پاسخ به آقای
داود رضوی
راستش وقتی
نوشته آقای داود رضوی به نام « آنهایی که بیرون گود هستند
و می گویند لنگش کن » را خواندم دچار این شک و شبهه شدم که
آیا این نوشته را آقای رضوی نوشته یا کسی دیگر آن را نوشته
اما نام او را زیر آن گذاشته است. یک دلیل برای این شبهه
آن بود که پس از این که فرقه بازان رفرمیست نتوانستند با
هو و جنجال و شانتاژ فعالان ضدسرمایه داری را از میدان به
درکنند، اخیرا ترفند جدیدی را پیشه کرده اند به این معنی
که کارگران را سپر خود می کنند و فرقه بازی های خود را این
بار به نام کارگران انجام می دهند. این فرقه بازان
شارلاتان که رسواتر از آنند که کسی فریبشان را بخورد نام
کارگران را زیر توطئه نامه های خود
نوشته می
گذارند و وانمود می کنند که این توطئه نامه ها را کارگران
نوشته اند. به هرحال، یکی از علت های ایجاد شبهه درمورد
نوشتۀ آقای رضوی این بود که مبادا فرقه بازان توطئه گر از
نام آقای رضوی سوء استفاده کرده و حرف های خود را از زبان
ایشان زده باشند. علت دیگر این شک و شبهه آن بود که نه
نوشتۀ اخیر من در نقد سندیکا ( «سندیکا : از این جا مانده
و از آن جا رانده !» ) و نه یکی دو برخورد حضوری من با
آقای داود رضوی هیچ کدام دلیل و توجیهی برای برخورد خصمانه
و تهمت زنانه ایشان با من به دست نمی دهند. من در نوشته ام
فقط به عنوان یک مخالف سندیکا به نظرات ایشان و
برخی دیگر از اعضای هیئت مدیره سندیکای شرکت واحد برخورد
کرده ام بی آن که از دایرۀ ادب خارج شوم یا هیچ ادعای بی
اساس و غیرمستندی را مطرح کنم یا هیچ اتهامی به ایشان یا
دیگران بزنم. علاوه براین، من در آن نوشته اصلاً از ایشان
نپرسیده ام که آیا شخص ایشان برای جنبش کارگری مبارزه کرده
است یا نه؟ آیا ایشان به خاطر این مبارزه هزینه داده و به
زندان رفته است یا نه؟ آیا ایشان داخل گود است یا بیرون
گود؟ آیا ایشان کارگری گرسنه است یا روشنفکری شکم سیر؟ آیا
ایشان به حرفش عمل هم می کند یا فقط حرف می زند؟ آیا ایشان
هم در حرف و هم در عمل سرخ است یا در حرف سرخ است و در عمل
زرد، یعنی در حرف حمایت اتحادیه های بین المللی از سندیکای
شرکت واحد را رد می کند اما در خفا و درعمل با این اتحادیه
ها کار می کند؟ آیا ایشان فقط در سایت ها مطلب می نویسد یا
در میدان مبارزۀ عملی هم حضور دارد؟ آیا ایشان فقط در
اتاقش و در خلوتش مبارزه می کند یا در بیرون هم این کار را
می کند؟ آیا زندگی واقعی ایشان هیچ ربطی به جنبش کارگری
دارد یا درحالی که از کارگران حرف می زند خود در نازونعمت
زندگی می کند؟ آیا ایشان هم اینک در صحنه مبارزه حضور دارد
یا صحنه را ترک کرده است؟ آیا ...؟ همۀ این حرف ها را آقای
رضوی درمورد من گفته است اما من هیچ کدام از آن ها را از
او نپرسیده ام. علت این هم که این ها را از آقای رضوی
نپرسیده ام این نیست که آن ها را مهم نمی دانم. برعکس، به
نظرمن این پرسش ها کاملاً مهم هستند و حتماً باید جواب
بگیرند و من نیز در پایین به همه آن ها جواب خواهم داد.
اما اولاً جای آن ها در یک نوشته انتقادی نظری در
باره تشکل کارگری نیست. ثانیاً، و مهم تر از آن، مطرح کردن
آن ها نباید باعث طفره رفتن از پاسخ به مسائل مطرح مورد
بحث و دراین مورد خاص مسائل مطرح شده در نوشته من در باره
سندیکای شرکت واحد شود، حال آن که آقای رضوی از پاسخ دادن
به نقد من طفره رفته و به جای آن به رجز خوانی از یک سو و
اتهام زنی بی پایه و اساس از سوی دیگر پرداخته است.
بنابراین، در نوشتۀ من هیچ دلیل و توجیهی نمی توان یافت که
مجوز برخورد طلبکارانه و خصمانه و تهمت آمیز را به آقای
رضوی بدهد. در یکی دو برخورد حضوری هم که باهم داشته ایم
فکر نمی کنم که ایشان چیزی جز احترام از من دیده باشد (
همان گونه که من نیز در این برخوردها چیزی جز احترام
متقابل از ایشان ندیده بودم). با این اوصاف، طبیعی بود که
خواندن نوشتۀ ایشان شک و شبهۀ فوق را درمن ایجاد کند. از
همین رو بود که پیش از آن که به پاسخ گویی اقدام کنم برای
حصول اطمینان از این که نوشته واقعاً از قلم ایشان تراوش
کرده است این نکته را تلفنی از او پرسیدم. آقای رضوی تأیید
کرد که نوشته را خودش نوشته است و بدین سان شفاهاً نیز
مسئولیت مطالب مطرح شده در آن را پذیرفت. پس، اولا به
مصداق این که کار از محکم کاری عیب نمی کند بر من مسجل شد
که نوشته را خودِ ایشان نوشته است و ثانیا بازهم به مصداق
این که خودکرده را تدبیر نیست ایشان باید انتظار شنیدن
پاسخ درخور به مطالب ادعایی خود را داشته باشد.
