جنبش کارگری آری، علیه کار مزدی نه!
ایرج آذرین و نقد محسن حکیمی
آذرین با انتشار مطلبی طولانی مدعی نقد نظرات محسن حکیمی شده است. او در نوشته اش سخت به مغلطه کاری روی آورده است. این واقعیتی است که من زوایایش را در پیش روی وجدانهای بیدار کارگری و کمونیستی آفتابی خواهم کرد. نوشته حاضر به هیچ وجه قصد بررسی دیدگاهها یا کالبدشکافی گرایش سیاسی و اجتماعی سردبیر « بارو» را ندارد، این کار اگر لازم بود از پیش انجام می گرفت. در طول 4 سال اخیرا دوستان اندکی بر ضرورت انجام چنین کاری اصرار می کردند و در مقابل دوستان زیادی با تأکید بر عدم موضوعیت حرفهای آذرین ها در جنبش کارگری، پرداختن به آن را بسیار نالازم و حتی مضر تلقی می کردند، من با دسته دوم همنظر بودم و کماکان هستم، نگارش این مقاله کوتاه متضمن نقض آن نظر نیست، آذرین در « بی راهه سوسیالیسم» زیر نام نقد محسن حکیمی، به بدترین تحریفات، به جعل تمامی حقایق مربوط به جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی طبقه کارگر و به بدترین شکل ترور شخصیت و حیثیت یک چهره سرشناس و فعال جنبش ضد سرمایه داری کارگران دست یازیده است. به حرفهای او باید پاسخ داد و من در این جا فقط همین کار را انجام می دهم. یکبار دیگر تصریح و تأکید می کنم که قصد بررسی، نقد و آناتومی گرایش سیاسی و اجتماعی آذرین را ندارم، با این وجود درک محتوای آنچه آدمها در این یا آن رابطه مشخص می گویند در پرتو یک شناخت مختصر از استخوانبندی عمومی افکار و پراکسیس طبقاتی آنها بسیار ساده تر می شود. درست به همین دلیل من اشاره ای بسیار گذرا، به خطوط کلی نظرات و باورهای نویسنده « بی راهه....« را مدخل مناسبی برای کندوکاو گفته های او در به اصطلاح نقد نظرات حکیمی!!! می بینم.
ایرج آذرین از جمله فعالین سیاسی چپ ایرانی است که موضوعیت انقلابات کارگری و سوسیالیستی را در شرائط کنونی تاریخ منتفی می داند. او البته طرح صریح موضوع را به سود خود ندیده است و شیوه قبول « دوفاکتو» را راهکار مناسب تری برای پیشبرد این نظر از یک سو و ادامه حضور سیاسی خود در درون چپ رادیکال غیرکارگری از سوی دیگر تشخیص داده است. آذرین می گوید:
« انقلاب کارگری برای سوسیالیسم در یک سطح جهانی در دستور روز نیست. این نتیجه ای است که از بحث های بخش های فوق به دست می آید. به نظر من این امر برای همه کشورها و از جمله ایران صادق است» ( چشم انداز و تکالیف ص 33)
نویسنده به دنبال صدور این حکم به گفته خودش علل امر را به طور سیستماتیک بررسی می کند. او معتقد است که 3 عامل اساسی به پیدایش شرائط جدید کمک نموده است. وضعیت سیاسی موجود جهان، پراکندگی جنبش سوسیالیستی کارگران در سطح جهانی و پیدایش انواع جدید سوسیالیسم غیرکارگری سه ضلع مثلث علت ها را تعیین می کنند!!! آذرین اگر و اماهای مصلحتی معینی را هم در لابلای حرفهای خود وارد می سازد، اما او سرانجام نتیجه نهائی باورهایش را به شرح زیر تلخیص می کند.
« تحلیل ما از وضعیت حاضر جهانی به هیچوجه حکمی در باره نامحتمل بودن وقوع شرائط انقلابی در یک کشور معین ( یا کشورهای معین) نیست. در وضعیت فعلی جهان معاصر بروز شرائط انقلابی در کشورهای معین همچنان ممکن و حتی محتمل است. تحلیل از وضعیت حاضر جهانی و وضعیت سوسیالیسم کارگری در یک سطح جهانی تنها این را می تواند بگوید که در وضعیت حاضر حتی در صورت وقوع شرائط انقلابی در یک کشور، احتمال سود بردن طبقه کارگر از این فرصت و تبدیل آن به یک انقلاب پیروزمند سوسیالیستی بسیار بعید است» ( همان جا ص 34)
آذرین برای اثبات مدعای خویش علاوه بر ذکر علل، شواهدی را نیز بیان می کند. اتفاق نظر بورژوازی بین المللی در رابطه با حادثه کسوو و عراق و شکست انقلاب اندونزی از جمله این شواهد هستند.
من در دنباله بحث نشان خواهم داد که طرح نکته فوق از سوی نویسنده چشم انداز و تکالیف چه جا و مکان معینی را در کل سیستم نظری و خط مشی سیاسی او تعیین می کند. به بیان دیگر قرار است شالوده اتخاذ کدام سیاست ها و راهکارها در رابطه با جنبش کارگری باشد، اما پیش از آن باید فحوای واقعی حکم را کندوکاو کنیم. بحث بر سر وضعیت حاضر دنیاست و این بدان معنی است که در مظان نویسنده « چشم انداز و تکالیف» انقلاب کارگری و سوسیالیسم در دوره های معینی در دستور کار کارگران دنیا بوده است اما بعدها به دلائلی منتفی شده است. قبل از اینکه به عمق استدلالات آذرین سفر کنیم یک نکته را توضیح دهم. پرداختن به این بحث مطلقاً به خاطر اثبات یا نفی وجود حی و حاضر شرائط وقوع انقلاب کارگری و سوسیالیستی نیست. من هیچ سمپاتی خاصی به این گفتگو ندارم. به باور من طبقه کارگر بین المللی از روزی که پدید آمده است با بورژوازی و نظام سرمایه داری در ستیز بوده است. مبارزه علیه استثمار و موجودیت سیستم کاپیتالیستی مسأله همیشگی و لحظه به لحظه کارگران دنیا است. توده های کارگر دنیا باید در خواب و بیداری و در جریان هر دم و بازدم برای اتحاد محکم تر، سازمانیابی آهنین تر، داشتن افق شفاف تر، حصول آگاهی غنی تر، علیه استثمار و توحش سرمایه داری و علیه کل موجودیت این نظام پیکار کنند. جنبش کارگری در هر ساعتی که آرایش قوا و تشکل و امکانات طبقاتی او اجازه دهد، جنگ آخر با بورژوازی را دستور روز خود می کند. هیچ لحظه ای سوسیالیسم و انقلاب کارگری از برنامه زندگی و پیکار طبقه کارگر خارج نیست و مثل روز روشن است که توده های کارگر فاقد سازمانیابی ضد سرمایه داری، فاقد تدارک و تجهیز متحد سراسری و طبقاتی علیه اساس کارمزدی، فاقد اتحاد و همپیوستگی مؤثر انترناسیونالیستی، فاقد توان و آمادگی برنامه ریزی سوسیالیستی شورائی کار و تولید اجتماعی، قادر به انجام یک انقلاب پیروزمند برای محو سرمایه داری هم نخواهند بود. معنای تحلیل مشخص از شرائط مشخص نه استنتاج موضوعیت یا عدم موضوعیت انقلاب کارگری و سوسیالیسم که جستجوی مناسب ترین تاکتیک های رادیکال برای پیشبرد هر چه موفق تر سازمانیابی جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی طبقه کارگر است. مشکل هیچ کارگری در هیچ کجای دنیا در وضعیت روز این نیست که آیا باید همین حالا انقلاب کند یا از انقلاب کردن دست نگهدارد؟!!! سلسله جبال عظیم مشکلات در این وادی نیست، در جای دیگری است. این ها توضیح واضحات است و نیازمند هیچ توهم بافی و لفظ آفرینی مکتبی هم نمی باشد. بحث بر سر اینها یا بر سر وجود و عدم شرائط وقوع انقلاب کارگری در امروز یا فردا یا روز دیگری نیست. گفتگو پیرامون نظریه ای است که انقلاب کارگری و سوسیالیسم را به دلایل معین و با رجوع به شرائط سیاسی و جهانی مشخصی!! از دستور کار روز طبقه کارگر جهانی خارج ساخته است و در این گذر به استدلال می پردازد. عصاره کلام نویسنده در کتاب وظائف و تکالیف این است که انقلاب کارگری و سوسیالیسم در طول قرن بیستم در دستور کار کارگران دنیا بوده است اما اکنون نیست!! معیارهای مورد رجوع آذرین در فصلبندی تاریخی وی چندان روشن نیست، فروپاشی اردوگاه شوروی یکی از شاخص های اساسی این فصلبندی را تعیین می کند، اما او به نکات عام تر و در عین حال بیشتری اشاره می نماید. در میان سه ضلعی مشخصی که از قوائم این رخداد ترسیم می کند، مؤلفه های دوم و سوم مطلقا جدید نیستند، پراکندگی جنبش سوسیالیستی قدمت تاریخی چندین دهه دارد، سایه اشکال مختلف سوسیالیسم بورژوائی نیز از دیرباز بر سر جنبش کارگری سنگین بوده است و در دوره تاریخی قبل از نگارش کتاب « چشم انداز و تکالیف»، سالهای مدیدی بر نیمی از جهان حکومت داشته است. نکته جدید در این میان فرمولبندی بسیار عام « اوضاع سیاسی جدید» است. مؤلفه ای که او در اهمیتش همه چیز می گوید، اما بیشتر به این منظور که چیز زیادی نگوید.
سقوط « اردوگاه شوروی » در فرمولبندی آذرین پیرامون وضعیت سیاسی جدید دنیا اساسی ترین نقش را دارد.
« به هر رو اکنون با ختم دوران جنگ سرد و با پدیده کوسوو استراتژی پیروزی انقلاب کارگری در یک کشور و یا حفظ یک انقلاب پیروزمند کارگری در یک کشور، نیازمند بازاندیشی فوری است»
اهمیت تقابل دو قطب قدرتمند دنیای سرمایه داری و شرائط دوران جنگ سرد بر وضعیت روز جهان به طور فی نفسه واقعیتی غیرقابل انکار است. کافی است برای لحظه ای حادثه خلیج خوکها در سال 1962 با آنچه که در عراق و بالکان در طول 10 سال اخیر رخ داده است، مقایسه شود، تا ابعاد این تأثیر با برجستگی خاص خود، نمایان گردد. اما سخن سردبیر « بارو» تنها این نیست. جنگ سرد در تئوری وی دوره تاریخی مشخصی است که انقلاب کارگری در یک کشور موضوعیت داشته است و با پایان آن انقلاب ضد سرمایه داری و برای سوسیالیسم، از دستور مبارزات روز طبقه کارگر خارج می گردد. در خوشبینانه ترین حالت می توان گفت که او قطب بندی واحد کل دولتهای بورژوازی و توان مشترک اعمال توحش سراسری آنها علیه طبقه کارگر را در سطحی می بیند که به تبع آن، موضوعیت وقوع انقلابات کارگری عجالتاً منتفی می گردد. این خوش بینی را حتی می توان بسط داد. می توان تصور کرد که پایان دوران جنگ سرد به آذرین آموخته است که باور به وقوع انقلاب کارگری در یک کشور پندار بیهوده ای بوده است و باید فقط به انقلاب جهانی اندیشید، چیزی که البته در تئوریهای وی باز هم از دستور کار روز پرولتاریا بیرون است. به هر حال اینها خوشبینانه ترین احتمالاتی است که می توان پیرامون نقش جنگ سرد در فصلبندیهای تاریخی آذرین بر ذهن خطور داد. اما هیچ یک از این حدس ها و گمانه زنی ها با بیشترین بار خوش بینی ها، بالاخره مشکل اساسی تئوری نوین!! او را حل نمی کند. معضل چند میلیارد جمعیت کارگر سکنه زمین در اساس این نبوده و نیست که آیا هر چه زودتر دست به انقلاب بزنند یا برای مدتی دست نگه دارند؟! آیا درست است که در فاصله مرزهای مشخص جغرافیائی جامعه ای که در آن زندگی می کنند علیه سرمایه داری انقلاب بکنند یا نکنند؟!! معضل بنیادی عظیم ترین بخش این جمعیت نفرین شده چند میلیاردی این بوده و این است که از زمین و آسمان و شش جهت، آماج بربرمنشانه ترین شکل استثمار نیروی کار خویش توسط سرمایه جهانی هستند. هر چه بیشتر کار می کنند عمیق تر از محصول کار خود فاصله می گیرند، هر چه دردناکتر خود را می فرسایند زجربارتر از هستی اجتماعی خود ساقط می گردند، هر چه کار می کنند بیشتر بر سرمایه سرمایه داران می افزایند و خود فقیرتر و فقیرتر می گردند، هر چه بیشتر تولید می کنند پایه های قدرت و استیلای نظام بشرستیز سرمایه داری بر سرنوشت خود را محکمتر و محکم تر می سازند، مشکل بنیادی این توده کثیر چند میلیاردی این بوده و این است که لحظه به لحظه شدیدتر استثمار می گردند، بسیار ژرف تر از هر نوع حق و حقوق انسانی ساقط می شوند، نسل بعد از نسل زندگی تبره تر و تیره تری را تجربه می کنند، برای فروش نیروی کارشان مجبورند چهار گوشه دنیا را طی طریق کنند، هر روز و هر دقیقه در جستجوی لقمه ای نان، هزار هزار در اعماق آبهای دریاها طعمه ماهی ها می گردند، کودکانشان با تن فروشی مادران و فروش اعضای بدن پدران ارتزاق می کنند، معضل اساسی طبقه ای با این مشخصات این نبوده و نیست که آیا در یک کشور دست به انقلاب بزند یا منتظر طلوع سپیده دمان انقلاب جهانی شود!! آیا وضعیت سیاسی دنیا اجازه انقلاب کردن می دهد یا نمی دهد، معضل واقعی و بنیادی و طبقاتی و بین المللی و همه نوعی اینها، در کلیه شرائط و اوضاع و احوال تاریخی این بوده و این است که چه قدر متشکل هستند؟ تا چه اندازه متحدند؟ به چه میزان آگاهند؟ افق پیش رویشان چیست؟ چه می توانند بکنند و چه نمی توانند بکنند، چگونه می توانند متحدتر و متشکل تر گردند، به چه شکلی آگاهتر و آگاهتر می شوند، مقاومت خود در مقابل نظام سرمایه داری را چگونه سازمان دهند و ظرفیت تعرض علیه دشمن طبقاتی را چگونه در خود بالاتر ببرند. اگر متشکل باشند، اگر افق پیش روی پیکارشان روشن باشد، اگر نیروی سراسری طبقه شان در یک ظرف شورائی متشکل گردد، اگر قدرت برنامه ریزی شورائی و سوسیالیستی کار و تولید اجتماعی را در خود احساس کنند، حتماً و حتماً انقلاب می کنند و مطلقاً به فصلبندی تاریخی دوران جنگ سرد و غیرسرد هیچ توجهی نمی نمایند. پرولتاریای آگاه چنین می کند، اگر از عهده انقلاب برآید، در هراس از لشکرکشی قطب غربی سرمایه انقلابش را از دستور کار خارج نمی سازد و اگر تدارک و آمادگی و توان انقلاب نداشته باشند، به امید عزیمت ناوگانهای عظیم نظامی قطبی دیگر، انقلاب را وارد دستور کار روز نمی کند.
