاب گسترده اقتصادی توده کارگر شیلیسیا بیشترین امتیاز و اعتبار طبقاتی را برای دومی قائل گردید.
مارکس و انگلس
در سال 1846 انجمن آموزشی کارگران در بروکسل را تأسیس
کردند و متعاقب این تلاش بنا به دعوت اتحادیه کمونیست ها
پس از یک پروسه ضروری گفتگو و طرح شرط و شروط به اتحادیه
مذکور پیوستند. پس از این تاریخ است که اولین کنگره
اتحادیه در لندن برگزار می شود، انگلس در این کنگره شرکت
می نماید و با رجوع به توافق فیمابین او و مارکس با
دیگران، سرنگونی دولت سرمایه داری، استقرار حاکمیت
پرولتاریا، الغاء نظام سرمایه داری و جایگزینی آن با جامعه
ای بدون طبقات و مالکیت خصوصی به عنوان اهداف اساسی
اتحادیه به تصویب می رسد. اندکی بعد اساسنامه این تشکل نیز
بر پایه پیشنهاد اعضاء توسط مارکس تدوین می شود و در همین
زمان است که شعار پیشین اتحادیه با مضمون پوپولیستی «
انسانها همه با هم برادرند» با شعار « کارگران جهان متحد
شوید» جایگزین می گردد. تصمیم دیگر اتحادیه کمونیست ها
واگذاری مأموریت تدوین و تنظیم « مانیفست کمونیسم » به
مارکس بود. کاری که با استقبال مارکس مواجه شد و درست همین
مانیفست بود که شالوده فعالیت ها و رویکردهای روز اتحادیه
قرار گرفت. یک نکته بسیار تعیین کننده در اینجا این است که
اتحادیه کمونیست ها یک تشکیلات گسترده کارگری بوده است و
در شهرهای مهم آلمان از جمله فرانکفورت،هانوفر،
مونیخ،هامبورگ، کاسل دوسلدوروف،کلن و جاهای دیگر شمار
کثیری از توده های کارگر را در درون خود متشکل ساخته بود.
در اتحادیه کمونیست ها هیچ نوع تفکیک مبارزات اقتصادی از
سیاسی یا مبارزه برای مطالبات روز از پیکار سراسری
پرولتاریا علیه نظام سرمایه داری قابل مشاهده نیست. در هیچ
کدام از اسناد این تشکل هیچ سخنی هم از انفکاک سازمانیابی
اشکال مختلف مبارزه کارگران به میان نیامده است.
آخرین و
شناخته شده ترین قلمرو تلاش پراتیک مارکس در عمق جنبش
کارگری اروپا حضور تعیین کننده و بسیار فعال و نافذ وی در
کار تأسیس انترناسیونال اول کارگری می باشد. در مورد
اهداف، خطوط کار، سیاست ها و ساختار جمعیتی انترناسیونال
بحث چندان زیادی لازم به نظر نمی رسد. همه فعالین جنبش
کارگری بین المللی به گونه ای کم و بیش از چند و چون این
مسائل آگاهند، هر چند که هر تندنس و رویکرد طبیعتاً برداشت
ها و تعابیر باب طبع خویش را از لابلای آنها استخراج کرده
است. انترناسیونال تجسم واقعی اتحاد و همبستگی و تشکل و
همدلی پرولتاریا به عنوان یک طبقه در مقابل نظام بردگی
مزدی بود. در اینجا همه رویکردهای متفاوت درون جنبش کارگری
در کنار هم حضور داشتند اما همه آنها بنیاد همراهی و توافق
و اتحاد خویش را بسیار شفاف به شرح زیر به کارگران سراسر
جهان گزارش می کردند.
«..... رهائی
طبقه کارگر باید به دست خود طبقه کارگر انجام گیرد. مبارزه
برای رهائی طبقه کارگر مبارزه برای امتیازات و حقوق
انحصاری نبوده بلکه مبارزه برای حقوق و وظائف برابر و
الغاء هر نوع سلطه طبقاتی است، انقیاد اقتصادی کار کنندگان
به انحصارگران وسائل کار، یعنی منابع حیات، بنیاد همه
اشکال بندگی، فقر اجتماعی، انحطاط معنوی و وابستگی سیاسی
است. رهائی اقتصادی طبقه کارگر آن هدف بزرگی است که هر
جنبش سیاسی همچون یک وسیله می بایست تابع آن باشد. تمامی
تلاش های تا کنونی معطوف به این هدف بزرگ، به علت کمبود
همبستگی میان بخش های متعدد کارگران در هر کشور و فقدان
رشته های اتحاد برادرانه بین طبقه کارگر کشورهای مختلف به
شکست انجامیده است. رهائی کار نه مسأله ای محلی یا ملی
بلکه مسأله ای اجتماعی است که همه کشورهائی که در آنها
جامعه مدرن به وجود آمده را در بر می گیرد و حل آن در گرو
همپائی عملی و نظری کارگران همه کشورهای پیشرفته است».