عمدۀ نوشتۀ اقای
رضوی به طرح گزافه گویی هایی مبنی بر حضور ایشان در گود
مبارزه و حضور من در بیرون این گود ونیز تهمت و اتهام به
من اختصاص یافته است. اما در لابه لای این گزافه گویی ها و
تهمت ها برخی پرسش ها نیز مطرح شده که جنبۀ نظری دارد و در
پاسخ به برخی نکات نوشتۀ من بیان شده است. از آنجا که
اهمیت این پرسش ها برای من بیشتر از سایر مطالب نوشتۀ آقای
رضوی است، ابتدا به آن ها می پردازم.
ایشان پرسیده
است : «... بحث اساسی آنجاست که آیا امکان به وجود آمدن
سندیکا و نهاد مستقل کارگری در ایران هست یا نه؟»
در پاسخ باید
بگویم که اولاً قراردادن سندیکا در کنار «نهاد مستقل
کارگری» خلط مبحث است. این ها دو مقوله متفاوت هستند. اگر
منظور از استقلال نهاد کارگری نه فقط استقلال از
دولت و کارفرما بلکه استقلال از سرمایه باشد،
سندیکا به هیچ وجه نهاد مستقل کارگری نیست. زیرا همان گونه
که خودِ آقای رضوی گفته است سندیکا تشکلی است که به
کارفرما نیزکمک می کند. وتشکلی که به کارفرما کمک کند
مطلقا نمی تواند مستقل از سرمایه باشد. ثانیاً باید منظور
از « به وجود آمدن » را مشخص کنیم. ظاهرا و با توجه به
مضمون نوشته و نظریات رضوی منظور، به وجود آمدن به صورت
قانونی و رسمی است. پس سئوال آقای رضوی درواقع
این است که آیا امکان به وجود آمدن سندیکا در ایران به
صورت قانونی هست یا نه؟ پاسخ خودِ ایشان به این پرسش مثبت
است. جالب این است که ایشان در شرایطی به این توهم چسبیده
است که سندیکای شرکت واحد سرکوب شده و رئیس هیئت مدیرۀ آن
به پنج سال زندان محکوم شده و هم اکنون در زندان است و
سایر اعضای هیئت مدیره هم اخراج و دادگاهی شده و چه بسا در
آینده به زندان بیفتند. هر کارگری که به این توهم مخرب و
تسلیم طلبانه مبتلا نباشد به روشنی می تواند ببیند که
سندیکا که چه عرض کنم جمهوری اسلامی اکنون دیگر حتی به
شورای اسلامی کار و انجمن صنفی هم - که درقانون خودش آمده
– اجازه تشکیل نمی دهد. اما اگر منظور این است که کارگران
با مبارزۀ خود سندیکا را به رژیم تحمیل می کنند و
رژیم درواقع در اثر این مبارزه سندیکا را رسمیت و قانونیت
می دهد، باید گفت این امر فقط و فقط در شرایطی اتفاق خواهد
افتاد که رژیم قدرت سرکوبش را از دست داده باشد یا کارگران
بتوانند اعمال قدرت کنند ، و در چنان شرایطی هم هیچ کارگر
عاقلی دنبال سندیکای قانونی نخواهد رفت. بدیهی است
که ما اکنون در آن شرایط نیستیم و داریم به شدت سرکوب می
شویم. مسئله این است که کارگران چه به دنبال سندیکا باشند
و چه درپی تشکل مستقل سراسری و ضدسرمایه داری در هر دو
صورت سرکوب می شوند. پس عقل سلیم حکم می کند که آن ها
دنبال تشکلی بروند که به دلیل تکیه بر قدرت توده کارگران و
برخورداری از توان مقاومت بیشتر در مقابله با سرکوب، لااقل
هزینه کمتری می دهد وکمتر سرکوب می شود. آیا مضحک و درعین
حال رقت بارنیست که ما هم سرکوب شویم و هم دنبال تشکلی
باشیم که نه تنها هیچ گونه قدرت مقابله با این سرکوب را
ندارد بلکه، برعکس، از طریق سازش و مصالحه با کارفرما از
بالا و در غیاب تودۀ کارگران درواقع به کارفرما کمک می
کند که شیره جان کارگران را بیشتر بمکد و، درمقابل، به
کارگران آدرس غلط می دهد و به جای مبارزه با سرمایه داری
آن ها را دنبال نخودسیاه اصلاحات می فرستد؟
آقای رضوی
پرسیده است : « در جامعه ای که میلیون ها انسان دنبال آن
هستند که نیروی کارشان را بفروشند و خریدار نیست، معلوم
نیست شما چطور مزدش را می خواهید لغو کنید؟ در جامعه ای که
مردم باید دو تا سه کار داشته باشند این حرف ها یعنی چه؟»
می بینیم که
چگونه حرف سرمایه دار از دهان آقای رضوی بیرون می آید! اما
پیش از آن که جلوتر بروم و به این پرسش او پاسخ دهم ناچارم
به آقای رضوی بگویم لطفا حرف من را تحریف نکنید! اولاً من
از لغو کارِمزدی سخن گفته ام نه از لغو مزد. من
گفته ام کاری که در ازای مزد و برای امرار معاش
انجام می گیرد باید از بین برود تا کارگر و به طورکلی
انسان رها شود. لغو مزد به معنای لغو کارِمزدی نیست. آنچه
باید لغو شود رابطۀ اساسی و زیربنایی خریدوفروش نیروی کار
یا همان سرمایه است. مزد یا بهای نیروی کار درواقع معلول
این رابطه است و نه علت آن. علت باید از میان برود نه
معلول. ثانیاً قرار نیست « ما » کارِمزدی را لغو کنیم که
رضوی نوشته است : « شما چطور مزدش را می خواهید لغو
کنید؟» نیرویی که کارِمزدی را لغو می کند طبقۀ کارگر
متشکل در شورای سراسری ضدسرمایه داری است که به قدرت همین
شورا قدرت سیاسی را به چنگ آورده و ماشین دولتی سرمایه را
درهم شکسته و نابود کرده است. وظیفۀ « ما» به عنوان فعالان
ضدسرمایه داری طبقه کارگر فقط طرح این افق و مبارزه برای
بسترسازی آن با عزیمت از مطالبات پایه ای کارگران است.