فصلبندی تاریخی آذرین و استنتاجات سیاسی و استراتژیک حاصل از آن، نه مبین نگاه کارگر آگاه و فعالین آگاه ضد سرمایه داری طبقه کارگر به سیر حوادث مبارزه طبقاتی که کاملاً بالعکس، نگاه نمایندگان بخشی از بورژوازی است که در برج مراقبت طبقاتی خود، جنبش کارگری کشورها را می پایند و آرزو می کنند تا با فشار زلزله انقلاب به گوشه ای از ماشین دولتی جدید سرمایه پرتاب شوند و بر طبقه کارگر حکومت نمایند. آنان انقلاب را مقطع مشخصی از تدارک و سازمانیابی سراسری و شورائی ضد سرمایه داری و قدرت و آگاهی و تجهیز توده های وسیع طبقه کارگر علیه اساس بردگی مزدی نمی بینند، بلکه اغتنام فرصتی از وضعیت تقابل قوای طبقاتی درون بورژوازی برای سوار شدن بر موج مبارزات کارگران، به شکست کشاندن این مبارزات و تحمیل نوع دیگری از برنامه ریزی کاپیتالیستی کار و تولید بر بردگان مزدی سرمایه، درک می کنند، اینها هستند که محاصره خلیج خوکها انقلاب کارگری را از دستور کار روزشان خارج می سازد و آژیر عزیمت ناوگانهای نظامی غول پیکر از آبهای اقیانوس آرام انقلاب کارگری را به دستور روز کارشان باز می گرداند. دوران جنگ سرد برای آنان عصر انقلابات کارگری است و پایان جنگ سرد به موضوعیت انقلابات کارگری عجالتاً پایان می بخشد، اینان هیچگاه و در هیچ شرائطی به یک جنبش کارگری نیرومند سازمان یافته و دارای افق روشن سوسیالیستی و برای لغو کار مزدی فکر نکرده و نمی کنند، کمک به سازمانیابی چنین جنبشی نه موضوع کار و زندگی آنها که خطری فاحش برای هستی اجتماعی و طبقاتی آنهاست. اینها همواره و در همه شرائط به امکان صعود سکت و گرایش و حزب خود به قدرت می اندیشند و به جنبش کارگری دنیا بعنوان پلکان این صعود نگاه می کنند، عصر انقلابات کارگری برای آنها عصری است که بتوان با اغتنام فرصت، بر موج مبارزات بی افق، فاقد سازمانیابی ضد سرمایه داری، فاقد دورنمای شفاف لغو کار مزدی، فاقد توان و تدارک لازم برای برنامه ریزی شورائی و سوسیالیستی کار و تولید اجتماعی، سوار شد و قدرت سیاسی را به دست گرفت. اگر شرائط برای تحقق این هدف هموار و همساز نیست پس انقلاب کارگری هم دستور کار طبقه کارگر نیست و نمی تواند باشد!!!
نویسنده « چشم انداز و تکالیف» در حالی که فروپاشی اردوگاه و پایان دوران جنگ سرد فصل تازه ای در کارنامه حیات سیاسی اش گشوده است، در جا به جای نوشته های خویش می کوشد تا به هر حال به اینده تاریخ دل بندد، خود را به ظهور قطب بندی های نوین دنیای سرمایه داری، به کشمکش میان اتحادیه اروپا و ایالات متحده، به عروج مجدد روسیه غیراردوگاهی، به قدرقدرتی احتمالی چین در آینده، دل خوش سازد. او فقط به اعتبار وجود این احتمالات است که بازگشت یک دوران دیگر « دستور کار بودن انقلاب کارگری» را به خود نوید می دهد. اما رعب و وحشت وی از یک قطبی شدن سرمایه داری در روزهای نگارش کتاب به حدی است که همه مؤلفه های دیگر اوضاع اقتصادی و سیاسی روز را نیز یک راست در جهت آسیب ناپدیری نظام سرمایه داری و پایان موقت عصر انقلابات کارگری تعبیر می کند. او در لباس دفاع از نظریات مارکس و زیر پرچم انتقاد از کسانی که کاهش شمار کارگران صنعتی را مستمسکی برای حمله به آموزشهای مارکس قرار می دهند، مسائلی را به میان می کشد که نهایتاً آب به آسیاب همان تئوریهای ضد مارکسی و ضد کمونیسم طبقه کارگر می ریزد. سردبیر بارو ضمن طرح درست طبیعی بودن کاهش شمار کارگران صنعتی در پروسه توسعه بارآوری کار اجتماعی و انطباق این فرایند با تبیین مارکسی سرمایه داری، بالاخره به سوی نتایجی بسیار نادرست اما بسیار لازم برای حقانیت دادن به تئوری جدید خود نیل می کند. او می گوید که تنزل شمار کارگران صنعتی، قدرت اتحادیه های کارگری کشورها را محدود می سازد و احزاب سوسیال دموکرات را مجبور می کند که به طبقات دیگری سوای کارگران رجوع کنند و اینکه همه این امور موجب توسعه پایه های مادی انواع جدید سوسیالیسم بورژوائی می شود و به منتفی شدن موضوعیت انقلاب ضد سرمایه داری در دستور کار طبقه کارگر جهانی کمک می رسانند!!!
« به نظر من اهمیت این تحول از یک دیدگاه مارکسیستی در این نیست ( یا عمدتاً در این نیست ) که احزاب سوسیال دموکرات یا ( احزاب مشابه) اکنون دیگر عمدتاً محل بروز فشار خواست های کارگران نیستند، بلکه بیشتر در این است که روی آوری این احزاب به نوعی سوسیالیسم آشکارا غیرکارگری، سوسیالیسم کارگران را با مدعیان تازه ای رو به رو می سازد که سوسیالیسم شان خیلی مدرن و قرن بیست و یکمی است» ص 20
آذرین به کلی فراموش می کند که: اولاً کاهش شمار کارگران صنعتی، همه جا با افزایش چشمگیر کارگران در سایر عرصه های خرید و فروش نیروی کار همراه بوده است. ثانیاً مارکس و کمونیستها، کارگر را با نقش و موقعیت او به عنوان فروشنده نیروی کار تعریف کرده اند و طبقه کارگر را به جمعیت معین کارگران صنعتی یا کلاً مولد، محدود نساخته اند، از دید آنان معلم و فروشنده و بهیار و پرستار و نظافتچی و پستچی یا هر کس دیگری که نیروی کار خود را می فروشد و با فروش نیروی کارش از دخالت آزاد انسانی در سرنوشت کار و تولید و زندگی و محصول کار خویش ساقط می گردد، کارگر است و به طبقه کارگر تعلق دارد. ثالثاً توده وسیع کارگرانی که از کار بی کار می گردند باز هم کارگرند، بخش نیرومندی از ارتش پیکار طبقه کارگر را تشکیل می دهند و به دلیل بیکاری به اقشار غیرکارگری مبدل نمی گردند!!! رابعاً او نمی گوید که از کی تا حالا احزاب سوسیال دموکرات و اتحادیه های کارگری، سنگرداران انقلاب کارگری و سوسیالیسم طبقه کارگر بوده اند؟! که اینک با تضعیف آنها سوسیالیسم بورژواپی تقویت و سوسیالیسم طبقه کارگر تضعیف می گردد؟!! چرا نویسنده « چشم انداز و تکالیف» این تحلیل را در سال 2001 ، به اطلاع کارگران دنیا می رساند؟! چرا پیش از این دست به این کار نمی زند و چرا حالا که می زند، اینهمه اسرارآمیز سخن می راند و از صراحت کلام اباء می ورزد. او در اینجا تصریح می کند که روی آوری احزاب سوسیال دموکرات به سوسیالیسم آشکارا غیرکارگری، برای وی پدیده تازه ای است که طبیعتاً به سهم خود در تئوری جدید وی در زمینه از دستور کار خارج شدن انقلابات کارگری نقش جدی دارد. او این عقیده خود را در همین فصل از نوشته اش حتی مرتباً تکرار می نماید. در بررسی تأثیرات « گلوبالیزاسیون» بر وضعیت مبارزه طبقه کارگر و دخول و خروج انقلاب کارگری از دستور کار طبقه کارگر بین المللی می نویسد:
« گلوبالیزاسیون با پیامدهای بالا رفتن شدید بارآوری کار، نتیجه اش تضعیف بیش از پیش اتحادیه ها و سوسیال دموکراسی سنتی است و تشدید گرایش جدیدی که در بهترین حالت خواهان نوعی سوسیالیسم غیرکارگری است که کم سیاسی ( تا حد بی ادعائی در کسب قدرت ) است، فاقد یک افق عمومی اجتماعی است ( و همه اینها به دلیل محدود شدن قدرت مانور دولت ملی) و دست بالا خواهان رفرمهای تدافعی، موضعی و غیرسیستماتیک، نوعی رفرمیسم رقیق غیرکارگری ( یا به یک معنی شاید باید گفت اکونومیسم غیرکارگری) وجه مشخصه اصلی سوسیالیسم های غیرکارگری قرن 21 خواهد بود» ص 21
سر دبیر بارو ادامه می دهد:
« همه این تحولات ( و تحولات بیشتری که مجال بررسی شان در اینجا نیست) تدقیق، تجدید نظر و تجدید آرایش در تئوری، سیاست و تشکل را برای طبقه کارگر و سوسیالیسم کارگری به منظور مقابله با شرائط تازه اقتصادی، سیاسی و فکری و فرهنگی الزامی می کنند. واقعیاتی که نامساعد بودن شرائط و ناآماده بودن طبقه کارگر در لحظه حاضر را تأکید می کنند» ص 21
تا اینجا کاملاً روشن است که تحولات جاری دنیای سرمایه داری از دیدگاه سر دبیر بارو موضوعیت انقلاب کارگری را به هر حال و برای دوره ای نامعلوم از دستور کار پرولتاریا خارج کرده است. این نیز بدیهی است که در محاسبات وی تضعیف اتحادیه های کارگری و سوسیال دموکراسی به تبع گلوبالیزاسیون از عوامل بسیار تعیین کننده حذف دوره ای انقلاب ضد سرمایه داری از برنامه کار طبقه کارگر است!!! از منظر تئوری و بینش طبقاتی ایشان اتحادیه ها و احزاب یاد شده قبلاً سنگر یا لااقل نیروی پشت جبهه سوسیالیسم کارگری بوده اند!!! اما الان به دلیل تضعیف ناشی از فشار پیشروی گلوبالیزاسیون این نقش را ادامه نمی دهند!!! این مسأله در کنار عوامل دیگری مانند یک قطبی شدن قدرت سرمایه در جهان ضرورت تجدید نظر در موضوعیت انقلابات کارگری را مبرم ساخته است و سردبیر بارو به کارگران جهان اخطار می کند که معنی شرائط جدید را بفهمند، استراتژی یاد بگیرند، کار دست خودشان ندهند و انقلاب کردن را از دستور کار خود خارج سازند!!! او البته در همان حال و در مباحث بعدی خود سخت تقاضا می کند که باور به مشخصات دوران نوین و استنتاج استراتژیک حاصل از آن، نقیض ضرورت پیگیری مصرانه اهداف سوسیالیسم کارگری تلقی نشود. به همین مناسبت لیستی از برداشت های احتمالی مختلف متناظر با وضعیت سیاسی موجود توسط گرایشات گوناگون را ردیف می کند، آنها را کاملاً رفرمیستی ارزیابی می نماید و اصرار می ورزد که هدف تلاش او یافتن راهکارهای مناسب این دوران برای تقویت و تحکیم گرایش سوسیالیستی طبقه کارگر است، او با چنین جمعبستی از بحث خویش و با تأکید مؤکد بر داشتن عزمی جزم برای یافتن راهبردها و راه حلهای تقویت جنبش سوسیالیستی کارگران، در بطن دوران جدید، به گفتگوی خود پیرامون اوضاع سیاسی روز و موانع اساسی سد راه سوسیالیسم ادامه می دهد. آذرین می گوید که گلوبالیزاسیون و سیر تحولات اقتصادی دنیای سرمایه داری در ممالک غربی پایه های مادی عروج سوسیالیسم بورژوائی را گسترش داده است و در کشورهای آسیائی و امریکای لاتین و سایر ممالکی که او آنها را « سرمایه داری از لحاظ صنعتی عقب افتاده»! می خواند، تمامی زمینه های اقتصادی لازم برای سرکشی و میدان داری یک رفرمیسم نوین کارگری را پدید آورده است!! سوگندهای غلیظ و شدید پای بندی به مبرمیت مبارزه برای استحکام سوسیالیسم کارگری و حفظ میراث مارکس، قدم به قدم با ابداع تئوریک موانع عظیم طی این مسیر، همراهی می شود. در غرب پروسه انقراض نسل کارگران صنعتی، تضعیف اتحادیه های کارگری و احزاب سوسیال دموکرات، تاخت و تاز هر چه گسترده تر سوسیالیسم بازار و انزوای سوسیالیسم کارگران را به بار می آورد و در شرق یا کلاً بخش دیگر دنیای سرمایه داری که صنعت پیشرفته ندارند!! رفرمیسم نوپای وسیع کارگری مجال چندانی برای عرض و اندام سوسیالیسم طبقه کارگر باقی نمی گذارد.