ستون فقرات
منشور انجمن بین المللی کارگران مبارزه علیه اساس سرمایه
داری است. در این منشور رهائی اقتصادی طبقه کارگر به بیان
دیگر محو مناسبات کار مزدوری شالوده تمامی ستون های کار و
برنامه ریزی های جنبش کارگری به حساب آمده است. در همان
حال مبارزه سیاسی جزء پیوسته و غیرقابل تفکیک مبارزات
روزمره و در خدمت تحقق اهداف اقتصادی و دورنمای محو سرمایه
داری قلمداد گردیده است. نه فقط با هر نوع صنف بازی یا هر
شکل انفکاک قلمروهای مختلف پیکار طبقه کارگر مرزبندی
گردیده است بلکه تمامی اقدامات متناظر با این تفکیک پردازی
ها به عنوان سد راه تقابل پرولتاریا علیه سرمایه مورد
نکوهش قرار گرفته است. انترناسیونال اول سوای همه این
تعینات و شاخص ها ظرفی برای همجوشی و همراهی همه تندنس های
موجود روز درون جنبش کارگری در چهاردیوار مهر و موم شده ضد
کار مزدی بود. این نکته ای است که طیف گسترده رفرمیسم چپ و
اربابان احزاب این طیف بعلاوه سندیکالیست های راست چپ نما
می کوشند تا بر روی آن پرده اندازند و آن را به بدترین شکل
تحریف کنند. اینان بیشترین جار و جنجال ها را به راه می
اندازند تا حضور جریانات کارگری مختلف با رویکردهای متفاوت
در درون انترناسیونال اول را به صورت محملی برای سازش
طبقاتی مورد سوء استفاده زشت رفرمیستی و اپورتونیستی خود
قرار دهند. آنان می گویند که اجتماع این گرایشات در انجمن
بین المللی کارگران مجوزی برای اعتبار، اصولیت، ضرورت و
مشروعیت همپیوندی رفرمیست ها و سندیکالیست ها در یک سوی و
رویکرد رادیکال ضد کار مزدی در سوی دیگر در درون یک تشکل
فراگیر توده ای کارگری است!!! آنچه در انترناسیونال در
برابر انظار توده های کارگر اروپا قرار گرفت نه سازش و
ائتلاف تا مغز استخوان رفرمیستی باب طبع اربابان احزاب طیف
رفرمیسم چپ یا سندیکالیست های دوقلوی آنها که کاملاً
بالعکس قبول منشور ضد کار مزدی پرولتاریا توسط همه جریانات
و الزام عملی همه اینها در تبعیت از مانیفست ضد سرمایه
داری طبقه کارگر بود. هر نوع سخن از وحدت گرایشات در
انترناسیونال اول، بستن وقیح ترین تهمت ها به این تشکل، به
مارکس، به همه کمونیست های فعال دست اندرکار برپائی این
تشکیلات سرمایه ستیز کارگری است. طیف گسترده ای از جریانات
کارگری روز در اینجا حضور داشتند، پرودونیست ها، باکونیست
ها، بلانکیست ها، سوسیالیست های تخیلی دیگر و بسیاری
گروهها و رویکردهای ناهمگون اما شالوده کار انترناسیونال
نه مخرج مشترک باورها و راه حلهای اینان که مبارزه علیه اس
و اساس سرمایه داری، هم در بستر تقابل روزمره با بورژوازی
و هم در اندرون جهتگیری عام و سراسری پرولتاریا برای پایان
دادن به موجودیت نظام بردگی مزدی بود. اینکه هر کدام از
این گروهها و رویکردها برای خود برداشت معینی از معنا و
مفهوم ضد سرمایه داری داشتند موضوعی کاملاً مفروض و
غیرقابل انکار است. اما مسأله بسیار اساسی این است که:
اولاً
انترناسیونال نه اتحاد تندنس ها که نماد بارز وحدت توده
های کارگر در جنگ جاری طبقاتی علیه کار مزدی بود. کارگران
طرفدار باکونین، بلانکی و پرودون و دیگران در آنجا نه زیر
لوای پرودونیسم، بلانکیسم، باکونیسم و مانند اینها بلکه
زیر نام پرولتاریای جهان و به عنوان طبقه ای در ضدیت و
ستیز بانظام بردگی مزدی دست همدیگر را فشار می دادند.
ثانیاً شالوده تأسیس انترناسیونال نه ایدئولوژی و اعتقاد و
افکار مسلکی که روند عینی پیکار ضد سرمایه داری بود. معنای
این سخن آن است که توده کارگر انگلیسی، فرانسوی، آلمانی،
اتریشی، هلندی و لهستانی در انترناسیونال اول ایدئولوژی
های متفاوت و متعارض خود را با هم جمع و تفریق نکرده بودند
تا از درون آن یک ترکیب عقیدتی مورد قبول همگان استخراج
نمایند. بالعکس آنان با رجوع به یک منشور رادیکال و سراسری
ضد کار مزدی برای مبارزه ای متحد و مشترک در این راستا دور
هم جمع می شدند. موضوع مهم دیگری نیر در همین زمینه قابل
تأکید است. اینکه خیل کثیر کارگران اروپائی متشکل در
انترناسیونال بر خلاف آنچه سندیکالیست ها و اربابان احزاب
کمونیست نمای امروزی در باره کارگران دنیا می پندارند،
همگی بی هیچ اگر و اما، خود را ضد سرمایه داری و در ستیز
مستقیم با مناسبات کار مزدی می دیدند. از این هم فراتر
آنان خود را انترناسیونالیست می دانستند و برای مبارزه
علیه سرمایه داری دست به تشکیل انترناسیونال زده بودند.