البته و صد البته مبارزه با رفرمیسم و افشای کولی دادن
سندیکالیست ها به سرمایه داران و مدافعان و نظریه پردازان
آن ها همچون عباس عبدی نیز از جمله وظایف بی چون وچرای ما
است که با قاطعیت تمام به آن عمل خواهیم کرد. ثالثا بحث
اصلاً بر سر خواستن نیست که رضوی پرسیده است : «
شما چطور مزدش را می خواهید لغو کنید؟» کارگران
برای آن که زنده بمانند یا دست کم برای آن که از حداقل
امکانات زندگی برخوردار باشند مجبورند برای لغو
کارِمزدی مبارزه کنند. این گونه نیست که اگر هم نخواستند
می توانند برای لغو کارِمزدی مبارزه نکنند. این مبارزه یک
جبر است، درست همان گونه که نان درآوردن و سیر کردن شکم یک
جبر است. فقط یک کارگر متوهم به سرمایه داری یا خدمتگزار
سرمایه نمی تواند این را درک کند.
با این توضیحات،
پرسش تحریف آمیز و دست و پا شکستۀ آقای رضوی به این صورت
در می آید که « در جامعه ای که میلیون ها انسان دنبال آن
هستند که نیروی کارشان را بفروشند و خریدار نیست لغو
کارِمزدی توسط طبقۀ کارگر چگونه ممکن است؟» اما پاسخ این
پرسش در خودِ آن نهفته است. فروشندگان نیروی کار یا
کارگران دقیقاً به این دلیل امکان لغو کارِمزدی را پیدا می
کنند که می خواهند نیروی کارشان را بفروشند اما خریداری
برای آن پیدا نمی کنند. به عبارت دیگر، آن ها برای آن که
زنده بمانند یا دست کم برای آن که از حداقل زندگی برخوردار
باشند مجبورند آن عاملی که این امکان را از آنان سلب کرده
است از میان بردارند و این عامل هم چیزی نیست جز نظام
سرمایه داری، چیزی نیست جز کارِمزدی. بنابراین، در جامعۀ
ایران هیچ چیز واقعی تر از امکان لغو کارِمزدی نیست. تمام
مسئله بر سر تبدیل این امکان به واقعیت بالفعل است. اختلاف
ما فعالان ضدسرمایه داری با رفرمیست هایی چون داود رضوی
درست در همین جا است. ما برآنیم که به کارگران کمک کنیم تا
با ایجاد تشکل سراسری و ضدسرمایه داری این امکان را به
واقعیت بالفعل تبدیل کنند. اما رفرمیست ها به جای این کار
ترجیح می دهند سندیکای رفرمیستی درست کنند و به سرمایه دار
کمک کنند تا کارگران را بیشتر بچاپد. این است دلیل مخالفت
من با امثال آقای رضوی و با سندیکا. ممکن است بگویند این
تبدیل، کار حضرت فیل است و حالاها حالاها انجام نمی گیرد.
در این سخن واقعیتی وجود دارد و آن همانا دشواری این کار
است. اما اولا دشوار بودن به معنای ناممکن بودن نیست.
ثانیاً یکی از عواملی که این امر را این گونه دشوار کرده
است اتفاقاً همان رفرمیسم سندیکالیستی امثال داود رضوی
است. یک سنگر بسیار مستحکم سرمایه داری جهانی برای جلوگیری
از مبارزه کارگران جهان برای لغو کارِمزدی همان سندیکاها
یا اتحادیه های کارگری است که اکنون سندیکالیست های ایرانی
به توصیۀ اصلاح طلبانی نظیر عباس عبدی دارند نسخه آن را
برای طبقۀ کارگر ایران می پیچند. کارنامۀ اتحادیه های
کارگری در قرن گذشته و به ویژه عملکرد کنونی آن ها به عینه
به ما نشان می دهد که چگونه این تشکل ها و سران آن ها، که
خود در بسیاری موارد از سهامداران شرکت ها و کارخانه ها
هستند، با مهار مبارزات ضدسرمایه داری کارگران از طریق
سازش و مصالحه از بالای سر تودۀ کارگران به مانع بزرگی در
راه پیشروی و پیروزی این مبارزات تبدیل شده اند.
آقای رضوی
پرسیده است : « سازمان ضدسرمایه داری در کشوری که سی سال
است خودش را ضدسرمایه داری معرفی کرده است کدام صیغه ای
است دیگر؟»
آیا معنای ضمنی
و تلویحی این پرسش این است که جمهوری اسلامی ضدسرمایه
داری است؟ هیچ بعید نیست. با توجه به رفرمیسم داود
رضوی و به طور کلی گرایش حاکم بر سندیکای شرکت واحد هیچ
بعید نیست که رضوی واقعاً جمهوری اسلامی را ضدسرمایه داری
بداند. اگر چنین باشد، داود رضوی باید این را آشکارا و بی
پرده بگوید تا کارگر گرسنه شرکت واحد بداند که چه کسی در
پوشش دفاع از کارگر درواقع دارد سنگ سرمایه دار را به
سینه می زند. چرا که مخالفت با « ضدیت جمهوری اسلامیِ با
سرمایه داری » !! هیچ معنایی جز دفاع آشکار از سرمایه
ندارد. اما اگر معنای پرسش آقای رضوی این است که جمهوری
اسلامی ضدسرمایه داری نیست و خودش را ضدسرمایه داری
معرفی می کند، در این صورت باید از او پرسید وظیفه او
به عنوان یک فعال کارگری چیست؟ آیا او نباید نقاب فریب
کارانه و عوام فریبانۀ «ضدسرمایه داری» را از چهرۀ این
رژیم بردارد و ماهیت واقعی آن را به کارگران نشان دهد؟ در
اینجا ممکن است داود رضوی بگوید منظورش این است که کارگران
با ایجاد سازمان ضدسرمایه داری موافق نیستند زیرا برای آن
ها هر حرف ضدسرمایه داری، جمهوری اسلامی را تداعی می کند.