« در کشورهای پیشرفته سرمایه داری غرب، معضل مقابل سوسیالیسم کارگری در قرن بیست و یکم این است که کاهش نسبی و مطلق کمیت طبقه کارگر صنعتی و در نتیجه افزایش نسبی و مطلق کمیت اقشار غیر کارگر (؟؟؟!!!!) زمینه عروج انواع تازه سوسیالیسم های غیرکارگری می شود. در جهان سوم بر عکس رفرمیسم به مثابه یک گرایش غیرسوسیالیستی در خود طبقه کارگر پایه مادی می یابد. این معضلات متفاوت دو روی یک سکه اند، چرا که هر دو ناشی از تحولات عینی ای هستند که نتیجه سیر سرمایه داری جهانی معاصرند....» ص 54 پرانتز از من است
سنت مارکس و فعالین کارگری پای بند آموزش های مارکس این بوده است که آناتومی جامعه موجود را در بطن شیوه تولید مسلط جستجو کنند. آذرین هیچ نیازی به این کار احساس نمی کند او جامعه و کل جهان را بر اساس آنچه که در ذهن تصور کرده و می خواهد باشد، تحلیل می کند، در برج عاج تئوری بافیهای اولترا راست وی نئولیبرالیسم فاز نوینی از انکشاف شیوه تولید سرمایه داری است که بخشی از پرولتاریا را در شرق و غرب عالم به مکنت و نوا و جاه و جلال می رساند و اقشار وسیعی از آنها را یک راست به غیرکارگر تبدیل می کند!!! به نظر نمی رسد که توضیح نادرست بودن این حرف نیاز هیچ کارگری در هیچ کجای دنیا باشد. آنچه طبقه کارگر در نقطه نقطه کره زمین به طور ثانیه به ثانیه تحمل می کند به اندازه کافی نادرست بودن و توهم آفرین بودن این پندار را در پیش روی آنها قرار داده است و قرار می دهد، فاز کنونی حیات شیوه تولید کاپیتالیستی مطلقاً قرار نیست، اقشاری از کارگران را غیرکارگر سازد و بورژوا کند یا اینکه پایه های مادی وسیع ظهور آریستوکراسی کارگری و رفرمیسم راست اتحادیه ای را بگستراند. کاملاً بالعکس، سازماندهی گسترده ترین و دژخیمانه ترین اشکال تشدید استثمار و بیحقوقی و ستمکشی نیروی کار در سرتاسر جهان تنها مؤلفه خصلت نمای واقعی این فاز است. باید با نگاهی مارکسی به موقعیت کنونی شیوه تولید سرمایه داری در مقیاس بین المللی خیره شد تا عمق واقعیت این موضوع به درستی درک گردد. ما در شروع شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری زندگی نمی کنیم. در دوره ای به سر می بریم که تولید سرمایه داری دیرزمانی است که در اقصی نقاط کره ارض نیز به شیوه تولید مسلط تبدیل شده است. جهان موجود در همه جا و در بند بند خود از سرمایه اشباع است. متوسط ترکیب ارگانیک سرمایه در سطح جهان سر به فلک کشیده است. به گونه ای که غول آساترین نرخ اضافه ارزش حاصل از استثمار پرولتاریای بین المللی نیز نرخ سود دلخواه و مطلوب و مورد نیاز بازتولید کل سرمایه جهانی را تضمین نمی کند. برخلاف آغاز قرن بیستم که صدور سرمایه به حوزه های جدید انباشت و نیروی کار به غایت ارزان کشورها می توانست واقعاً معضل نظام سرمایه داری را برای مدتی حل و فصل کند، فاز کنونی گلوبالیزاسیون چنین بردی برای سرمایه داری ندارد. دلیل آن روشن است، حجم عظیم سرمایه ای که در دنیا موجود است در قیاس با آن دوران به صورت حیرت باری افزون تر است، نسبت سرمایه ثابت و متغیر موجود ( ترکیب آلی سرمایه) در مقایسه با آن زمان به طور وحشتناکی بالاست. نرخ اضافه ارزش ها مسلماً چندین برابر شده است، اما با توجه به حجم عظیم سرمایه های انباشت شده و متوسط ترکیب ارگانیک کنونی، مشکل بازتولید سرمایه را حل نمی کند. در چنین وضعی تنها راه پیش پای بورژوازی جهانی تعمیق و تشدید بدون هیچ حد و مرز استثمار توده های کارگر در سراسر جهان، قلع و قمع سراسری امکانات اجتماعی و رفاهی تا کنونی طبقه کارگر اروپای غربی و کاناد و جوامع و مشابه و غرق کردن طبقه کارگر بخش های دیگر جهان در باتلاق سیه روزی و فقر و بیحقوقی هر چه ژرف تر کاپیتالیستی است. این واقعیتی است که جریان زندگی روز کارگران دنیاست و چشم باز هر کسی در هر گوشه جهان موجود می تواند آن را رؤیت کند.
در همان روزهائی که سردبیر بارو، به نگارش چشم انداز مشغول بود، شمار کارگران بیکار چند کشور عظیم صنعتی عضو اتحادیه اروپا مرز 15 میلیون و به روایتی حتی 40 میلیون را پشت سر می گذاشت. امواج بی امان قلع و قمع حداقل امکانات معیشتی و رفاهی مجال نفس کشیدن را از طبقه کارگر اروپا سلب می کرد، سوسیال دموکراسی که سردبیر بارو نشان پیشینه سترگ سنگرداری سوسیالیسم کارگری بر سینه اش نصب کرده است، در تحمیل سیاست ها و طرحهای اقتصادی نئولیبرالی سرمایه، بر توده های کارگر کشورها، از هیچ نوع جانفشانی سوسیال دموکراتیک دریغ نمی ورزید، اتحادیه های کارگری در همین زمینه بعضاً حتی دست احزاب سوسیال دموکرات را از پشت بسته و در کار وفاداری به اهمیت حفظ نرخ سود دلخواه سرمایه ها، دست بخش های راست تر بورژوازی را فشار می دادند، بیمارستانها و مدارس و امکانات نگهداری از سالخوردگان و مهد کودکها و همه آنچه که کارگران روزی، روزگاری به دست آورده بودند، اسیر طوفان تهاجم سرمایه داری بود، لشکر عظیم کارگران بیکار اروپای شرقی و مناطق دیگر دنیا به سوی اروپای غربی سرازیر بود، در کنار عظیم ترین غولهای صنعتی قاره، تن فروشی میلیون میلیون زنان بیکار تنها طریق امرار معاش این بخش از طبقه کارگر بود. آذرین از درون این وضعیت، گسترش تاریخاً بی سابقه پایه های مادی سوسیالیسم بازار را استنتاج می کند!!! دلیل او نیز مشخص است، این که سوسیال دموکراسی و اتحادیه های کارگری زیر فشار شرائط ناشی از گلوبالیزاسیون تضعیف می شوند و در این میان سوسیالیسم بازار جای خالی آنها را پر می سازد. فرض کنیم که چنین شود، آیا معنای این جا به جائی جز این خواهد بود که میلیون میلیون کارگر بیکار و گرسنه و غرق در باتلاق سیه روزی ناشی از توحش نئولیبرالی نظام سرمایه داری با کوله بار بسیار عظیمی از یأس و خشم نسبت به اتحادیه ها و احزاب سوسیال دموکرات اروپای غربی به دنبال بدیل تازه ای برای دفع تهاجمات جنایتکارانه سرمایه داری می گردند؟ اگر چنین است که یقیناً چنین است و نویسنده چشم انداز هم آن را باور دارد، سؤال بعدی این خواهد بود که چرا این شرائط با این مختصات هیچ پایه و مایه و زمینه ای برای بالیدن و توسعه و عروج سوسیالیسم طبقه کارگر نمی گسترد؟!! چرا افق آفرینی های گمراه کنند، اتوپیائی و توخالی سران سوسیالیسم بازار از تمامی ظرفیت لازم برای جذب و جلب و سازماندهی و به صف کردن صدها میلیون توده های کارگر گرسنه بیکار و شاغل قاره برخوردار است اما سوسیالیسم طبقه کارگر و استراتژی پیکار ضد کار مزدی این طبقه هیچ حرفی برای بیرون رفتن از وضعیت موجود نمی تواند داشته باشد. چرا موفقیت اولی مفروض است و دومی باید فقط به جبر خروج خود از دستور کار طبقه کارگر ایمان بیاورد. و بالاخره چرا فعالین کمونیست طبقه کارگر باید بر کرانه های این شرائط به سوک سوسیالیسم کارگری بنشینند و به خیل بردگان مزدی سرمایه عروج سوسیالیسم بازار را بشارت دهند؟؟!!
بخش بعدی تحلیل آذرین از عوارض گلوبالیزاسیون از بخش نخست آن بسیار نادرست تر، متافزیکی تر، متوهمانه تر و توهم آفرین تر است، او معتقد است که ادغام هر چه عمیق تر اقتصاد سرمایه داری کشورهائی مانند ایران در عمق برنامه ریزی های متمرکز صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و صندوق تجارت جهانی پایه های اقتصادی لازم برای رشد و بلوغ و عروج یک اشرافیت وسیع کارگری را در جامعه فراهم می سازد. وی ادامه می دهد که شعاع تأثیر و قدرت مانور این اشرافیت نوین کارگری به حدی خواهد بود که سوسیالیسم طبقه کارگر را هر چه بیشتر به حاشیه خواهد راند و رفرمیسم راست سندیکالیستی را میدان دار صحنه تقابل میان بورژوازی و پرولتاریا خواهد ساخت!!! سردبیر بارو در زمانی با اطمینان و اعتماد به نفس کامل؟! به خود اجازه طرح چنین نکاتی را می دهد که نازک ترین لایه دارای نان بخور و نمیر طبقه کارگر ایران درست در زیر فشار تعرضات توحش بار نئولیبرالی گلوبالیزاسیون، بسان همه بخش های دیگر این طبقه به بدترین شکلی از هستی ساقط شده است. آنچه در این سالها دامنگیر کارگران حوزه نفت و ذوب آهن و معلمان و پرستاران و مانند اینها گردیده است به اندازه کافی برای همه شناخته شده است. از هاشمی رفسنجانی و علی خامنه ای که بگذریم، نویسنده چشم انداز و تکالیف تنها کسی است که بر بهبود وضع زندگی بخشی از طبقه کارگر و احتمال بهتر شدن آن در پرتو تحولات اقتصادی آینده سرمایه داری ایران انگشت می گذارد.