هیچ کدام از این کارگران متعلق به هر طیف فکری مطلقاً در
کار اثبات تهی بودن خود و طبقه خود و جنبش طبقاتی خود از
شور و جوشش و غلیان سرمایه ستیزی نبود. هیچ یک از این
کارگران شاید اصلاً به مغزشان هم خطور نمی کرد که یک صد و
شصت سال پس از آنها موجوداتی در دنیا پیدا شوند که زیر نام
کمونیسم و صاحب و ارباب حزب کمونیست تمامی همت خود را
مصروف اثبات بورژوائی بودن جنبش کارگری و بی اطلاعی روح
کارگران از ضدیت با کار مزدی بنمایند!!!
همچنان که از
روال عمومی بحث ما پیداست در اینجا منظور ما به هیچوجه
کاوش چند و چون برنامه کار انترناسیونال و وجوه مختلف ضعف
و قوت کار تشکیل دهندگان آن نیست. درست به همان گونه که در
سایر بخش های این نوشته نیز موضوع بحث بررسی مفصل یا حتی
نیمه مفصل هیچ یک از حوادث نبوده است. در تمامی این موارد
ما رد پای نکات بسیار مشخصی را گرفته ایم و سراغ چگونگی
برخورد جنبش کارگری کشورها به موضوعات کاملاً معینی رفته
ایم. آنچه در لابلای این کندوکاو به گونه ای بسیار بارز و
بدیهی در برابر چشمان ما قرار گرفت این بود که جنبش کارگری
از آغاز خود را به عنوان جنبشی ضد سرمایه داری وارد عرصه
کارزار تاریخی و طبقاتی ساخته است. در همه جا مبارزه برای
حصول مطالبات معیشتی روز را با مبارزه برای استیفای حقوق
سیاسی به هم آمیخته است. در تمامی میدان ها جدال روز خویش
برای تحمیل مطالبات اقتصادی و سیاسی خود بر بورژوازی را با
افق پیکار سراسری برای برون رفتن از نظام بردگی مزدی به هم
پیوند داده است. در همه این دوره ها دست به کار متشکل شدن
خود علیه سرمایه داری گردیده است، در پروسه پیشبرد این
سازمانیابی به هیچ نوع جداسازی مبارزه اقتصادی از سیاسی
دست نزده است و بالاخره در هیچ کجا مبارزه خود برای حصول
مطالباتش را در تقابل با پیکار علیه اساس سرمایه داری قرار
نداده است.
جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی
بنیانگذار
پدیده دو تشکیلاتی در جنبش کارگری جهانی، سوسیال دموکراسی
است. نسخه پیچی تشکلهای موازی حزب و اتحادیه های کارگری
برای رفرمیسم در حال عروج سالهای آخر قرن نوزدهم در اروپای
غربی و شمالی یا کلاً سوسیال دموکراسی بین المللی یک نیاز
مبرم، مرتبط و منسجم با تمامی وجوه حیات این رویکرد بوده
است. تئوری دو تشکیلاتی شالوده موضوعیت خود را دقیقاً از
ژرفنای نیازها و پیش شرط های واقعی عروج و ابراز موجودیت
همین رفرمیسم اتخاذ و احراز کرده است. سوسیال دموکراسی خود
مولود زمینه ها و رخدادهای معینی در تاریخ تکامل نظام
سرمایه داری بود. شکست جنبش های گسترده کارگری ضد کار مزدی
قرن نوزدهم، پیشرفت های چشمگیر بورژوازی در عرصه های علمی
و تکنولوژی، افزایش خیره کننده بارآوری کار اجتماعی و
توسعه بیش از پیش صنعت در طول همین دوره و بالاخره پیدایش
شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری از جمله حوادث تاریخی
مهمی بودند که نطفه حیات سوسیال دموکراسی را در زهدان
مشترک خویش بارور کرده و متولد می ساختند.