این گفته البته سال ها پیش و به ویژه اوایل پیدایش جمهوری
اسلامی صدق می کرد. اما به مرور و با آشکار شدن ماهیت
سرمایه دارانه جمهوری اسلامی در این سی سال کمتر کارگری را
می توان یافت که جمهوری اسلامی را ضدسرمایه داری بداند.
اما حتی اگر چنین باشد و کارگران بسیاری ضدیت با سرمایه
داری را با جمهوری اسلامی تداعی کنند، این امر بازهم نگرش
و رویکرد رفرمیستی خودِ داود رضوی و امثالهم را زیر سئوال
می برد. زیرا این درک از سرمایه که مبارزۀ ضدسرمایه داری
را در ردیف عوام فریبی های «عدالت طلبانۀ» امثال احمدی
نژاد می گذارد اتفاقاً توسط رفرمیست ها – اعم از
سندیکالیست های اتحادیه پرست و سکتاریست های فرقه باز – در
میان کارگران اشاعه داده شده است. اگر به رغم افشای ماهیت
سرمایه دارانۀ جمهوری اسلامی در طول این سی سال هنوز هم
کارگرانی وجود دارند که این رژیم را ضدسرمایه داری می
دانند، آنان این را از جریان هایی به ارث برده اند که در
رقابت با سرمایه داری خصوصی نوع غربی ( که آن
را«امپریالیسم» می نامیدند ) می خواستند سرمایه داری دولتی
نوع شوروی را تحکیم و تثبیت کنند. ظنز تاریخ را ببینیم که
اکنون همان جریان ها با کمال وقاحت و طوری که گویی هیچ
اتفاقی نیفتاده است قبلۀ خود را عوض کرده اند و این بار در
مقابل سرمایه داری دولتی و در همدستی با اصلاح طلبان معلوم
الحالی چون عباس عبدی می خواهند سرمایه داری غربی و
دموکراسی غربی همراه آن را در ایران تثبیت و تحکیم کنند.
(همین جا بگویم که تلاش کنونی سندیکالیست ها و بخشی از
فرقه گرایان رفرمیست برای سندیکاسازی در ایران در راستای
همین تعویض قبله گاه انجام می گیرد). به این ترتیب، می
بینیم که اعم از این که داود رضوی جمهوری اسلامی را
ضدسرمایه داری معرفی کرده باشد یا منظورش این باشد که
جمهوری اسلامی ضدسرمایه داری نیست اما خودش را این گونه
معرفی می کند درهرحال صیغه ای را باب کرده است که خودِ او
و دوستانش دسته گل آن را به آب داده اند. از این ها همه
گذشته، این چه منطقی است که چون دولت خود را ضدسرمایه داری
معرفی می کند پس کارگران نباید سازمان ضدسرمایه داری به
وجود آورند؟! حال که رژیم به دروغ خود را ضدسرمایه داری
معرفی می کند، پس کارگران نباید سازمان ضدسرمایه داری به
وجود آورند!!! اتفاقاً در چنین شرایطی عقل سلیم و مبارز
حکم می کند که کارگران با ایجاد سازمان ضدسرمایه داری به
همگان نشان دهند که دولت دروغ می گوید، زیرا اگر واقعاً
ضدسرمایه داری بود مبارزۀ کارگران برای ایجاد سازمان
ضدسرمایه داری را سرکوب نمی کرد.
آقای رضوی می
نویسد : « از قول من می نویسید که من گفته ام تشکل سندیکا
به کارفرما کمک می کند. یادتان رفته است سندیکا نهاد صنفی
است نه تشکیلات انقلابی. خوب معلوم است که در جامعه سرمایه
داری یا حتی سوسیالیستی آن وجود نهاد صنفی یعنی رشد کلیت
آن واحد کاری. تا زمانی که نیروی کار به عنوان مزد خریدو
فروش می شود این نهاد هست.»
در اینجا آقای
رضوی برای توجیه این گفته اش که «سندیکا تشکلی است که به
کارفرما کمک می کند» عذر بدتر از گناه می آورد. از نظر
ایشان، سندیکا به این دلیل به کارفرما کمک می کند که وظیفه
اش « رشد کلیت واحد کاری» است. گویی اشکال ندارد که بگوییم
وظیفه سندیکا « رشد کلیت واحد کاری» است. تمام بحث من این
است که تشکلی که وظیفه اش « رشد کلیت واحد کاری» باشد یک
تشکل کارفرمایی است و نه کارگری، حتی اگر هزار بار هم خود
را کارگری بنامد. به عبارت دیگر، سندیکا اتفاقاً به این
دلیل یک تشکل کارفرما پسند است که وظیفه اش « رشد کلیت
واحد کاری» است. « رشد کلیت واحد کاری» چیزی جز رشد و
تقویت سرمایه دار آن واحد کاری نیست. و تقویت سرمایه دار
هم چیزی جز تضعیف کارگر نیست. این همان نکتۀ مهم و اساسی
است که آقای رضوی دقیقاً به دلیل سندیکالیست و رفرمیست
بودن اش قادر به درک آن نیست. سرمایه دار و کارگر نه تنها
سرسوزنی منفعت مشترک ندارند بلکه درۀ بس عمیقی از فاصلۀ
طبقاتی آن ها را از هم جدا می کند. فقط یک کارگر متوهم به
سرمایه داری یا کارگری که رفاه خود را درگرو خوش خدمتی به
سرمایه دار بداند، می تواند از طبقات کارگر و سرمایه دار
به عنوان یک وحدتِ فاقد تضاد سخن بگوید، وحدتی که در آن
گویا رفاه زندگی کارگر در گرو رشد سرمایه است. رفاه کارگر
نه درگرو رشد سرمایه بلکه، برعکس، درگرو تضعیف سرمایه است؛
همان گونه که تقویت سرمایه نیز در گرو تضعیف کارگر است.