از نادرستی تحلیل آذرین که بگذریم دو سؤال اساسی در رابطه با این نوع افق آفرینی های وی مطرح است که او باید به آن پاسخگو باشد. باز هم فرض کنیم و البته فرضی کاملاً غیرواقعی که مثلاً گلوبالیزاسیون به بخشی از طبقه کارگر برخی کشورها امکانات رفاهی و زندگی بهتر کرامت کند!!! سؤال این است که چرا اندکی بهبود در وضعیت زندگی این بخش طبقه کارگر باید سوسیالیسم کارگری را از دستور کار کارگران دنیا ولو گذرا خارج سازد؟؟ سؤال بعدی این است که چرا هم فقر بیشتر کارگران اروپای غربی پایه مادی بی اعتبار شدن سوسیالیسم کارگری است و هم رفاه یک قشر از کارگران کشورهای دیگر عین همین نتیجه را به بار می آورد؟ بالاخره طبقه کارگر باید « قبای ژنده خود را به کجای این شب تبره بیاویزد؟» ؟
گلوبالیزاسیون و الگوهای جدید اقتصادی صندوق بین المللی پول یا بانک جهانی، در تئوری های آذرین همه جا مکان حلقه های آهنین « جبر تاریخ » را احراز می کنند، در این تئوریها طبقه کارگر جهانی در کلیه مناطق گیتی سوای قبول قطعی محقق شدن این الگوها هیچ راه چاره ای ندارد. به بیان صریحتر فاز جدید گلوبالیزاسیون سرمایه مقطعی در حیات نظام سرمایه داری به عنوان یک نظام بشرستیز میرا، از بین رفتنی و آماج مبارزه طبقاتی کارگران مورد بحث نیست، بلکه کاملاً بالعکس در مکان حلقه ای از تداوم حیات تاریخی یک نظام ماندگار و فناناپذیر مورد توجه قرار می گیرد. او به جای اینکه گلوبالیزاسیون را جبر نظام سرمایه داری، اما خود این نظام را منحط و نابود شدنی تلقی کند، نتیجه عکس می گیرد. ادغام اقتصاد کاپیتالیستی کل جوامع در برنامه ریزی متمرکز و سراسری صندوق بین المملی پول را جبر تاریخ !!! تلقی می کند و بر این مبنی بقای موجودیت سرمایه داری را محتوم می گیرد. آذرین کل استراتژی خویش را!! که او آن را استراتژی پرولتاریای سوسیالیست می بیند!!! بر همین پایه مستقر می سازد.
« ادغام در بازار جهانی یک جبر تاریخی است که از روز نخست با بسط مناسبات سرمایه داری همراه است. بنا بر این سؤال اصلی برای طبقه کارگر نمی تواند این باشد که آیا چنین انتقالی مفید است یا نه، بلکه سؤال این است که در برابر این انتقال چه باید کرد»
آنچه واقعی است این است که مرحله کنونی گسترش شیوه تولید سرمایه داری اجبار موجودیت این نظام و فاز تازه ای در گذار تعمیق هر چه بیشتر بشرستیزی و توحش و انحطاط تاریخی و زوال پذیری محتوم این شیوه تولید و مناسبات اجتماعی است. یکی از اساسی ترین وجوه تمایز سرمایه داری اواخر قرن بیستم با شروع این قرن دقیقاً در همان چیزی است که توسط آذرین به طور کامل باژگونه و تحریف می شود. شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری با انکشاف پروسه بسط شیوه تولید کاپیتالیستی در تمامی کشورهای فئودالی آن روز و به طور مشخص در تمامی ممالک 3 قاره آسیا، امریکای لاتین و افریقا، اقشار جدیدی از بورژوازی را با علم و کتل ضد امپریالیسم خلقی وارد میدان مجادلات اجتماعی بین المللی ساخت. اقشاری از بورژوازی که وسیع ترین بخش آن از همان آغاز در پیوند با قطب سرمایه داری دولتی ( اردوگاه سوسیالیسم)، قرار داشتند، این اقشار با پیش کشیدن جبهه واحد ضد امپریالیستی، جمهوری خلق، ایجاد سرمایه داری مستقل و ملی!!! راه رشد غیرسرمایه داری و دهها ایده های کاپیتالیستی گمراه کننده دیگر و با برخورداری از حمایت گسترده سیاسی، نظامی و بین المللی اردوگاه برای مدتهای طولانی کل جنبش کارگری بخش عطیمی از دنیا را در افق بافیها، راهکارها و استراتژی سراسری طبقاتی خود غرق کردند. سرمایه داری اواخر قرن بیستم و شروع قرن بیست و یکم نه فقط چنین ظرفیتی ندارد که دقیقاً با رویه معکوس آن آمیخته است. فاز جدید گلوبالیزاسیون سرمایه داری فاز خلع ید توده های دهقان کشورهای 3 قاره نیست، فاز جایگزینی اشکال تولید ماقبل سرمایه داری با شیوه تولید جدید نمی باشد، فاز ظهور اقشار جدیدی از بورژوازی در وسعت جهانی نیست، اینها همه تحولاتی بود که در شروع قرن بیستم صورت گرفت و دوران آنها مدتها است به پایان رسیده است. از این گذشته و بسیار مهمتر آنکه مرحله کنونی گلوبالیزاسیون با مشخصاتی که قبلاً اشاره کردیم، با اشباع سراسری جهان از سرمایه و متوسط فاحش ترکیب آلی سرمایه بین المللی و سایر مؤلفه ها به هیچوجه هیچ ظرفیت جدیدی برای رهائی سرمایه داری از بحران ساختاری و سراسری دیرپای موجود پدید نمی آورد. تعمق در این مشخصه ها گویای این حقیقت است که درست بر عکس آنچه آذرین می پندارد، فاز تاره گلوبالیراسیون نه در غرب، پرولتاریا را به غیرپرولتاریا مبدل خواهد ساخت و نه در شرق و سایر نقاط دنیا پایه های گسترده رفرمیسم را استوار خواهد ساخت. این آرزوئی است که فقط مصلحان بورژوازی و رفرمیستهای راست سندیکالیستی می توانند آن را خواب بینند.
نویسنده « چشم انداز و تکالیف» با جوهر تبیین مارکس از سرمایه داری به طور کامل وداع گفته است. روایت او از سیر تحولات تاریخی این شیوه تولید یک تفسیر عمیقاً راست بورژوائی است. او از زیج تیره همین روایت اولترا راست لیبرالی به سیر حوادث نظر می اندازد. پرونده انقلابات کارگری را عجالتاً مختومه اعلام می دارد، سوسیالیسم را از دستور روز جنبش کارگری خارج می سازد، اجبار فاز جدید گلوبالیزاسیون در موجودیت سرمایه داری را جبر تاریخ ماندگاری سرمایه داری تبیین می نماید و به دنبال همه اینهاست که سفر تئوریک خود را به دیار ایران و جوامع مشابه آغاز می کند، او تصمیم خود را گرفته است که جهان را و نظام سرمایه داری و مبارزه طبقاتی جاری در دنیا را اینگونه ببیند و لاجرم باید حتی همه باورهای گذشته خود را نیز دستکاری کرده و با آن منطبق سازد. در این سفر روحانی به ایران با جامعه ای مواجه می شود که اگر چه ظاهراً سرمایه داری است اما صنعتی نیست!! در می باید که تا حالا اشتباه داشته است!!! و باید بساط تعلیم و تلمذ در محضر استادانی چون مرتضی محیط، کاظم علمداری و رحیم رحیم زاده اسکوئی و طیف اقتصاددانان ناسیونالیست جنبش ارتجاعی دوم خرداد پهن کند. باید از آنها بیاموزد که صنعت در ایران رشد نکرده است!!! و بورژوازی صنعتی بسیار عقب مانده و سرمایه داری ایران یک سرمایه داری توسری خورده است!!! « سرمایه داری ایران یک کشور سرمایه داری نیمه صنعتی است، این تحولی است که به طور قطعی از 35 سال پیش و به نحو شدیدتری از 25 سال پیش آغاز شد» ( همان منبع ص 40 ) کتاب چشم انداز و تکالیف در آخر سال 1379 خورشیدی نوشته شده است و 35 سال پیش از آن با سال آخر نیمه اول دهه 40 خورشیدی مقارن می گردد. در آن زمان جامعه ایران یک دوران انکشاف صد ساله رابطه خرید و فروش نیروی کار را در پشت سر خود داشت و شیوه تولید سرمایه داری با اجرای اصلاحات ارضی امپریالیستی، به شیوه تولید مسلط این جامعه تکامل یافته بود. سردبیر بارو بر پایه مفروضاتی که در ذهن خود خلق نموده است و قرار است در همه جا نقش پایه های مادی تعیین استراتژی وی و پرولتاریا را ایفاء کند، همه این مسائل را یکجا از یاد می برد. او اطمینان حاصل می کند که چند سال پس ار تسلط جامع الاطراف شیوه تولید سرمایه داری در ایران، تازه پروسه تحول سرمایه داری جامعه به نقطه شروع خود پا نهاده است!!!
دستیافت بعدی سفر تئوریک آدرین به ایران این است که: « در مقطع انقلاب بهمن طبقه کارگر جوان ایران نشان داد که طبقه ای « برای خود» است، حال آنکه بورژوازی به دلائل تاریخی، صرفاً به مثابه طبقه ای « در خود» و پاسیو ظاهر شد. مشاهده می کنیم که تمامی مؤلفه ها و مشخصات یک برهوت لم یزرع ماقبل سرمایه داری، همراه با تناقض بافی های طبیعی مورد نیاز برای تکمیل ساختار تئوری اولترا راست لیبرالی کنار هم چیده می شوند. من کاملاً روشن خواهم ساخت که هر کدام از این بندها و نکات قرار است چه نقش جدی در تنظیم نقد لیبرالی نئولیبرالیسم که دستور کار سردبیر بارو است به عهده بگیرند. نقطه شروع پروسه انکشاف سرمایه داری در ایران از اواخر قرن 19 به پایان دهه 60 قرن بیستم انتقال داده می شود، انقلاب 57 در یک جامعه نیمه صنعتی که همان تازگیها روند سرمایه داری شدن را شروع کرده است به وقوع می پیوندد. جامعه ای که صنعتی نیست!! و بورژوازی آن به « دلائل تاریخی» پاسیو و« در خود» است. طبقه سرمایه دارش اصلاً در قدرت سیاسی قرار نداشته!!! و پس از انقلاب بهمن هم تازه به قدرت سیاسی نمی رسد!!! و طبقه مسلط اقتصادی هم نمی شود!!! در یک کلام، برهوت تمام عیاری که باید صنعتی شود و طبقه بورژوازی آن به قدرت برسد و همه اینها در گرو ورود موج جدید گلوبالیزاسیون و ادغام هر چه ژرف تر اقتصاد جامعه در الگوهای صندوق بین المللی پول و بانک جهانی است. تئوری جایگزینی دولت بورژوازی توسط دولت جدید بورژواها نیز از بطن همین مفروضات ساخته و پرداخته ذهن آذرین جوانه می زند و درست به همان اندازه نادرست است که سایر اجزاء تئوری و نظریه بافیهای او نادرست هستند.