در فاصله میان
شروع دهه 80 سده نوزدهم تا دهه اول قرن بیستم سطح تولید
ناخالص داخلی کشورهای پیشرفته اروپائی حدود 4 برابر افزایش
یافت. آلمان در میان این ممالک به لحاظ رشد صنعتی و بالا
رفتن میزان تولید از غالب رقبای خود جلوتربود. بهره گیری
از دستاوردهای عظیم اختراعات و اکتشاف علمی و وقوع
انقلابات صنعتی به بورژوازی امکان می داد که میزان بارآوری
کار اجتماعی را در سطحی بسیار خیره کننده بالا برد. توسعه
همزمان بازار انباشت سرمایه در وسعت جهان و امکانات گسترده
صدور کالا و سرمایه به اقصی نقاط دنیا، دریچه ای از امید
را برای غلبه بر معضلات اقتصادی روز نظام سرمایه داری در
پیش روی صاحبان انحصارات و سرمایه های متمرکز اروپائی و
دولت
های این جوامع باز می نمود. همه این حوادث
در دوره ای به وقوع می پیوست که جنبش کارگری این کشورها
بار شکست های فرساینده عظیمی را بر دوش حمل می کرد. شکست
کمون پاریس، ناکامی انترناسیونال اول، بدون نتیجه ماندن
انقلابات قبلی، موفقیت های مستمر بورژوازی در سرکوب
بزرگترین جنبش های کارگری سال های اواسط قرن نوزدهم، همه و
همه کفه توازن قوا را به نفع بورژوازی و به زیان پرولتاریا
سنگین می ساخت.
دولت های
سرمایه داری بر سینه کش شکست این جنبش ها از یک سوی و
دستاوردهای نسبتاً مهم رونق اقتصادی این ایام از سوی دیگر
دست به کار پیشبرد پاره ای رفرم ها شدند. سوسیال دموکراسی
مولود نامیمون این فرایند و در همان حال بانی و باعث تحقق
و توسعه هر چه بیشتر آن بود. بورژوازی به یمن شرائط
اقتصادی مذکور امکان یافت تا پاره ای از قوانین و مصوبات
دولتی متناظر با اعمال بیشترین توحش و سلاخی علیه جنبش
کارگری را به نوعی تعدیل نماید. در آلمان عجالتاً قانون ضد
سوسیالیستی را ملغی اعلام دارد و به حزب سوسیال دموکرات
این کشور اجازه دهد تا در انتخابات پارلمان شرکت جوید.
همزمان حق برپائی اتحادیه را برای کارگران به رسمیت
بشناسد، ساعات کار را در مراکز کار و تولید اندکی کاهش دهد
و سطح دستمزدها را در قیاس با گذشته تا حدودی بالا برد.
سوسیال
دموکراسی متشکل از رفرمیسم درون طبقه کارگر و خیل وسیع
اقشار ورشکسته و ناراضی طبقه متوسط، همین عقب نشینی های
مصلحتی بورژوازی را گندزار تغذیه و سکوی عروج سیاسی خویش
در شرائط روز ساخت. رجوع به پرونده شکست جنبش های ضد
سرمایه داری و انقلابی پیشین و نهادن انگشت بر امکان حصول
انتظارات کوچک و بزرگ در چهارچوب سازش با نظام سرمایه
داری، تمامی خشت و گل و ملاط این سکو را تعیین کرد و
سوسیال دموکراسی با کاربرد نابکارترین عوافریبی ها دست به
کار معماری این بنای بدنهاد کاپیتالیستی گردید. رفرمیسم
راست تلاش کرد تا رکن های اساسی تحلیل ها و باورهای واقعی
جنبش ضد کار مزدی را با روایتی تا مغز استخوان بورژوائی،
ضد ماتریالیسم انقلابی و ضد آموزش های مارکس بازتعریف
نماید. برای اینکه مفصلبندی واقعی میان تئوری دو تشکیلاتی
و وجوه دیگر نظریه پردازی ها و تحریف بافی های سوسیال
دموکراسی در باره مسائل اساسی مربوط به جنبش کارگری و
مبارزه طبقاتی پرولتاریا عمیق تر درک شود، لازم است که
پیرامون پایه ای ترین این تحریفات به گونه ای بسیار کوتاه
صحبت کنیم.
عدول از مبانی
مارکسی نقد اقتصاد سیاسی و تحلیل شیوه تولید سرمایه داری
اولین و مهم ترین محور این تحریفات بود. مارکس در
کالبدشکافی نظام سرمایه داری از رابطه خرید و فروش نیروی
کار آغاز می کند. او نخست به تحلیل پدیده کالا می پردازد.