آقای رضوی می گوید « تا زمانی که نیروی کار به عنوان مزد
خرید وفروش می شود، سندیکا هست». به نظرمن هم تا زمانی که
خریدو فروش نیروی کار وجود دارد، یعنی تا زمانی که سرمایه
هست، سندیکا هم هست. اما این هستی به علت نیاز طبقه سرمایه
دار است و نه احتیاج طبقه کارگر. تشکلی که رابطۀ خریدوفروش
نیروی کار را به رسمیت بشناسد و کارگران را بر اساس این
رابطۀ یکسره ضدانسانی به تفاهم به کارفرما فرابخواند و
حداکثر کاری که می تواند بکند چانه زنی و گرفتن ناچیزترین
و حقیرترین بها برای نیروی کار و، درمقابل، آویختن کارگران
به داربست نظام انسان کش سرمایه داری است، فقط به درد طبقۀ
سرمایه دار و دولت آن می خورد. چنین تشکلی نه تنها هیچ
نفعی به حال طبقۀ کارگر ندارد بلکه یک تشکل کاملاً
ضدکارگری است. در پوشش دفاع از منافع کارگر به منافع
سرمایه دار خدمت می کند.
آقای رضوی می
نویسد : « در آخر شما از شورای کارگری نام می برید ولی هیچ
وجود و حضوری ما ندیده ایم و فقط در حد همان صحبت در سایت
و کاغذ است.»
روشن است که
اکنون در هیچ جای ایران شورای کارگری ضدسرمایه داری وجود
ندارد. اما این اصلاً به این معنا نیست که نمی تواند به
وجود آید. حرف آقای رضوی مثل این می ماند که پنج سال پیش
کسی به او می گفت صحبت شما درباره سندیکا درحد سایت و کاغذ
است و ما تاکنون هیچ وجود و حضوری از سندیکا ندیده ایم !
این که اکنون چیزی به نام شورای کارگری وجود ندارد دلیل
نمی شود که این تشکل نتواند به وجود آید. این گونه سخن
گفتن فقط از کسانی بر می آید که از زیر کار سخت و پرهزینه
شانه خالی می کنند و سازشکاری و رفرمیسم خود را تحت این
عنوان توجیه می کنندکه امکان تشکل شورایی و ضدسرمایه داری
وجود ندارد و این تشکل فقط درحد صحبت در سایت و کاغذ است
یا فقط در شرایط انقلابی به وجود می آید. اما این حرف به
پهلوانی که خود را داخل « گود » می داند حتماً برمی خورد.
پس بپردازیم به رجزخوانی های این پهلوان و نیزتهمت های بی
پایه و اساس او.
1- عنوان نوشتۀ
آقای رضوی این است : « آنهایی که بیرون گود هستند و می
گویند لنگش کن». آنچه دربرخورد نخست با این جمله به ذهنم
می رسد این است که اگراصناف قرون وسطی برای بیان عرصه
واشکال مبارزۀ خود استعاره های« گود» زورخانه و «لنگ» کردن
حریف را به کارمی بردند به آنان ایرادی نمی شد گرفت. زیرا
با مفاهیم دنیای خود سخن می گفتند. اما وقتی کارگر جامعۀ
سرمایه داری و در قرن بیست ویکم این استعاره ها را به
کارمی برد نمی دانم جز درک عقب افتاده و « زورخانه ای»
خود از مبارزۀ طبقۀ کارگر چه چیزی دیگری را می خواهد نشان
دهد؟ بگذریم. آقای رضوی خود را « داخل گود» و من را «بیرون
گود» می داند. ایشان این منظور خود را به صورت های دیگر
نیز بیان کرده است، از جمله : « ده روز کار عملی بهتر از
ده سال کار نظری است»، « شما چرا نمی خواهید بپذیرید که
کار عملی سخت و پرهزینه است و شما و دوروبری هایتان قادر
به این کار نیستید. سنگ بزرگ علامت نزدن است»، « امروز
جنبش کارگری نیاز به تئوریسین ندارد، فقط باید یک سرسوزن
به آن همه حرفی که زده می شود، عمل شود که خودش کلی کار
است»، « ما افتخار می کنیم که تا به امروز در راهروهای
دادگاه ها و ادارات کار مبارزه مان را ادامه داده ایم»، «
ناخداهای جنبش کارگری زودتر از هرکسی صحنه را ترک کرده اند
و فقط در اتاق هایشان و در خلوتشان به این مبارزه ادامه می
دهند».
مضمون همۀ این
رجزخوانی ها این است که ایشان دارد عملاً مبارزه می کند و
برای آن هزینه می دهد در حالی که من فقط حرف می زنم، در
مبارزۀ عملی حضور ندارم، هزینه نداده ام، فقط در سایت ها
مطلب می نویسم، صحنۀ مبارزه را ترک کرده ام، در اتاق و در
خلوت خودم مبارزه می کنم و الی آخر. اولا من اگر به طور
عملی دست کم از آقای رضوی بیشتر فعالیت نکرده و بیشتر
از ایشان هزینۀ این فعالیت را (به صورت دادگاه و زندان و
محکومیت) نداده باشم، کمتر نداده ام. ایشان نیز قاعدتاً
باید این را بداند اما طفره رفتن از پاسخ گویی به نقد من
در مورد سندیکا و به جای آن پرداختن به این رجزخوانی ها
باعث شده که خود را به کوچۀ علی چپ بزند. من نه نیازی به
ذکر داستان زندگی، فعالیت ها و دستگیری ها و محکومیت های
خود دارم و نه می خواهم آن را به رخ دیگران بکشم. اما اگر
آقای رضوی اصرار داشته باشد، این ها را بازگو خواهم کرد.