سر دبیر بارو در هموار سازی راه موضوعیت دادن به نقد لیبرالی نئولیبرالیسم و تحمیل این نقد بر جنبش کارگری به طور طبیعی به مسأله دولت گذر می کند و در اینجاست که زیر فشار ملزومات توجیه مفروضات بی پایه ذهنی خود، تیشه یک تحریف عمیق اولترا راست را بر آموزشهای مارکسی دولت فرود می آورد، او می گوید: « مارکس تأکید دارد که دولت در جامعه مدرن هر چه بیشتر به صورت نهادی قائم به ذات و مستقل، با منافع ویژه خود جلوه می کند» ( همان کتاب، ص 140)
آنچه در اینجا به مارکس نسبت داده می شود با آنچه مارکس در باره دولت می گوید از زمین تا آسمان تفاوت دارد. مارکس صحبت از این می کند که طبقه حاکم می کوشد تا منافع و افکار و تمایلات و انتظارات خود را به مثابه منافع عام جامعه یا در واقع منافع مشترک کل طبقات اجتماعی معرفی کند و درست به همین اعتبار دولت خود را نیز دولت مستقل از منافع این طبقه و آن طبقه و در مکان دولت کل طبقات و جامعه القاء نماید، مارکس همچنین می نویسد که:
« از آنجا که دولت شکلی است که افراد طبقه حاکم منافع مشترک خود را در آن بیان می کنند و در آن کل جامعه مدنی یک دوران تجسم می یابد، این نتیجه به دست می آید که همه نهادهای عمومی به کمک دولت مستقر می شوند و شکلی سیاسی می گیرند. توهم به اینکه قانون بر مبنای اراده و آن هم بر مبنای اراده ای است که از پایه واقعی خویش یعنی اراده آزاد جدا شده است از اینجاست» ( ایدئولوژی آلمانی، ترجمه فارسی ص 112)
حرف مارکس این نیست که دولت بورژوازی به طور واقعی به نهادی قائم به دات و جدا از طبقه بورژوازی و در نتیجه به یک آپارات سیاسی فراطبقاتی تبدیل می شود!! بلکه بنیاد سخن وی این است که بورژوازی می کوشد تا دولت طبقه خود را این چنین بنمایاند و در افکار عمومی و باور توده های عظیم طبقه کارگر جا بیأندازد. از این که بگذریم دولت درست به همان گونه که مارکس تصریح می کند شکلی است که کل جامعه مدنی یک دوران در آن تجسم می یابد و بر همین اساس دولت سرمایه داری ساختاری است که کل جامعه سرمایه داری، جامعه مبتنی بر رابطه خرید و فروش نیروی کار در آن مجسم می گردد. دولت در جامعه معاصر فراساختار سیاسی و مدنی سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی است، نهادی است که نظم تولیدی و سیاسی و مدنی سرمایه توسط آن تضمین می گردد. آنچه را که سرمایه به عنوان مصالح و منویات و ملزومات بازتولیدش اقتضاء و تقریر می کند، به صورت قانون و نظم مدنی و سیاسی بر طبقه کارگر اعمال می نماید، با دستگاههای سرکوب نظامی و پلیسی اش از این نظم در مقابل اعتراضات و خیزشهای طبقه کارگر دفاع می کند، دولت سرمایه اجتماعی شخصیت یافته در شکل دستگاههای برنامه ریزی و قانون پردازی است، دولت آنچه را که سرمایه حکم می کند به قانون و نظم تبدیل می نماید، برای این وجود دارد که کارگر همیشه کارگر و برده مزدی باقی بماند و سرمایه دار همیشه سرمایه دار باشد، سرمایه یک رابطه اجتماعی است و دولت نهاد تحمیل این رابطه اجتماعی بر کل توده فروشنده نیروی کار است. سرمایه محصول کار و تولید طبقه کارگر و مظهر انفصال همه سویه این طبقه از برنامه ریزی کار و تولید و سرنوشت زندگی خویش است. دولت رابطه تولید سرمایه و سقوط کامل کارگر از دخالت در سرنوشت کار و تولید خویش را پاسداری می کند و بر کل کارگران اعمال می نماید؛ دولت به نمایندگی از کل سرمایه اجتماعی و بر پایه مصالح و ملزومات بازتولید آن، محتوای آموزش و چه باید اندیشیدن و چه خواندن و چه نخواندن انسانها را تعیین می نماید، دولت از طریق سازمانهای مدنی و اجتماعی تابعه خود نسبت میان کار اضافی و لازم به نفع سود حداکثر سرمایه اجتماعی را برنامه ریزی می کند. دولت به اعتبار ایفای همه این نقش ها نهادی است که دولت سرمایه داری است و انفکاک و تقسیم بندی آن به دولت بورژوازی و بورژواها ربطی به روایت مارکسی و سوسیالیستی و کارگری مقوله دولت ندارد.
دولت بورژواها و نه بورژوازی موجودی است که در جریان جرح و تعدیل معادلات ذهنی سردبیر بارو، با هدف توجیه نقد لیبرالی نئولیبرالیسم از اندرون ذهن وی متولد می گردد. این نظریه بافیها لازمند تا اساس سلطه سالیان دراز طبقه بورژوازی در جامعه و استیلای تاریخی طولانی مدت رابطه خرید و فروش نیروی کار بعنوان شالوده و بنیاد و سرچشمه تمامی استثمار و ستمکشی و بی حقوقی طبقه کارگر از انظار پنهان گردد. تا القائات گمراه ساز و مسموم سران حزب توده پیرامون نقش بناپارتیسیی رژیم شاه یا شائبه پردازیهای بی پایه مخرب وارثان آن حزب در باره بناپارتیسم جمهوری اسلامی یکبار دیگر در فضای اندیشه فعالین کارگری پراکنده شود و تا سرحد امکان راه بر رویکرد ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی طبقه کارگر سد گردد. آذرین در این بخش از بحث با اصرار می کوشد که دولت بورژوازی را دولتی غیر از دولت طبقه سرمایه دار و متناظر با وجود شرائط اقتصادی و اجتماعی یک جامعه عقب مانده غیرصنعتی در حال گذار به سرمایه داری معرفی کند. تأکید وی بر نیمه صنعتی بودن جامعه در یکجا و خالی بودن جای دولت بورژواها در جای دیگر بسیار حساب شده است و در ساختار نظریه بافی تمام عیار لیبرالی و ضد مارکسی او از یک انسجام برخوردارند.
« به عنوان یک حکم انتزاعی می توان گفت که در همه موارد دولت سرمایه، از نظر سیاسی بورژوازی توان گرفتن قدرت سیاسی را ندارد. ( حال به سبب قدرت طبقه کارگر یا به خاطر مقاومت طبقه حاکم سنتی یا به خاطر درجه ناچیز انکشاف مناسبات سرمایه داری) و از نظر اقتصادی الگوی ضروری برای انباشت سرمایه ( انکشاف و رشد سرمایه داری ) می باید و می تواند بدون توجه به منافع بخشی اقشار بورژوازی برقرار گردد» ص 148
تذکر یک نکته در اینجا مهم است. تأکید من بر باور آذرین به عدم حضور بورژوازی ایران در قدرت سیاسی یک برداشت ضمنی از حرفهای او نیست، من مواردی از گفته های صریح وی را در این زمینه نقل کرده ام، سؤالی که شاید پیش آید این است که پس چرا او در عین حال از دولت بورژوازی ایران و سرمایه داری بودن جامعه ایران صحبت به میان می کشد. پاسخ این سؤال کاملاً روشن است. در نظر بیاورید که کسانی مانند مرتضی محیط یا راست ترین مائوئیستهای سابق، طرفداران تز « سرمایه داری وابسته»!! و مانند این ها نیز نفس سرمایه داری بودن جامعه ایران و حاکمیت دولت بورژوازی در این جامعه را نفی نمی کرده و نمی کنند. بنا براین بحث بر سر فرمولبندیها و الفاظ نیست، گفتگو از محتوا و مضمونی است که بر الفاظ بار است.
اگر حلقه های مختلف بحث ایرج را که ما به صورت تیتروار و بسیار مختصر به آنها اشاره کردیم، یکجا در کنار هم قرار دهیم تصویر روشنی از ساختار مفروضات و پیش نهاده های دهنی او به شرح زیر در دست خواهیم داشت: پایان دوره جنگ سرد انقلاب کارگری و سوسیالیسم را عجالتاً از دستور کار پرولتاریای جهانی خارج ساخته است، وضعیت سیاسی دنیای روز و فاز جدید گلوبالیراسیون سرمایه داری در کشورهای غربی بخش وسیعی از طبقه کارگر را به اقشار غیرکارگر تبدیل کرده و می کند، اقشاری که پایه مادی و اقتصادی عروج اشکال مختلف سوسیالیسم بورژوائی و از جمله سوسیالیسم بازار را می گسترانند. در جوامع آسیائی، افریقائی و امریکای لاتین بخشی از طبقه کارگر به رفاه و امکانات زیستی و اجتماعی دلخواه دست می یابد. در اینجا نیز پایه اقتصادی رفرمیسم راست اتجادیه ای وسیعاً استوار می گردد، احزاب سوسیال دموکرات و اتحادیه های کارگری کشورهای اروپای غربی هم که سنگردار!!! یا حداقل پشت جبهه نیرومند جنبش سوسیالیستی کارگران بوده اند!!! رو به تضعیف می روند، تا آنجا که به جامعه ایران مربوط است این جامعه یک سرمایه داری نیمه صنعتی است که طبیعتاً صنعت آن ضعیف و توسری خورده است!!! بورژوازی جامعه نیز « در خود» و « پاسیو» است که تا حالا در خارج از قلمرو قدرت سیاسی قرار داشته است، سلطنت پهلوی اگر چه دولت بورژوازی بوده است اما دولت طبقه بورژوازی یا دولت بورژوا نبوده است!!! دولت جمهوری اسلامی هم که اصلاً لیاقت دولت سرمایه داران بودن را نداشته و سرتا پای آن بیش از یک سنگ بالای قبر جامعه و از جمله قبر طبقه بورژوازی را منعکس نمی ساخته است. طلایگان کاروان عظیم تاریخی گلوبالیزاسیون به سوی ایران در راه است. گلوبالیزاسیون کلاً و از جمله ادغام اقتصاد ایران در الگوهای اقتصادی صندوق بین المللی پول جبر تاریخ است.
مروری در خطوط کلی حرفهای آذرین و آنچه که بالاتر به تلخیص بیان کردیم بسیار شفاف نشان می دهد که موضوع بحث او در باره جنبش کارگری ایران چه خواهد بود و قرار است چه مسائلی را با فعالین این جنبش در میان گذارد؟ ایشان در ادامه حرفهایش و به دنبال تأکید شدید و غلیظ بر موفقیت الگوی اقتصادی صندوق بین المللی پول و جبر تاریخ بودن آن در جامعه ایران، یادآوری می کند که بورژوازی ایران برای اولین بار در تاریخ آمادگی، درایت و شایستگی لازم برای جلوس براریکه قدرت سیاسی را کسب کرده است!!!.
« جوهر وضعیت سیاسی حاضر در ایران تلاشی است که برای گذار جمهوری اسلامی از دولت سرمایه به دولت سرمایه دارها صورت می گیرد. در تمام قرن بیستم هیچگاه اوضاع به اندازه امروز برای چنین تحولی در ایران آماده نبوده است. هیچگاه بورژوازی ایران به اندازه امروز خودآگاه و مهیا نبوده است و هیچگاه چون امروز بخشی از حکومت نیز خود قصد چنین تحولی را نکرده است» ( ص 150 کتاب چشم انداز و..... ) ( کارگران ایران به این پیام گوش دهند و تاریخ وفات مبارزه طبقاتی را در دفترچه خاطرات خود یادداشت نمایند )
نکته اخیر را با تمامی نکات قبلی به هم پیوند زنیم. این مسأله که « جوهر وضعیت سیاسی روز جامعه گذار جمهوری اسلامی از دولت سرمایه به دولت سرمایه داران است» را به مسائل قبلی اضافه کنید و جامعه ایران را به عنوان بخشی از جهان سرمایه داری با کل مشخصاتی که آذرین بر شمرده است برای لحظه ای در نظر مجسم سازید. فکر می کنید که در چنین وضعیت معین تاریخی در سطح جهانی و در درون جامعه معین ایران پدیده ای به نام طبقه کارگر باید چه کار انجام دهد؟؟!!! شاید بدون خواندن حرف های بعدی آذرین همه چیز برای همگان مشخص باشد، اما او حجت را تمام می گرداند و خودش با صراحت تمام به تعیین تکلیف پرولتاریا می پردازد. او می گوید:
« با این وضیعیت می توان تکالیف تازه را در دو سطح بسته بندی کرد. سطح نخست از تکالیف ما تماماً قابل انتظارند. واضح است که درست برعکس گرایش رفرمیستی، گرایش سوسیالستی در جنبش کارگری باید نسبت به نتایج تحولات در مدل اقتصادی ایران بر خلاف جریان عمل کند. آنجا که تحولات اقتصادی پایه مادی این امر را فراهم آورده تا مثلاً کارگران برخی واحدها بالا رفتن سطح دستمزد و بهبود شرائط کار را از طریق مذاکره و قرار داد جمعی در سطح واحد مربوطه دنبال کنند، ما باید بر ضرورت تمرکز بخشیدن به مذاکرات و قراردادها برای کل طبقه کارگر و در یک سطح کشوری تأکید کنیم. یا مثلاً باز آنجا که بیمه بیکاری و بازنشستگی تنها شامل بخشهادی از کارگران می شود، ما باید بر عمومیت یافتن آنها به کل طبقه و مرکزیت یافتن صندوق بیمه ها، و نظائر آن تأکید کنیم، یا باز به خصوص در قبال افزایش شدید فاصله دستمزدها که یک نتیجه اجتناب ناپذیر تحولات در مدل اقتصادی است ما باید قاطعانه از ارتقاء حداقل دستمزد و کاهش مرتب فواصل دستمزدها دفاع کنیم، همچنین در قبال حق تشکل محدود طبقه ( محدود به برخی واحدها و بعضی بخشها، یا محدود به یک یا دو تشکل موزد قبول دولت، ما باید قاطعانه خواستار آزادی تشکلهای کارگری و شمول آنها به تمام طبقه کارگر باشیم» ( چشم انداز و تکالیف ص 79)
قبلاً دیدیم که آذرین اتحادیه های کارگری و احزاب سوسیال دموکرات اروپای غربی را سنگردار یا نیروی پشت جبهه سوسیالیسم طبقه کارگر تلقی می کند و حال می بینیم که سوسیالیسم کارگری بسیار رادیکال وی در شرائط اقتصادی و سیاسی جامعه ای مانند ایران ضمن تأکید بسیار شدید بر خلاف جریان بودن، کل انتظارات، تمنیات و حق و حقوق طبقه کارگر را در جایگزینی قراردادهای محدود منطقه ای با قراردادهای وسیعتر کشوری، سندیکا برای همه به جای سندیکا برای عده ای از کارگران و کاهش اختلاف سطح دستمزد کارگران خلاصه می کند. خواست سوم او البته در همه ادوار نه فقط مورد توافق بورژوازی بوده است که طبقه سرمایه دار و دولتهای سرمایه داری برای اجرای آن از راه انداختن حمام خون هم دریغ نکرده و نمی کنند. بورژوازی کل دستمزدهای کل طبقه کارگر را همیشه در نازل ترین سطح ممکن تعیین و تقریر کرده و در این گذر عدالت کامل را میان کارگران به اجرا نهاده است!!! خیال آذرین حداقل از این بابت جمع باشد. سردبیر بارو کمی آن طرفتر اضافه می کند که البته در کارکاههای کوچک افزایش میزان دستمزد کارگران ممکن است مشکل آفرین باشد و اصرار کارگران برای گرفتن دستمزد بالاتر به تعطیل کارگاهها و بیکاری کارگران منتهی شود. او با دورنگری و حزامت زایدالوصفی، راهکار لازم برای حل این معضل را کندوکاو می کند و به این نتیجه می رسد که در این گونه موارد نباید باعث تعطیل کارگاه شد و برای اینکه از رادیکالیسم ژرف سوسیالیستی هم عقب نشینی نکرده باشیم بهتر است از بورژوازی بخواهیم که سطح تکنولوژی کارگاه را بالاتر برد، درجه بارآوری نیروی کار را ارتقاء دهد و با استثمار وحشتناکتر کارگران حتی الامکان دستمزد کارگران هم اندکی بالا رود!!! آذرین درست به همین دلیل اصرار دارد که پرولتاریای کمونیست حداکثر مساعی خود را به کارگیرد که در برنامه ریزی اقتصادی سرمایه داری در الگوی جدید اقتصادی صندوق بین المللی پول مشارکت نماید.