کار اجتماعاً لازم نهفته در کالا، ارزش دو گانه کالا، کار
مجرد و مجسم، زمان کار لازم و اضافی، روند کار در اقتصاد
کالائی، بتوارگی کالا، پروسه تکامل تولید کالائی تا مرحله
کالا شدن نیروی کار و ظهور شیوه تولید سرمایه داری را
توضیح می دهد. او در این راستا بر کار مزدی و رابطه تولید
اضافه ارزش به عنوان شالوده حیات جامعه کاپیتالیستی تأکید
می کند. شکل مالکیت در آناتومی مارکس تابعی از شیوه تولید
است و مالکیت کاپیتالیستی تنها در پرتو شناخت سرمایه به
عنوان یک رابطه اجتماعی و به بیان دیگر در ارتباط اندرونی
و ارگانیک با روند کار سرمایه و رابطه تولید اضافه ارزش
است که قابل فهم می گردد. سران انترناسیونال دوم یک پایه
اساسی تحریفات خود در کالبدشکافی مارکسی نظام سرمایه داری
را دقیقاً در همین جا، در تبیین شالوده موجودیت این نظام،
مستقر می ساختند. کائوتسکی در این رابطه می
نویسد:
«هر کس که
شرائط ضروری نظام کنونی تولید را درک کند، می داند که آن
شرائط زمانی که نظام مالکیت موجود دیگر ناممکن است چه
نظامی را طلب می کند. ریشه مالکیت خصوصی ابزار تولید در
تولید خرد قرار دارد. تولید انفرادی مالکیت فردی را ضروری
می کند. برعکس تولید بزرگ به مفهوم همکاری و تولید اجتماعی
است. در تولید بزرگ فرد تنها کار نمی کند بلکه تعداد زیادی
کارگر یعنی کل مشترکین ثروت با هم کار می کنند تا کل تولید
را بازتولید کنند. به این ترتیب ابزار جدید تولید متنوع و
پرقدرت است. اینکه هر تولید کننده منفرد ابزار تولید خود
را داشته باشد به امری کاملاً غیرممکن تبدیل شده است. وقتی
به این مرحله از تولید بزرگ رسیدیم دو نوع مالکیت بیشتر
امکان ندارد. یکی مالکیت خصوصی فرد بر ابزار تولید است که
با کار مشترک مورد استفاده قرار می گیرد. این به معنای
نظام سرمایه داری موجود و فلاکت و استثمار همراه آن برای
کارگران و فراوانی خفه کننده برای سرمایه دار است» .
( تأکید از من
است)
از نظر
کائوتسکی فرایند رویش، توسعه و تکامل سرمایه داری را باید
در تولید بزرگ و دسته جمعی مبتنی بر مالکیت خصوصی ابزار
کار جستجو نمود. پیداست که جمعی بودن تولید همراه با شکل
خصوصی مالکیت ابزار تولید یکی از شاخص ها و مؤلفه های
وجودی نظام بردگی مزدی است اما هر نوع تلاش برای تبیین
سرمایه داری بر پایه این مؤلفه تلاشی عمیقاً گمراه کننده و
در راستای استتار مشخصه اساسی و خصلت نمای واقعی این شیوه
تولید و مناسبات اجتماعی است. میان آنچه که منظر تحلیل
کائوتسکی از سرمایه داری است با شیوه تبیین مارکس، فاصله
ای بسیار ژرف به وسعت تمامی اختلاف میان رفرمیسم با
کمونیسم لغو کار مزدی یا فاصله میان دو منظر طبقاتی عمیقاً
متخاصم و متعارض وجود دارد. سرمایه مشتی اشیاء نیست که جنگ
بر سر شیوه تملک آن باشد. بالعکس یک رابطه اجتماعی است.
رابطه ای که نقطه شروع و رجوع همه مناسبات طبقاتی، سیاسی،
مدنی، حقوقی، فرهنگی و اجتماعی جامعه موجود است. کارگر با
کار خویش سرمایه را خلق می کند و همزمان نه فقط از پروسه
کار و تولید جدا می شود، نه فقط از هر گونه دخالت در تعیین
سرنوشت کار خود عمیقاً ممنوع می گردد، که به صورت جامع
الاطراف و در کلیه شئون زندگی اجتماعی و فردی خویش در
سیطره رقیت و تسلط تام و تمام محصول کار خود قرار می گیرد.
پروسه تولید اضافه ارزش، فرایند چیرگی مطلق العنان کار
مرده بر کار زنده است. در اینجا انفصال کارگر از هر نوع
دخالت آزاد در پروسه کار، شالوده استوار محرومیت تام و
تمام وی از هر شکل دخالتگری واقعی و آزاد در تعیین سرنوشت
زندگی خویش است. با تحقق این جدائی، کارگر نه فقط به طور
مطلق هیچ کاره حاصل کار و تولید خود می گردد، که کل نظم
سیاسی، مدنی، اجتماعی و تمامی ساختار حقوق و قانون و فرهنگ
و افکار فرارسته از رابطه خرید و فروش نیروی کار نیز ابزار
تحکیم بردگی مزدی وی می شوند و پایه های تسلط جامع الاطراف
سرمایه یا همان کار مرده مخلوق وی را بر او و طبقه اش محکم
و محکم تر می سازند. پائین تر خواهیم دید که چگونه متد
تحلیل کائوتسکی از سرمایه داری در خدمت انکار کلیه این
مشخصات اساسی نظام بردگی مزدی قرار می گیرد. این شیوه
تبیین در همان حال بسیاری از گرایشات، کارکردها و تناقضات
واقعی درون رابطه تولید اضافه ارزش یا همان شیوه تولید
کاپیتالیستی را نیز یکجا دستخوش تحریف و وارونه انگاری جدی
می سازد. تحلیل بحران های سرمایه داری یکی از این موضوعات
است. به این بخش از نوشته وی توجه کنیم.