منتها از هم اکنون این اطمینان را به ایشان می دهم که
دراین مقابله او برنده نخواهد بود. ثانیاً، اگر نخواهیم از
سال های دهه شصت سخن بگوییم، دست کم درهمین سال های اخیر
که آقای رضوی نیز شاهد آن بوده است، کارگران بسیاری دستگیر
و محکوم شده و بسیار بیشتر از بازداشت چندروزۀ ایشان زندان
کشیده اند اما کلامی دربارۀ آن به زبان نیاورده اند. زیرا
به درستی این محکومیت ها را در قیاس با شکنجه و اعدام
بسیاری از همزنجیران خود در سال های دور ونزدیک اساساً
قابل طرح ندانسته اند. ثالثاً آقای رضوی اگر بخواهد دست کم
شأن یک فعال کارگری راحفظ کند باید از این رجزخوانی های
حقیرانه دست بردارد وبفهمد که تمام هزینه هایی که من و
ایشان و هرفعال کارگری دیگری پرداخته ایم و می پردازیم و
خواهیم پرداخت قطرۀ بس ناچیزی است از اقیانوس سراسر درد
ورنج و عذاب و شکنجۀ روزانۀ اکثریت عظیم کارگرانی که نظام
سرمایه داری تسمه از گرده شان کشیده و به معنای واقعی کلمه
به چهارمیخ کشیده شده اند. زندان و شکنجه و حتی تیرباران
فعالان کارگری فقط و فقط نوک کوه یخ عظیمی است که بدنه اش
در اعماق جامعۀ سرمایه داری پنهان است. واین همان چیزی است
که آقای رضوی نمی بیند یا نمی خواهد ببیند. او ترجیح می
دهد که با چشم بستن بر ژرفای ظلم وستم جامعۀ سرمایه داری
از مبارزه با آن طفره رود و درعوض دربارۀ چندروز بازداشت
خود رجز بخواند. غافل از این که او با ایستادن در کنار
عباس عبدی و دشمنی با فعالان ضدسرمایه داری نشان داده است
که پهلوان پنبه ای بیش نیست.
2- « این که
آقای حکیمی تازه یادش افتاده بعد از ماه ها از گذشت آن
مصاحبه (منظور مصاحبۀ عباس عبدی با رضوی و مددی است) به
نقد آن بپردازد جای سئوال فراوان دارد، چرا که اخیراً ما
هم از طرف ادارات کار استان تهران و دیوان عدالت اداری
احکام غیرعادلانه ای دریافت کرده و همواره از سوی دادگاه
انقلاب همچنان در راهروها بروبیا داریم و فقط مانده بود که
امثال حکیمی در این دوره به ما حمله کنند.»
اولاً من این
مصاحبه را در همان زمان انتشارش نقد کرده بودم منتها مجال
تکمیل و انتشارآن را پیدا نکرده بودم. علت تأخیر درانتشار
آن چیزی جز این نبود. اگر آقای رضوی نمی خواست غرض ورزانه
و کینه توزانه سخن بگوید می توانست علت این تأخیر را بپرسد
و از من بخواهد که آن را توضیح دهم، نه این که این اتهام
ناجوانمردانه را به من بزند که گویا من فرصت را مغتنم
شمرده و همزمان با صدور احکام اخراج برای او و دوستانش به
آنان«حمله» کرده ام!
ثانیاً با حساب
آقای رضوی کسی که انتقادی به سندیکای شرکت واحد داشته باشد
هیچ وقت نخواهد توانست حرفش رابزند. زیرا دست کم از اواخر
سال 84 تا کنون فعالان این سندیکا در راهروهای اداره های
کار استان تهران و دیوان عدالت اداری و دادگاه انقلاب
«بروبیا» دارند و هیچ بعید نیست که این «بروبیا» چند سال
دیگر هم طول بکشد. و چون براساس استدلال آقای رضوی هرکس در
این شرایط به سندیکا انتقاد کند در واقع با رژیم همسو شده
و به فعالان سندیکای واحد «حمله» کرده است، منتقدی که
نخواهد متهم به این همسویی شود به ناچار باید دم فروبندد و
سکوت اختیار کند. بنابراین، نتیجۀ استدلال آقای رضوی چیزی
جز جلوگیری از انتقاد و خفه کردن صدای مخالف نیست. اگر غیر
ازاین است، ایشان زمان مناسب برای انتقاد به سندیکای شرکت
واحد را اعلام کند تا ما هم تکلیف خودمان را بدانیم و در
غیرازاین زمان حرف زیادی نزنیم !
3- « هر خواننده
ای که دستی بر آتش مبارزۀ کارگری در ایران داشته باشد می
داند که آن مصاحبه در غالبی ( قالبی) یک جانبه بوده است و
نبود امکان رسانه های آزاد راه هر نوع ابرازنظر آزاد و
دوجانبه را بسته است و این نوع مناظرات مشکلات فنی و نظری
خاص خودش را دارد که در زیر به آن خواهم پرداخت.»
در مصاحبۀ مورد
بحث، آقای رضوی به صراحت گفته است که تشکیلات مستقل کارگری
تشکیلاتی است که به کارفرما کمک می کند. من نمی دانم که
بیان این گفته چگونه به « نبود امکان رسانه های آزاد»
مربوط می شود. آیا « نبود امکان رسانه های آزاد » باعث شده
که آقای رضوی بگوید تشکیلات مستقل کارگری تشکیلاتی است که
به کارفرما کمک می کند؟! چگونه؟ آیا اگر رسانه های آزاد
وجود می داشت، تعریف آقای رضوی از تشکیلات مستقل کارگری
فرق می کرد؟! آیا منظور آقای رضوی این است که او نظر دیگری
دربارۀ تشکل کارگری دارد اما عباس عبدی و رسانه اش مانع
اظهارنظر آزادانۀ او شده اند؟! اگر چنین است، آیا آقای
رضوی نمی توانست و نمی تواند نظر خود را در سایت و نشریۀ
سندیکای شرکت واحد منعکس کند؟! به هرحال، منظور آقای رضوی
از جملۀ بالا را نمی توان فهمید و متأسفانه او در« زیر»
نوشته اش نیز به وعدۀ خویش درمورد پرداختن به «مشکلات فنی
و نظری خاص» این نوع مصاحبه ها عمل نکرده است. اما یک چیز
روشن است و آن این است که این بهانه ناموجه تر از آن است
که کسی را مجاب کند.