« مسأله اینجاست که تحقق مطالبات کارگری با ادامه کار کارگاههای کوچک در شکل فعلی، همخوان نیست، به این معنی که آن میزان تغییر تکنولوژی که متناظر با تحقق مطالبات کارگری است در سطح کارگاههای کوچک موجود عملی نیست، علت این امر بیش از آنکه فنی باشد (.......) اقتصادی است، به این معنی که میزان سرمایه صاحب یک کارگاه تولیدی برای چنین تغییر تکنولوژی تکافو نمی کند، به این ترتیب می بینیم که مطالبات اقتصادی کارگران می تواند به مثابه موتور تغییر تکنولوژیک عمل کند، اما به شرطی که با پروسه تمرکز سرمایه و پایان دادن به تولید در مقیاس خرد باشد»
( همان کتاب ص 86 )
آذرین صرفنظر از مطالبات یاد شده که بسیار خلاف جریان بودند!!! مطالبات مهمتری هم برای طبقه کارگر ایران دارد که تحقق آنها را امکان پذیر نمی داند اما به حکم ایفای نقش رادیکال و به خاطر حفظ پرنسیپ ها و ارزشهای طبقاتی از گرایش رادیکال سوسیالیستی می خواهد که آنها را تبلیغ کنند. او همانگونه که بالاتر اشاره کردیم مصرانه از این گرایش می خواهد که در پروسه شکل گیری الگوی اقتصادی جدید دخالت نمایند!!! « گرایش سوسیالیستی در طبقه کارگر باید در پروسه شکل گیری الگوی اقتصادی جدید در ایران مداخله کند» آذرین اشکال این مداخله را نیز برای سوسیالیستهای رادیکال نوع خودش توضیح می دهد، می گوید باید کاری کنیم که به طور مثال نرخ مبادله ارزی، به یکجا به عملکرد بازار سپرده نشود!!!. باید از دولت بورژوازی تقاضا نمود که خودش این نرخ مبادله را کنترل و نظارت کند. « یکی از ملزومات ادغام در بازار جهانی، ابداً سپردن تعیین نرخ مبادله ارزی به عملکرد بازار نیست، تأثیر چنین اقدامی که در ایران نیز تا حد زیادی صورت گرفته است، در وهله اول بالا رفتن شدید هزینه زندگی یا به عبارت دیگر کاهش دستمزدهای واقعی است می توان و باید از زاویه منافع طبقه کارگر با سقوط آزاد نرخ مبادله ارزی مخالفت کرد و مثلاً خواستار تضمین تثبیت آن توسط دولت در یک سطح معین شد»
نکات بالا و آنچه که در اینجا زیر عنوان تکالیف خلاف جریان و کاملاً جدید پرولتاریا در زیر بیرق سوسیالیسم طبقه کارگر فرموله می شود، حکمت تمامی صغری، کبرها، فلسفه بافی ها و تئوری سازی ها قبلی را، بسیار لخت و عور آفتابی می کند. سوسیالیسم و محو سرمایه داری از دستور جنبش کارگری بین المللی خارج است، فاز تازه گلوبالیزاسیون و ادغام اقتصاد جوامع در الگوی صندوق بین المملی پول جبر تاریخ است، تمامی راههای خروج از دوزخ سیاه بشر ستیز نظام بردگی مزدی بر روی کارگران دنیا بسته است. سوسیالیسم یعنی نقد اصلاح طلبانه الگوی اقتصادی صندوق بین المللی پول، یعنی تقاضای دستمزد بیشتر برای بخشهائی از کارگران که دستمزدشان اندک است، یعنی رعایت همه جوانب کار برای تعطیل نشدن کارگاههای کوچک، یعنی همکاری با بورژوازی برای بالابردن سطح بارآوری کار اجتماعی، یعنی مطالبه مزد و نوعی حق بازنشستگی برای کسانی که برده مزدی ماندن آنها مفروض و مورد قبول آنهاست، یعنی ساختن اتحادیه برای رفع غائله میان سرمایه دار و کارگر و یعنی تفسیر و تطبیق و همساز کردن آموزشهای مارکس با مسائلی که گفته شد. کتاب چشم انداز و تکالیف ایرج آذرین سند گویای پیوستن تام و تمام وی به نقد لیبرالی نئولیبرالیسم است. ماجرا اما به همین جا ختم نمی شود. او به این باور رسیده است که سوسیالیسم در تاریخ معاصر تنها به شرطی سوسیالیسم طبقه کارگر است که بتواند خود را به طور کامل در نقد لیبرالی نئولیبرالیسم منحل سازد. آذرین پس از نگارش چشم انداز به صورتی کاملاً سنجیده و دوراندیشانه، از هر فرصتی برای حمله به هر نوع تلاش فعالین ضد کار مزدی و برای محو کار مزدی در زمینه مبرمیت طرح کنکرت آلترناتیو سوسیالیستی در پیش روی طبقه کارگر استفاده می نماید، او در مصاحبه ای با نشریه « عصر جدید» سخن گفتن پیرامون دورنمای مشخص و کنکرت سوسیالیسم را نه فقط اتوپی پردازی که حتی بدتر از سیره و سنت سوسیالیستهای تخیلی قرن نوزدهم توصیف می کند!!! بد نیست در این زمنیه نیز تیتر وار نکاتی را توضیح دهیم.
نشریه سیمای سوسیالیسم 10 سال پیش در نخستین شماره خود اساس برنامه نویسی سنتی چپ از دیرباز تا امروز را سخت به باد حمله گرفت و آن را به مثابه تبلور بسیار مشخصی از تسلط افق پردازی جنبشهای سوسیال بورژوائی و خلقی بر جنبش کارگری مورد تحلیل قرار داد. جوهر نقد این بود که کمونیسم یک جنبش زمینی و همیشه جاری در درون طبقه کارگر است، این جنبش نباید و نمی تواند کمونیسم را در عبارت پردازیهای مریخی فاقد بار کنکرت زمینی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی در عالم بالا رها کند، حرافی پیرامون اینکه سوسیالیسم چنین خواهد کرد و چنان خواهد نمود علاج هیچ دردی نیست و به جنبش ضد سرمایه داری و برای محو بردگی مزدی هیچ افق و دورنمای مشخصی نمی دهد. سوسیالیسم بدیل طبقاتی شفاف و کنکرت پرولتاریا در مقابل عینیت موجود سراسر استثمار و توحش نظام سرمایه داری است. این بدیل باید با تمامی تعیینات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی اش همواره به طور بالفعل در پیش روی طبقه کارگر باشد و اساساً محتوای کیفرخواست روز او علیه موجودیت سرمایه داری را تعیین کند. سیمای سوسیالیسم توضیح داد که باید از آناتومی مارکسی پروسه کار و تولید جامعه موجود کاپیتالیستی آغاز کرد، کل آنچه در جامعه موجود توسط توده های فروشنده نیروی کار تولید می شود، یا به صورت فعالیتهای اجتماعی متناظر با ملزومات بازتولید سرمایه اجتماعی انجام می گیرد، چراغ به دست پیش روی توده های کارگر قرار داد، سرنوشت کل حاصل کار و تولید اجتماعی را باید مو به مو در مقابل توده فروشنده نیروی کار کالبدشکافی کرد. باید همه اسرار سرمایه و پروسه کار این نظام را با رجوع به کل داده های عینی حاضر آفتابی ساخت و همزمان با اینها، بدیل شفاف و حی و حاضر برنامه ریزی سوسیالیستی این پروسه کار و تولید توسط شوراهای سراسری متشکل از آحاد طبقه کارگر را نیز طرح نمود. باید امکان پدیری عینی و عملی تحول سوسیالیستی را نشان داد و باید کل سوخت و ساز، تدارک و آرایش قوای طبقاتی لازم برای تحقق عینی این فرایند را موضوع فکر و ذکر و مبارزه کارگران ساخت. سخن سیمای سوسیالیسم این بود و این است که معنای واقعی آگاهی سوسیالیستی برای طبقه کارگر یعنی آگاهی به همین حقایق واقعی نظام کاپیتالیستی و آگاهی به چگونگی تحول عینی و عملی سوسیالیستی همین عینیت توحش باری که شرائط کار و زندگی و مبارزه طبقه کارگر را در خود پیچیده است. پرولتاریا با تسلیح به چنین کالبدشکافی عینی از وضعیت موجود و با مسلح بودن به راه حل عینی عاجل برون رفت از این وضعیت است که به طور واقعی تئوری را سلاح مادی پیکار می سازد، در پرتو مسلح بودن به چنین کیفرخواست ریاضی کنکرت و مادی و شفاف است که فریب راه حلها و راهبردهای سوسیال رفرمیستی را نمی خورد و بالاخره با تسلیح به چنین آگاهی و کیفرخواستی است که خود را به این یا آن سکت حزبی نمی آویزد و دنبال این و آن اتحادیه سرمایه سالار سینه نمی زند.
روایت سیمای سوسیالیسم از موضوعیت بدیل سوسیالیستی و مکان آن در سازماندهی جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی یک بخش اساسی و حساس حیات کمونیسم به عنوان یک جنبش زنده و بالنده در درون جنبش کارگری به ویژه در شرائط کنونی تاریخ است. ایرج آذرین در کمپین چند ساله خود برای جایگزینی سوسیالیسم طبقه کارگر با نقد لیبرالی و رفرمیستی نئولیبرالیسم، نگرانی زیاد خود از طرح شدن این حرفها در جنبش کارگری و در میان فعالین این جنبش را برملا ساخته است. او کوشیده است که مطرح نمودن بدیل سوسیالیستی سرمایه داری از سوی پرولتاریا را اتوپی سازی تلقی کند و این واقعیت را که کارگران می توانند تحول سوسیالستی عینیت موجود کاپیتالیستی را برنامه ریزی کنند، به کلی از ذهن آنها خارج سازد. حرف او این است که طبقه کارگر اساساً نباید و لازم نیست که عینیت حاضر سرمایه داری را آناتومی کند، هیچ نیازی نیست که در پروسه کار و تولید و سرنوشت محصول کار و تولید خویش در جامعه سرمایه داری تعمق نماید، پرولتاریا نباید و هیچ ضرورت ندارد که در مقابل سرمایه داری یک آلترناتیو کنکرت سوسیالیستی داشته باشد. آذرین این حرفها را بسیار سنجیده و آگاهانه بر زبان می راند و بر قلم جاری می سازد، توده وسیع کارگری که چراغ به دست تمامی اجزاء و دقایق کار و تولید و سرنوشت کار و تولیدش در جامعه کاپیتالیستی را درک نماید. توده وسیع کارگری که خود با برنامه ریزی سوسیالیستی کاری که می کند و تولیدی که می نماید آگاه شود، توده کارگری که این چنین آگاه خود را علیه سرمایه داری و برای محو سرمایه داری سازمان دهد، آری چنین طبقه کارگری دیگر به نقد لیبرالی و رفرمیستی آذرین از نئولیبرالیسم نخواهد آویخت، مطالبات خلاف جریان آذرین را به شوخی خواهد گرفت و هدفهای سترگ او در زمینه تلاش برای مشارکت در الگوی اقتصادی صندوق بین المللی پول و مراکز مهم برنامه ریزی اقتصاد سرمایه داری را با تمامی وجود تقبیح خواهد کرد.