« بحران های
حاد مدرنی که بازار جهانی را به لرزه در می آورد از تولید
اضافی ناشی می شود، این تولید مازاد خود به نوبه خویش
از بی برنامگی نشأت می گیرد که به ناگزیر مشخصه نظام تولید
کالائی است. تولید اضافی به مفهوم تولید بیش از نیاز
واقعی ممکن است در هر نظامی وجود داشته باشد، اما تا زمانی
که تولید کنندگان برای رفع نیازهای خود تولید کنند اضافه
تولید می تواند قاعدتاً لطمه ای وارد نکند، مثلاً در نسل
گذشته اگر به تصادف محصول گندم یک کشاورز بیشتر از نیازش
بود می توانست آن را برای سالهائی که محصول کمتری داشت
ذخیره کند و وقتی انبارش پر می شد می توانست مابقی را به
گله اش بدهد یا در بدترین حالت بگذارد بپوسد »
ارجاع بحران
سرمایه داری به آنارشی در تولید پرده اندازی کامل بر روی
علل و زمینه های واقعی بحران در اندرون این شیوه تولید
است. ریشه بحران نه در چگونگی برنامه ریزی یا آنارشی و بی
نظمی تولید سرمایه داری که در بنیاد هستی سرمایه جای دارد.
سرمایه رابطه تولید اضافه ارزش و به بیان دیگر تولید
سرمایه، سرمایه و باز هم سرمایه است. بازتولید این رابطه
در گرو افزایش مستمر بارآوری نیروی کار است و این امر به
نوبه خود متضمن سیر صعودی بخش ثابت سرمایه در مقابل بخش
متغیر آن است. گرایش رو به افت نرخ سود پدیده نهادین این
شیوه تولید است و مطلق شدن این گرایش در شرائط معین، پیشی
گرفتن نرخ انباشت از نرخ تولید اضافه ارزش و بروز بحران
نیز امر محتوم و گریزناپذیر سرمایه داری است. پروسه انباشت
و بازتولید سرمایه اجتماعی یا حتی جهانی اگر هم با فرض
مثال تحت سیطره دقیق ترین و سنجیده ترین برنامه ریزی ها
قرار گیرد، باز هم بار همه فعل و انفعالات اندرونی بالا را
با کل حدت و شدت تحمل خواهد کرد. منشأ واقعی بحران سرمایه
داری نفس وجود سرمایه یا به بیان صریحتر سرمایه بودن محصول
کار و تولید انسان هاست. مارکس در این رابطه می گوید:
« سد حقیقی
تولید سرمایه داری همانا خود سرمایه است. ماجرا از این
قرار است که سرمایه و خودبارورسازی آن به مثابه نقطه آغاز
و انجام، به منزله انگیزه و انجام تولید تلقی می شوند. در
اینجا تولید فقط تولید برای سرمایه است و عکس آن نیست.
یعنی وسائل تولید عبارت از افزار ساده ای نیستند که که
صرفاً به منظور ایجاد روند پیوسته گسترده تر زندگی در خدمت
جامعه تولید کنندگان باشند. حفظ و بارورسازی ارزش – سرمایه
که بر پایه سلب مالکیت و مستمند سازی توده بزرگ تولید
کنندگان قرار دارد فقط می تواند در درون مرزهای معینی حرکت
نماید. بنا بر این موانع مزبور پیوسته با اسلوبهای تولیدی
که سرمایه ناگزیر باید برای انجام منظور خود به کار برد در
تضاد قرار می گیرند. زیرا اسلوب های مزبور در جهت افزایش
حد و مرز تولید به سوی تولید به مقصود بالاصاله در جهت
گسترش قید و شرط نیروهای بارآوری اجتماعی کار رانده می
شوند. وسیله گسترش بی قید و شرط نیروهای بارآوری اجتماعی
کار با هدف محدودی که عبارت از بارورسازی سرمایه موجود است
دائماً درگیر می شود. بنا بر این اگر شیوه تولید سرمایه
داری وسیله تاریخی رشد نیروهای بارآور مادی و ایجاد بازار
جهانی متناسب با آن است در عین حال حامل تناقض دائمی میان
این وظیفه تاریخی و مناسبات اجتماعی خویش نیز هست.»