4- « به جای
آدرس دادن به ما که باید دنبال نهادهایی مثل سازمان لغو
کارمزدی ایشان برویم که معلوم نیست که به اجرا درآورندگانش
از کره مریخ باید به ایران بیایند یا نه، چرا از همان
امکانات موجود حرکت نمی کند...»
اولاً چیزی به
اسم سازمان لغو کارمزدی نه در ایران و نه در خارج
کشور وجود ندارد. این ادعا اگر برای پرونده سازی نباشد در
خوش بینانه ترین حالت از سر ناآگاهی و یا بی مسئولیتی است.
ثانیاً، چنان که دربالا گفتم، برای کسی که بخواهد واقعیات
جامعۀ ایران را بدون پیشداوری های رفرمیستی نگاه کند و
بفهمد و همچون آقای رضوی خود را به کوچۀ علی چپ نزند، در
ایران هیچ چیز امکان پذیرتر از لغو کارمزدی نیست. به اجرا
درآورندگان لغو کارمزدی نیز لازم نیست از کرۀ مریخ بیایند.
همان کارگرانی که در این جهنم برای درآوردن لقمه ای نان
حاضرند نیروی کارشان را بفروشند اما خریداری پیدا نمی کنند
پیشاپیش همه لغو کارمزدی را به اجرا در خواهند آورد، مشروط
بر این که قبل از هرچیز نه در تشکل هایی مثل سندیکای یار و
یاور کارفرما بلکه در سازمان سراسری و ضدسرمایه داری طبقۀ
کارگر متشکل شوند. آقای رضوی کمی پایین تر بازهم به فعالان
جنبش لغو کارمزدی تاخته و گفته است : « چرا نمی خواهید از
خواب دگماتیسم برخاسته و بپذیرید که اگر میلیون ها کارگری
که در ایران از بی آیندگی و بی امنیتی شغلی و کاری در
بحران اجتماعی و فقر هستند را فقط با تلاوت لغوکنندگان مزد
نمی شود به وجود آورد. شما به جای مقایسۀ ایران با کشورهای
غربی چرا نمی خواهید بپذیرید دوستانتان که با پول دولت های
رفاه و مالیات کارگران آن جوامع زندگی راحت می کنند و فقط
در عالم نظر به پوچی، بحران و قطع امید از مبارزه واقعی
رسیده اند چه ربطی به ما دارد. آش خودتان را می خورید و
حلیم مشتی باقر را هم می زنید.» پیش از هرچیز راستش نمی
دانم قسم حضرت عباس را باور کنم یا دم خروس؟! حمله کردن به
تئوری و تئوریسین و این را که « جنبش کارگری نیاز به
تئوریسین ندارد» باورکنم یا به کاربردن کلماتی چون «
دگماتیسم » را؟! از دوحال خارج نیست : یا آقای رضوی معنای
دگماتیسم را نمی داند که در این صورت طوطی وار ادای «
روشنفکران شکم سیر» را درآورده و صرفاً گنده گویی و
اظهارفضل کرده است، یا معنا و درواقع ضرورت کاربرد این
گونه مفاهیم و واژه ها را توسط کارگران درک می کند که
دراین صورت باید این ادعای عقب افتاده و « زورخانه ای» خود
را که « جنبش کارگری نیاز به تئوریسین ندارد» پس بگیرد.
اما اگر منظور از « دوستان» من فعالان جنبش لغو کارمزدی در
خارج کشور باشد، باید بگویم اولاً اینان خود کارگرانی
هستند که سال هاست در آنجا نیز تنها با فروش نیروی کار خود
زندگی می کنند و نه تنها به « پوچی و بحران و قطع امید از
مبارزه واقعی» نرسیده اند بلکه برخلاف آقای رضوی و
سندیکالیست های دیگر در حال مبارز با سرمایه داری هستند و
تمام زندگی شان را دراین راه گذاشته اند. ثانیاً اینان را
سرمایه داری دارد استثمار می کند، و نه تنها مالیات کسی را
به آنان نمی دهد بلکه از آنان مالیات هم می گیرد. ثالثاً
اگر منظور از « پول دولت های رفاه » کمک هزینۀ اجتماعی و
حقوقی چون حق بیمۀ بیکاری و نظایر این ها باشد، باید گفت
که این ها نه عطیه و بذل وبخشش دولت های رفاه بلکه
دستاوردهای تاریخی مبارزۀ طبقۀ کارگر این کشورها هستند که
اتفاقا ازجمله به لطف مزدوری و خوش خدمتی اتحادیه ها و
سندیکاهای به اصطلاح کارگری و فقدان تشکل رزمندۀ ضدسرمایه
داری دراین کشورها سرمایه داری هم اکنون دارد یکی یکی آن
ها را از کارگران پس می گیرد. داود رضوی به علت همان
رفرمیسم سندیکالیستی اش حتی دستاوردهای هم طبقه ای های
خودش را به حساب دولت های رفاه می گذارد. اما در این مورد
که فعالان ضدسرمایه داری آش خودشان را می خورند و حلیم
مشتی باقر را هم می زنند، باز صد رحمت به آنان که اگر حلیم
دیگران را هم می زنند لااقل آش خودشان را می خورند. شما
آقای رضوی هم آش حاج آقا عباس عبدی را می خورید و هم حلیم
مستر گای رایدر و مستر دیوید کاکرافت را هم می زنید.
5- « زمانی که
سرکوبگران کارگر که از عوامل اصلی خانۀ کارگر و شوراهای
اسلامی کار (بودند) به محل سندیکا با حمایت عوامل امنیتی و
درحضور پلیس حمله کردند آیا شما چه کاری کردید. در این چند
سال حمایت های بین المللی از سندیکا را چرا زیر سئوال
بردید و آن را تخطئه کردید درصورتی که شما خودتان در خفا
با آن ها کار می کردید. فقط همکاری های بین المللی برای
دیگران حرام است ولی برای خودتان حلال است. در صحبت سرخ و
درعمل زرد.»