من بار دیگر حرف خود را تکرار می کنم که قصد ورود به نقد گرایش آذرین و آذرین ها را نداشته و ندارم، این کار در حوصله این مقدمه نبوده و نیست، من خواستم فعال سیاسی مدعی تعلق به گرایش سوسیالیستی و در همان حال منتقد بحثهای محسن حکیمی و فعالین جنبش لغو کار مزدی را به طور مختصر معرفی نموده باشم. در اینجا و پیش از ورود به قلمرو انتقادات او بر حکیمی، این نکته را به صحبت قبلی خود اضافه کنم که در بخش بعدی بحث نیز به هیچ وجه قصد بررسی همه گفته های او در باره نظرات محسن حکیمی را ندارم. آذرین در این گذر انبوه مطالبی را به هم بافته است که پرداختن به آنها و توضیح وسیع نادرستی آنها نیازمند مثنوی هفتاد من کاغذ است و من این کار را نیاز جنبش کارگری ایران نمی بینم.
آذرین و نقد حکیمی
صحبت ایرج در این بخش، با توضیح « تفاوتها و تناقضات» !! حرفهای حکیمی در فاصله میان ماه مه 82 تا زمان مصاحبه وی با نشریه نگاه آغاز می شود. حکمت طرح این مطلب بنا به تصریح نویسنده « بیراهه سوسیالیسم» این است که علت امتناع ایشان از نقد نظرات حکیمی در سالهای قبل و دلیل ارجاع آن به زمان حال برای خوانندگان توضیح داده شود!!! ترجمه زمینی این استدلال برای هر کارگر آگاه و هر فعال سیاسی بیدار چپ، از آفتاب هم روشن تر است، اما من به حکم پرنسیپ، ترجیح می دهم که ترجمه و راز این دلیل بافی را بعداً و در بخش پایانی این نوشته پیش روی خوانندگان باز کنم. به همین دلیل عجالتاً در سطح حفظ انسجام بحث به طرح کلی آن بسنده می نمایم و حلقه های نقد آدرین را پی می گیرم. زنجیره انتقاد زیر نام « باورهای ذهنی یا جنبش عینی» و با این عبارات آغاز می شود.
« در تبیین حکیمی از جنبش کارگری و سوسیالیسم یک تنش محوری وجود دارد که او قادر به حلش نیست. تنش میان از یکسو جنبش عینی و جاری طبقه کارگر تئوری و اعتقادات نظری یا به بیانهای عام تر رایج، تنش میان آگاهی و جنبش، تئوری و پراتیک، عین و ذهن، و نظائر اینها. در نخستین اظهار نظرهایش جنبش عینی محور نظرات او بود و اکنون باورهای ذهنی و در هیچ یک از این دو حالت نیز نمی تواند رابطه منسجمی بین این دو برقرار کند. من قصد بررسی این نکته را از زاویه فلسفی ندارم، زیرا بررسی در سطح فلسفی و متدولوژیک را برای مباحثات حاضر چندان کارساز نمی دانم. اینجا در ابتدای بررسی دیدگاه حکیمی غرض از توجه دادن به این تنش پایه ای صرفاً این نتیجه گیری محدود است که نزد حکیمی نیز، بر خلاف آنچه خود ادعا می کند یا می پندارد، این باورهای ذهنی است که بناگزیر وجه مشخصه گرایش مورد نظر او را رقم می زند.» ص 19 بارو 22
نویسنده بیراهه سوسیالیسم به دنبال نقل مطلب بالا برای اثبات ادعای خویش به جستجوی سند می پردازد. ما نیز استدلالها و شیوه های اتخاذ سند او را گام به گام بررسی خواهیم کرد. اما نخست باید متد دیالوگ و نوع نگاه ایشان به شیوه نقد گرایشات مخالف را بسیار مختصر مورد توجه قرار دهیم. آذرین واقعیت شفاف، زنده و دخالتگر جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی و مرزهای ریشه دار و افراشته این جنبش با تمامی گروههای سابق و لاحق چپ را مورد انکار قرار می دهد. او ساختار نظر، افق، استراتژی و راهکارهای این جنبش را در چند عبارت کوتاه جراحی شده از این یا آن مصاحبه خلاصه می کند و با تفسیر به رأی و تحریف این عبارات، غیرواقعی ترین و مسخ شده ترین تصویر را از این پدیده می سازد و پیش روی دیگران قرار می دهد. جنبش ضد کار مزدی قدمتی به درازی عمر طبقه کارگر دارد، اما آنچه که در سالهای اخیر زیر این نام عروج کرده است، سطح معینی از ابراز حیات این جنبش، در پروسه کارزاری مشخص و طبقاتی با رفرمیسم راست و چپ است. این جنبش به نقدی جامع الاطراف و مارکسی بر کلیه وجوه موجودیت سیاسی و اجتماعی سوسیالیسم بورژوائی مسلط بر جنبش کارگری بین المللی در طول قرن بیستم متکی است. روایت آن از کمونیسم روایت مارکسی و کارگری کمونیسم است. واقعیت جنبش جاری طبقه کارگر را با همان نگاهی می کاود که مارکس و کمونیست های انترناسیونال اول و کارگران رادیکال کمونیست دنیا کاویده اند. به نوع سازمانیابی طبقاتی توده های کارگر از منظری نگاه می اندازد که مقتضای پویه سرمایه ستیز جنبش کارگری و راهبرد تدارک سراسری طبقاتی کارگران برای محو سرمایه داری است. مبارزه طبقه کارگر برای تحمیل مطالبات روز بر بورژوازی را حلقه ای در زنجیره سراسری جنبش الغاء کار مزدی می بیند. وحدت بخشهای مختلف طبقه کارگر را با نگاه ماتریالیسم انقلابی مارکس کنکاش می کند و استراتژی و تاکتیک و راهکارهای جنبش کارگری را با دید تیز و ژرف کمونیسم رادیکال طبقه کارگر تعمق می نماید.
یک ویژگی اساسی و خصلت نمای جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی انسجام ارگانیک آن در کلیه موضوعات بالا از یک سوی و مرزبندی عریان و شفاف آن با چپ میلیتانت غیرکارگری یا به طور کلی رفرمیسم راست و چپ کارگر نما و سوسیالیسم ستا، از سوی دیگر است. این انسجام ارگانیک پرتو روشنی از یکدستی و صداقت و صراحت آگاهانه طبقاتی این جنبش در پراتیک کارزار ضد سرمایه داری و شاخص بسیار بارزی بر پالوده بودن عمیق آن از افق سازی ها و راه حل پردازی های کاپیتالیستی است. نقطه شروع و رجوع کلیه بحث های فعالان آگاه جنبش ضد سرمایه داری و برای محو کار مزدی در رابطه با کلیه مباحث یاد شده و در ارتباط با آنچه که به مبارزه طبقاتی توده های کارگر مربوط می شود پای بندی استوار به اصل تغییرانقلابی عینیت موجود با محتوائی عمیقاً کارگری و کمونیستی است. آنان آز مارکس و ماتریالیسم انقلابی او آموخته اند که جنبش کارگری به طور عینی یک جنبش سرمایه ستیز است و برای اینکه سرمایه ستیزی اش ببالد، شکوفا شود، استخوانبندی آهنین به خود گیرد، قدرتمند گردد، سنگر به سنگر با بورژوازی بجنگد، انقلاب کند، سرمایه داری را محو سازد و بشریت را آزاد کند باید که از فشار سهمگین راهبردها، افق پردازیها و راه حل جوئیهای بورژوائی و سوسیال بورژوائی موجود جان سالم به در برد. فعالین آگاه ضد سرمایه داری و برای محو کار مزدی از ماتریالیسم انقلابی مارکس بسیار خوب یاد گرفته اند که جنبش اساساً سرمایه ستیز کارگران برای تاختن بر بستر بالا و برای احتراز از غلطیدن به ورطه خط مشی، سیاست ها، رهنمودها و راهکارهای جنبشهای دیگر باید در همه زمینه ها، در نگاه به مطالبات روز، نوع سازمانیابی طبقاتی، تعیین استراتژی و تاکتیک و راهکار مبارزه، نحوه بسیج قدرت سراسری طبقاتی و انترناسیونالیستی و در همه چیزهای دیگر به اصل تغییر انقلابی عینیت موجود پای بندی استوار پراکسیس نشان دهد. جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی در طول سالهای اخیر همه این مسائل را در سطحی نسبتاً وسیع مورد گفتگو قرار داده و تمامی این گفتگوها را در مبارزات جاری و روزمره کارگران و بعنوان حرف دل آگاهان و گرایش رادیکال دست به کار حل و فصل عملی معضلات جنبش کارگری پی گرفته است. ادبیات حاوی و حامل این گفتگوها و مجموعه مقالات و نقدهائی که فعالین جنبش ضد سرمایه داری در این راستا و در تشریح این مسائل نگاشته اند، پراکسیس ترین و رادیکال ترین بخش ادبیات سیاسی چپ ایران را تعیین می کند.
ایرج آذرین چشمان خود را بر کل این واقعیت ها فرو می بندد. بر وجود آگاه، رادیکال، فعال و زمینی جنبش ضد کار مزدی و برای محو سرمایه داری خط می کشد. تمامی موجودیت، کارنامه کار و فعالیت، ادبیات، دنیای نقد و انتقاد این گرایش بر رفرمیسم راست و چپ و همه چیز آن را در چند عبارت مثله کرده و تفسیر به رأی نموده، خلاصه می نماید. او این کار را انجام می دهد و در لابلای نوشته خویش با نسبت دادن عناوین « مقاله ننوشته»!!!،« تازه وارد مبارزه سیاسی شده»!!!،« فاقد انسجام نظری»!!!،« فاقد دقت تئوریک»!! و مانند این ها به محسن حکیمی، برای بی اعتباری جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی تقلا می نماید. متد دیالوگ و شیوه نقد آذرین سخت ناپسند است، اما او به هر دلیل تصمیم خود را گرفته و روش کار خود را انتخاب کرده است و ما نیز ترجیح می دهیم که به جای بحث بیشتر در این زمینه، محتوای انتقاد وی به گفته های حکیمی را دنبال کنیم.