مشاهده می
کنیم که در تحلیل مارکس مطلقاً آنارشی تولید و بی برنامگی
اقتصادی نیست که سرچشمه وقوع بحران را تشکیل می دهد،
بالعکس این پویه درونی سرمایه برای باروری هر چه بیشتر کار
و تولید هر چه عظیم تر و کوه آساتر سرمایه های الحاقی است
که از یک سوی جبر خودگستری شیوه تولید سرمایه داری است و
از سوی دیگر موجد یک تضاد به طور کامل لاینحل در بطن این
شیوه تولید است. کائوتسکی ریشه بحران ها را با مدد از
بدترین نوع تحریفات از خاستگاه واقعی خود جدا می سازد و
آنگاه در فضای سراسر مه آلودی که برای باژگونه پردازی کل
واقعیت نظام سرمایه داری ابداع کرده است به کندوکاو
آلترناتیوی برای اقتصاد فاقد آنارشی تولید روی می کند. بر
اساس مفروضاتی که او از پیش چیده است هر گاه بتوان آنارشی
تولید را با برنامه ریزی پخته و سنجیده اقتصاد جایگزین
ساخت طبیعتاً خطر بحران نیز منتفی خواهد گردید!!! او می
گوید:
« در سندیکاها
و تراست های بزرگ پیش شرط مقررات تولید بیش از هر چیز
عبارت است از کنترل تمامی شاخه های صنعت و سازمان دادن
آنها بر مبنای بین المللی در تمامی کشورهائی که در آن نظام
سرمایه داری تولید توسعه می یابد، اما سازمان دادن به
تراست های بین المللی کاری است مشکل و از آن مشکل تر
هماهنگ نگه داشتن آنها است. بنا بر این به ندرت یک تراست
آنقدر قدرتمند می شود که بتواند تجارت بین المللی را تنظیم
کند و بحران را خنثی نماید. با در نظر گرفتن تولید مازاد
بر مصرف رسالت اصلی تراست نه جلوگیری از آن بلکه جا به
جائی نتایج نامطلوب آن و سرشکن کردن آن بر دوش کارگران و
مصرف کنندگان است ».
عصاره بحث
کائوتسکی این است که پروسه توسعه تراست ها و انحصارات عظیم
صنعتی سرمایه داری در راستای کاهش آنارشی تولید و جایگزینی
این حالت با نوعی سازمان یافتگی و برنامه ریزی اقتصادی
است. بر همین مبنی و با رجوع به نقطه عزیمت او در تحلیل
بحران سرمایه داری علی الاصول باید فرایند گسترش و تسلط
انحصارات در عین حال فرایند خشک شدن سرچشمه های بحران در
ساختار این نظام نیز باشد!! کائوتسکی سخت به این باور پای
بند است. معضل وی این است که او چشم انداز دستیابی نظام
سرمایه داری به یک برنامه ریزی متمرکز سراسری و انحصاری در
سطح بین المللی را چندان روشن ارزیابی نمی کند و درست از
همین منظر به برقراری سرمایه داری بدون هیچ بحران اطمینان
کامل ندارد. او خود در تکمیل گفته های بالا اضافه می کند
که:
« فقط زمانی
که همه تراست ها به یک تراست تبدیل شوند و کل ماشین تولید
ملت های سرمایه دار در دست معدودی متمرکز شود، یعنی زمانی
که مالکیت خصوصی بر وسائل تولید پایان می پذیرد تراست می
تواند به بحران خاتمه دهد. بر عکس از مرحله معینی در تکامل
صنعت مادام که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ادامه دارد
بحران اجتناب ناپذیر می شود».
در گفتگوی
کائوتسکی پیرامون بحران سرمایه داری هیچ سخنی ار ریشه های
واقعی این پدیده در میان نیست. او هیچ اشاره ای به
موضوعاتی مانند گرایش نزولی نرخ سود، فرایند طبیعی مطلق
شدن آن و نقش این روند در وقوع بحران نمی نماید. مطلقاً
قبول ندارد که سرچشمه بحران در سرشت هستی سرمایه است بلکه
فقدان برنامه ریزی و وجود آنارشی در تولید را تنها منشأ و
دلیل وقوع این پدیده می بیند. او می گوید که تراست های
عظیم صنعتی در سازمان دادن تولید و آنارشی زدائی و تمرکز
برنامه ریزی اقتصادی نقش بسیار مهمی بازی می کنند اما این
رقابت حاد میان همین تراست ها و انحصارات خود مبین بقای
آنارشی در تولید سرمایه داری است. نسخه وی برای غلبه بر
بحرانها این است که اگر روند توسعه انحصارات صنعتی تا
مرحله تبدیل تمامی این مؤسسات به یک انحصار عظیم سراسری
پیش رود، آنگا می توان پایان عصر بحرانها و ظهور یک
مناسبات اقتصادی بدون بحران را به طور واقعی باور کرد.
کائوتسکی تحقق این امر و فرارسیدن این حالت را پایان عصر
مالکیت خصوصی اعلام می دارد!!!
دومین محور
اساسی تحریف آموزش های مارکس توسط کائوتسکی و سران سوسیال
دموکراسی به روایت سوسیالیسم و نوع تلقی از جامعه
سوسیالیستی مربوط می شد.وقتی که شاخص هویتی سرمایه داری
مالکیت انفرادی سرمایه ها و تولید فاقد برنامه ریزی متمرکز
باشد، پیدا است که سوسیالیسم نیز سوای مالکیت دولتی سرمایه
اجتماعی و برنامه ریزی متمرکز تولید توسط دولت هیچ چیز
دیگری نخواهد بود. بالاتر دیدیم که کائوتسکی تبدیل همه
تراست ها به یک تراست عظیم اقتصادی را نمایانگر پایان
مالکیت خصوصی و جایگزینی آن با مالکیت اجتماعی ابزار تولید
تلقی می کند. سوسیالیسم سران انترناسیونال دوم از وجود و
استمرار کار مزدی با تمامی تعینات اقتصادی اش و با همه
آثار و تبعات اجتماعی آن با آغوش گشوده استقبال می کرد.