من در نوشتۀ «
سندیکا : از این جا مانده و از آن جا رانده» گفته ام و
اینجا نیز تکرار می کنم که « کمیتۀ هماهنگی برای ایجاد
تشکل کارگری» و من به عنوان یکی از اعضای آن در جریان حمله
به فعالان شرکت واحد و نیز اعتصاب کارگران این شرکت فعال
ترین حمایت ها را از کارگران به عمل آوردیم. اولاً در
تابستان 84 من و یکی دیگر از فعالان کمیتۀ هماهنگی در
تهران شخصاً در محل موقت سندیکا در حسن آباد حضور یافتیم و
ضمن ارائه بیانیۀ حمایت کمیتۀ هماهنگی از مبارزات کارگران
شرکت واحد ( که در همان جا توسط منصور اسانلو برای کارگران
قرائت شد) به طور شفاهی نیز حمایت خود را از مبارزات
کارگران اعلام کردیم. ثانیاً در حالی که هیچ کس و هیچ تشکل
و هیچ جریانی در هیچ کجای ایران تریبونی دراختیار فعالان
شرکت واحد نگذاشته بود ما ضمن دعوت فعالان سندیکا به
مراسمی که در تالار گل سرخ تهران برای گرامیداشت معدنچیان
جان باختۀ معدن « باب نیزو» برگزارکردیم تریبون در اختیار
آنان گذاشتیم و من شخصاً از منصور اسانلو خواستم اگر حرفی
برای گفتن دارد می تواند برای حاضران بگوید و او نیز
سخنانی را از جمله خبر اقدام رانندگان شرکت واحد مبنی بر
نگرفتن بلیط از مسافران دراعتراض به نداشتن کمک راننده
بیان کرد. ثالثاً پس از اعلام اعتصاب برای اوایل دی ماه
84، ما (کمیتۀ هماهنگی) متن بیانیۀ حمایت قاطعانۀ خود از
اعتصاب را در پشت صفحۀ فراخوان سندیکا تکثیر کردیم وفعال
تر از خودِ فعالان شرکت واحد صدها نسخه از آن را در تهران
و به ویژه درمناطق مختلف شرکت واحد و در اکثر پایانه ها
توزیع کردیم. رابعاً در سرکوب و دستگیری گستردۀ کارگران
شرکت واحد در اوایل بهمن ماه 84، که ما به مناسبت سالگرد
جان باختن کارگران خاتون آباد گلگشتی در دامنۀ کوه های
شمال تهران برگزار کرده بودیم و تنها پس از بازگشت به
تهران از دستگیری کارگران باخبر شدیم ( دو روز پیش از آن
تعدادی از فعالان سندیکا را احضار و بازداشت کرده بودند و
ما هیچ گونه خبری از این بازداشت و نیز یورش شبانگاهی به
سایر کارگران در شب جمعه 8 بهمن نداشتیم)، ما بلافاصله این
سرکوب گسترده و وحشیانه را محکوم کردیم و متن کتبی آن را
به طور گسترده در مناطق تهران پخش کردیم. در 15 فوریۀ 2004
نیز، که از طرف کنفدراسیون بین المللی اتحادیه های آزاد
کارگری (ICFTU)
به عنوان روز حمایت از کارگران شرکت واحد اعلام شده بود،
ما در کمیتۀ هماهنگی منطقۀ تهران با آن که حمایت این
اتحادیه را از کارگران شرکت واحد قبول نداشتیم و نداریم،
برای حمایت از خانواده های کارگران دستگیرشده درجلو مجلس
حضور یافتیم و طرفه این که هیچ کدام از رفرمیست هایی را که
بعداً فرصت طلبانه ما را به عدم حمایت از کارگران شرکت
واحد متهم کردند در آنجا ندیدیم ! و بالاخره این که
دستگیری اخیر من در پارک چیتگر فقط به دلیل حمایت و
پشتیبانی از یکی از اعضای هیئت مدیرۀ سندیکای شرکت واحد
بود که نیروی انتظامی در برخورد با جمع کارگری ما در پارک
چیتگر می خواست ایشان را با خود به قرارگاه پلیس ببرد و ما
از او دفاع کردیم و به همین علت ما را نیز بازداشت کردند.
به این ترتیب،
اگر منظور داود رضوی حمایت از کارگران شرکت واحد باشد ما
در حد توان خود این کار را کردیم. اما اگر منظور او از «
حمایت های بین المللی» ترفند اتحادیه های تا مغز استخوان
وابسته به سرمایۀ بین المللی است، آری ما افتخار می کنیم
که نه تنها به توهم کارگران به این مزدوران سرمایه دامن
نزده ایم بلکه ترفند آن ها را افشا کرده ایم و بازهم
خواهیم کرد. اما دراین مورد که آقای رضوی ادعا کرده است که
من در خفا با این اتحادیه ها کارکرده ام ایشان ملزم است که
این ادعا را ثابت کند. درغیراین صورت، فقط یک اتهام زشت و
کثیف به من زده است. اثبات این نیز که من در صحبت « سرخ »
و در عمل « زرد» هستم به اثبات ادعای همکاری من با اتحادیه
های رفرمیست بستگی دارد. بنابراین، یا آقای رضوی این ادعا
را ثابت می کند که در آن صورت من در مقابل جنبش کارگری
پاسخگو خواهم بود یا نمی تواند این کار بکند، که دراین
حالت کمترین کاری که ایشان باید بکند پس گرفتن ادعای خود
وعذرخواهی از من در ملاعام است. از این که بگذریم، این حرف
را که فلان کس در صحبت سرخ است و درعمل زرد قاعدتاً کسی
باید بزند که برای سرخ بودن ارزش قائل باشد. این گونه حرف
زدن برای دهان کسی که نه تنها در عمل سرخ نیست بلکه حتی در
صحبت هم ادعای آن را ندارد، زیادی بزرگ است.
حرف خود را زدم.
اما این پرسش تأسف آور همچنان برایم باقی می ماند که چرا
باید یک کارگر درمقابل انتقاد از همسویی اش با کسانی چون
عباس عبدی این گونه خصمانه و تهمت زنانه به یک فعال
ضدسرمایه داری حمله کند؟
محسن حکیمی
مهرماه 138