کائوتسکی مشخصات و پروسه استقرار جامعه سوسیالیستی مورد
انتظار خویش را چنین تشریح می نماید : « تولید سوسیالیستی
در درجه نخست نیاز به تغییر شکل مؤسسات سرمایه داری مجزا
به نهادهای اجتماعی دارد. تدارک این دگرگونی شرائطی را به
وجود می آورد که در آن شخص سرمایه دار در مکانیسم کنونی
تولید، بیشتر و بیشتر از دور خارج می شود. در درجه دوم
برای تولید اجتماعی ضروری است که تمام مؤسساتی که برای رفع
نیازهای همگانی اند متحد و به یک کنسرن بزرگ تبدیل
شوند..... »
در اینجا و در
تمامی مباحثات سران سوسیال دموکراسی اصل استمرار رابطه
خرید و فروش نیروی کار به عنوان بنیاد اقتصاد سوسیالیستی
محل هیچ نوع مشاجره و ایرادی نیست. بحث تماماً بر سر
چگونگی برنامه ریزی این رابطه است. از دور خارج شدن مالکان
انفرادی مؤسسات تولیدی یا تجاری، ادغام واحدهای اقتصادی
مجزا و کوچک در درون کارتل ها و تراست های عظیم اقتصادی،
برنامه ریزی متمرکز و سراسری این واحدها توسط دولت و مؤلفه
های دیگری از این دست تمامی صدر و ذیل این سوسیالیسم را
تعیین می نماید. فرایند استقرار چنین جامعه ای نیز طبیعتاً
در بطن همین تبیین به گونه ای صریح معماری گردیده است.
نظام سرمایه داری در روند طبیعی توسعه خود پایه های لازم
پیدایش کنسرن ها و توسعه آن ها را استوار می کند و توسعه
می بخشد. کافی است پرولتاریا به موقعیتی دست یابد که کنترل
مالکیت و کار برنامه ریزی این بنگاهها و مؤسسات بزرگ
اقتصادی را به دست گیرد. در چنین وضعی مالکیت خصوصی سرمایه
ها الغاء و جامعه سوسیالیستی و در گامهای بعد جهان
سوسیالیستی جایگزین نظم اجتماعی موجود خواهد گردید.
یک نگاه ساده به تحلیل سران سوسیال دموکراسی از نظام
سرمایه داری و بدیل سوسیالیستی این نظام، تکلیف مبارزه
طبقاتی پرولتاریا در جامعه موجود و محتوای این مبارزه در
شرائط حاضر و بالاخره افق آتی و تاریخی جنبش کارگری را نیز
به گونه ای بسیار بدیهی و صریح در پیش روی ما قرار می دهد.
پیش تر گفتیم که چاره اندیشی برای مقابله با مخاطرات
سهمگین خیزش های بزرگ کارگری قرن و فرار از تحمل کمون
پاریس های جدید، به طور بسیار جدی در دستور کار دولت های
بورژواری قرار داشت. در همان جا این را نیز اضافه نمودیم
که دستیافت های اقتصادی گسترده ناشی از دوره رونق سالهای
80 و سودهای کلان ناشی از صدور وسیع کالا و سرمایه،
امکانات مادی این چاره گری را تا حدودی و برای برهه ای
معین در اختیار بورژوازی و دولت های این طبقه قرار می داد.
بخشی از طبقه کارگر اروپا در متن این شرائط خاص تاریخی و
با نوع نگاه سوسیال دموکراسی به جامعه موجود و افق رهائی
خود!! بر آن می شد تا دمیدن در صور انقلاب، رویکرد کمون
پاریس و انترناسیونال اول یا جنبش کارگری آغاز نیمه دوم
قرن را از دفتر رسالت تاریخی خویش پاک کند. آموزش های
سوسیال دموکراسی در بطن رفرم های اقتصادی روز دولت ها، به
او تفهیم می کرد که پارلمانتاریسم و امکان دستیابی به
اکثریت پارلمانی فلسفه نیاز به انقلاب را باطل می سازد.
وقتی که تمامی معضل در جایگزینی مالکیت انفرادی سرمایه ها
با تشکیل یک تراست عظیم اقتصادی دولتی خلاصه می گردد، وقتی
که در پرتو وجود حق رأی آزاد!! می توان به پارلمان راه
یافت و مقام اکثریت را نیز احراز کرد، وقتی که اکثریت
پارلمانی سوسیال دموکراسی می تواند عنوان دولت کارگری کسب
کند!!! وقتی که با کمک ا