نویسنده « بیراهه سوسیالیسم» پس از طرح ادعای بالا و پیش از اینکه به اثبات دعوی خود بپردازد، یادآوری می کند که « گفته های حکیمی در اول ماه مه سال 1382، در کرج سخن تازه ای نبوده است و زائد بر 20 سال پیش از آن توسط جریانی که نویسنده بیراهه سوسیالیسم نیز بدان تعلق داشته و از بانیان آن بوده است طرح و تبلیغ می شده است، بعلاوه، این حرفها از زمان مارکس مطرح بوده است و عبارت معروف « مانیفست کمونیست» مشعر بر اینکه احکام تئوریک کمونیست ها ابداً بر افکار و اصولی تکیه ندارد که توسط این یا آن مصلح جهان اختراع شده باشند بلکه بیان عمومی اوضاع و احوال واقعی یک مبارزه طبقاتی موجود، یک جنبش تاریخی جاری در برابر چشمانمان هستند، شاهد این مدعی می باشد» ( ص 20 نقل به مضمون )
تنها نکته ای که در سخن حکیمی یا فعالین دیگر ضد سرمایه داری وجود نداشته است، دعوی کشف و اختراع یک نظریه نوین است. بخش قابل توجهی از نوشته های مشروح این فعالین هم تشریح پیشینه تاریخی این حرفها در جنبش کارگری جهانی و ماتریالیسم انقلابی مارکس می باشد. بر همین اساس تأکید ایرج بر اختراع جدید نبودن کلام حکیمی، فقط و فقط یک معنی دارد و اینکه او می خواهد حداقل در جامعه ایران حقوق ویژه تألیف و تصنیف و اختراع این نظر به سکت پیشین سیاسی او تعلق داشته باشد و درست همین جاست که وی باید به شنیدن حقایق بسیار جدی و اساسی تن دهد. فرض می کنیم که ایرج آذرین و سکت سیاسی 20 سال قبل وی، راستی راستی عقیده داشته اند که جنبش کارگری به طور عینی یک جنبش ضد سرمایه داری است! بسیار خوب، اما نه سخن حکیمی، نه حرف هیچ فعال ضد کار مزدی و نه حرف هیچ کمونیست جدی در هیچ کجای دنیا و هیچ کجای تاریخ بر سر عقیده و اینکه انسانها کدام عقیده را دارند یا ندارند، نبود. گفتگو بر سر تفسیر دنیا نیست، مسأله تغییر جهان در میان است. لطفاً کمی برای مخاطبان خود توضیح دهید که سکت سلف، مابعد سلف، ماقبل اخیر، اخیر و نهایتاً شخص شما با این باورهای خویش چه کرده و ما به ازاء عینی و ظرفیت تغییر معادلات مادی و زمینی آنها چه بوده است؟ آثار و نشانه های وجودی آنها را در کدام برهوت و در کدامین ناکجاآباد دنیای کنونی باید جستجو کرد؟! شما مسلماً پاسخ به این سؤال را دوست ندارید. اما جواب برای همه روشن است. باور شما و دوستانتان به ضد سرمایه داری بودن جنبش اجتماعی و عینی طبقه کارگر در سال 1360 خورشیدی صرف ساختن حزبی شده است که تنها نقش زمینی آن سربازگیری کارگران کردستان برای جنگیدن در سنگر حصول حق تعیین سرنوشت ملی از رژیم جمهوری اسلامی بوده است. اعتقاد شما و همراهانتان به ضد سرمایه داری بودن جنبش اجتماعی طبقه کارگر 9 سال آزگار در ستاد فرماندهی این حزب از کارگران پیشمرگ جنبش خلق کرد، سان دیده است و سپس با صدور اطلاعیه ای کل این ماشین حزبی و ساز و برگ آن را لانه ناسیونالیسم ارتجاعی کرد ارزیابی کرده و با آن موقتاً وداع گفته است. شما و همراهانتان پس از کشیدن رنج 9 سال اعتقاد به ضد سرمایه داری بودن جنبش عینی طبقه کارگر و تلاش همزمان برای به صف کردن این جنبش در سنگر حصول حقوق ملی خلق، دست به کار ساختن حزبی دیگر شده اید. حزب جدید چند سال بعد با کوله بار عظیم باور به ضد سرمایه داری بودن جنبش عینی طبقه کارگر، بر پایه ادعای خودتان، کوهپایه های معبر عروج به نهضت مدرنیسم بورژوائی را پشت سر گذاشته است و شما به دنبال حمل بار سنگین اعتقاد به ضد سرمایه داری بودن جنبش عینی طبقه کارگر و فرود و فراز 16 ساله از گردنه های جنبش ملی خلق و مدرنیسم بورژوائی سرانجام حزب جدید را هم ترک گفته اید و با نوشتن وظائف و تکالیف و دعوت از توده کارگر برای شرکت در « جنبش سندیکا برای همه، به جای سندیکا برای خواص» سکت کنونی خود را بر پای داشته اید. سکتی که قرار است کرویت زمین را اثبات کند و دیر یا زود به همان حزبی که قبلاً لانه ناسیونالیسم ارتجاعی کرد بود رجعت نماید!!! این بیان مختصر سرنوشت 24 ساله باور شما به ضد سرمایه داری بودن جنبش عینی طبقه کارگر در دنیای واقع است. حرف حکیمی پیرامون ضد سرمایه داری بودن جنبش کارگری مطلقاً از این جنس نیست. تبلور باور حکیمی به سرمایه ستیزی جنبش کارگری، « کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل ضد سرمایه داری طبقه کارگر» است. دچار اشتباه نشوید، منظور من از مرور کارنامه 24 ساله باورهای شما اصلاً این نیست که نفس تحقق مادی نیافتن یک نظر، راه حل یا راهبرد اجتماعی و طبقاتی در یک شرائط یا حتی دوره های معین دلیل باژگونه بودن و نادرست بودن آن نظر و باور است! نه مطلقاً منظورم این نیست. گفتگو پیرامون چرا موفق نبودن و نشدن شما نیست، بحث تماماً بر سر چه کردن؟ و ما به ازاء عینی و عملی و اجتماعی باورهای شماست. واقعیت به هیچوجه این نیست که شما بر اساس باور خود دست به کار سازمان دادن جنبش ضد سرمایه داری کارگران بوده اید ولی زیر فشار موانع و مشکلات و معادلات مادی موجود، قادر به جلو رفتن نشده اید!! واقعیت این است که شما در تمامی طول این 24 سال فعال جنبش های دیگر و دست به کار تحمیل انتظارات و خواسته ها و افق ها و اتوپی های جنبش های غیرکارگری بر جنبش کارگری بوده اید.
ایرج آذرین نقد خود به حکیمی را ادامه می دهد. او ادعا می کند که حکیمی در این مدت به چرخشی کیفی در دیدگاه خود دست زده است!! محتوای این چرخش بر اساس دعوی نویسنده بیراهه سوسیالیسم این است که در سخنرانی اول ماه مه 82 جنبش عینی طبقه کارگر خصلت ضد سرمایه داری داشته و اتحاد عمل فعالان کارگری از جریانات کمونیست گرفته تا سوسیال دموکرات و چپ مذهبی نقطه شروع برپائی تشکل ضد سرمایه داری اعلام شده است، اما از نیمه سال 83 دیگر جنبش عینی طبقه کارگر فاقد خصلت ضد سرمایه داری است و گروههای چپ نیر مانعی برسر راه ایجاد این تشکل قلمداد شده اند!!. استدلال آذرین برای اثبات انصراف حکیمی از ضد سرمایه داری بودن جنبش عینی طبقه کارگر بسیار جالب و به حق شنیدنی است. نخست سخن حکیمی و سپس استدلال آدرین را گوش دهیم. حکیمی گفته است که:
در تقابل با دو گرایش رفرمیستی فوق که محصول پیشروی و هجوم تاریخی سرمایه داری به صفوف طبقه کارگر و عقب نشینی و انزوای سنت سازمانیابی سرمایه ستیز توده های کارگر به ویژه در انترناسیونال اول است، گرایش سازماندهی جنبش اجتماعی طبقه کارگر علیه سرمایه داری در صدد احیای این سنت در شکلی به مراتب پیگیرتر، رزمنده تر و مناسب تر با نیازهای مبارزاتی طبقه کارگر در دنیای معاصر است»
( سرمقاله علیه کار مزدی، تأکید از من است)
محسن حکیمی از « عقب نشینی و انزوای سنت سازمانیابی سرمایه ستیز توده های کارگر» در زیر فشار پیشرویها و تهاجمات سرمایه داری گفتگو می کند و آذرین این سخن او را به این شکل مسخ و باژگونه می نماید.
« ..... و باز بر خلاف ادعاهای اولیه که نقطه آغازش وجود عینی جنبش طبقه کارگر علیه سرمایه داری بود، اکنون از دید حکیمی بیش از یک قرن است که چنین جنبشی به طور عینی وجود ندارد»
در واژه نامه سیاسی آذرین عقب راندن اجباری جنبش کارگری از سنت سازمانیابی سرمایه ستیز مترادف با تهی شدن جنبش عینی طبقه کارگر از خصلت سرمایه ستیزی است!! و چون محسن حکیمی از عقب نشینی تحمیلی این سنت سخن رانده است، پس او اساس ضد سرمایه داری بودن جنبش عینی توده های کارگر را که در گفته های اولیه اش انعکاس داشته است بکلی پس گرفته و انکار کرده است!!! راستش اگر بتوان برای این بخش حرف ایرج معنائی پیدا کرد، تنها معنایش این خواهد بود که نفس متشکل نبودن کارگران زیر فشار تهاجمات بورژوازی، یعنی اینکه آنان به لحاظ عینی و طبقاتی هیچ تضادی با سرمایه داری ندارند و حامل هیچ جنبشی هم نیستند!!! طرح این معنی هیچ تهمتی به آذرین نیست. ترجمه دیگری نمی توان بر استدلال او بار کرد. جوهر سخن ایشان بسیار صریح این است که حکیمی معتقد به عقب نشینی سنت سازمانیابی سرمایه ستیز کارگران در زیر فشار تهاجمات بورژوازی گردیده است، پس او باور خود به ضد سرمایه داری بودن جنبش عینی کارگران را از دست داده است!! مطابق این استدلال!! برای اینکه حکیمی به عقیده خویش دائر بر سرمایه ستیز بودن جنبش کارگری وفادار مانده باشد، باید او حتماً باور داشته باشد که کارگران در تمامی طول صد سال اخیر تشکل ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی داشته اند!!! حکیمی این کار را نمی کند و لاجرم آذرین نیز در دادگاه عدل تئوریهای خویش حکم ارتداد وی از ایمان به ضد سرمایه داری بودن جنبش کارگری را صادر می نماید.
نویسنده بی راهه، خشت اول بنای کارش را با آب و گل و ملاط تحریف به هم می بافد و بلافاصله از درون همین تحریف اول شروع به قالب ریزی تحریف دوم می نماید. او نتیجه می گیرد که حکیمی هم همانند گروههای چپ منکر وجود جنبش ضد سرمایه داری است و وظیفه گرایش خود را احیاء این جنبش قرار داده است!!! پس او نیز به همان موضع آشنای ارتقاء آگاهی چپ دوره انقلاب باز می گردد!! و پس نزد حکیمی نیز عنصر ذهنی رل اساسی و اصلی را ایفاء می کند!!! آذرین البته حین چیدن صغری و کبرای تحریف یادش می آید که نثار چنین تهمتی به حکیمی یا هر فعال دیگر جنبش ضد کار مزدی کار ساده ای نیست و لذا حرفهای خود را اندکی دستکاری می کند. او اندکی« فروتنی» نشان می دهد و اضافه می کند که:
« برای حفظ انسجام می توان فرض کرد که حکیمی مبارزه خودانگیخته کارگران را ضد سرمایه داری می شناسد، اما هنوز آن را سوسیالیستی نمی داند و ارتقاء مبارزه ضد سرمایه داری به سوسیالیستی را در گرو آگاهی می داند. گیریم این طور باشد ( و در نخستین مطلب خود نیز چیزی نظیر این می گوید) اما تمام نکته اینجاست که در نخستین ابراز نظر خود از رجوع به واقعیت عینی جنبش این نتیجه را می گرفت که امر ایجاد تشکل توده ای ضد سرمایه داری فوراً ممکن است اما اکنون اینجا تفکیک ضد سرمایه داری و سوسیالیستی صراحتاً معادل خودانگیخته و آگاهانه است و از نتایج آشنای آن گریزی نیست......» همان جا ص 21 چکیده حرف آذرین تا پایان این بخش از نوشته اش این است که حکیمی به رغم دعوی اولیه خود برای جنبش کارگری دو سطح متمایز قائل شده است. سطح نخست خود به خودی و غیر سوسیالیستی است، اما سطح دوم سوسیالیستی است و حصول آن در گرو ارتقاء آگاهی کارگران قرار دارد و این کاری است که به نقش عامل ذهنی و عنصر پیشرو گره خورده است.
فعالین ضد کار مزدی و از جمله حکیمی پیرامون واقعیت، دلیل و ریشه های ضد سرمایه داری بودن جنبش عینی طبقه کارگر در جاهای مختلف به تفصیل بحث کرده اند. من شخصاً در این زمینه چند مقاله طولانی نوشته ام. حکیمی در سخنرانی اول ماه مه 82 کرج و سپس در مصاحبه ها، سخنرانی ها و نوشته های دیگر پیرامون موضوع صحبت نموده است. سایر فعالین ضد سرمایه داری نیز هر کدام به مناسبت های مختلف در این زمینه مطلب نوشته یا حرف زده اند. درونمایه نظری تمامی این مباحثات مشروح این است که جنبش کارگری در عینیت خود یک جنبش ضد سرمایه داری است اما ضد سرمایه داری بودن یک انتزاع دگماتیک مقدس متافیزیکی نازل شده از عالم لاهوت نمی باشد. بالعکس یک پدیده واقعی زنده با افت و خیزها، ویژگیها و شاخص های هر موجود زنده دیگر در سیطره جهان مادی و در سنگلاخ دیالکتیک مبارزه طبقاتی است. ضد سرمایه داری بودن کارگران می تواند در شکل جنبش لودیسم ظاهر شود، می تواند چهره قیام چومپی کارگران فلورانس را به خود گیرد. می تواند در انقلاب 1848 تا حد دو شقه کردن جامعه فرانسه ابراز حیات کند. می تواند در قیام پرشکوه و تاریخی کموناردهای پاریس تجلی یابد. می تواند در انقلاب اکتبر ولو برای روزهائی کوتاه، تا فاز خراب کردن دنیا بر سر بورژوازی به پیش تازد. ضد سرمایه داری بودن کارگران هم مراحل مختلف ناپختگی و بلوغ و کمال دارد، اشکال گونه گون آگاهانه و کمتر آگاهانه و بیشتر آگاهانه دارد، ممکن است فاقد سازمان و پراکنده و غیر منسجم باشد و می تواند متحد و متشکل باشد. در پاره ای اوقات ضعیف و توسری خورده است و در پاره ای موارد بالعکس نیرومند و سر فراز است. ضد سرمایه داری بودن جنبش کارگری می تواند سرکوب شود، تار و مار گردد، عقب بنشیند و می تواند با سرکوب مقابله کند، پیروز شود و بر بورژوازی غالب گردد. می تواند در قعر دوزخ سیاه مناسبات سرمایه داری در این سنگر و آن سنگر علیه تشدید استثمار و سبعیت و ستم سرمایه پیکار کند و می تواند با دفن سرمایه داری در گورستان تاریخ، کار برپائی جامعه نوین را دستور کار روز خود سازد. روایت فعالین ضد سرمایه داری از شاخص ضد سرمایه داری بودن جنبش کارگری این است و بر همین اساس در باره پروسه آگاهی، بالندگی، سازمانیابی و مراحل عروج آن به میدان جنگ آخرین با سرمایه داری هم تحلیلها، راهکارها و راهبردهائی از بیخ و بن متفاوت با غالب گروههای موجود چپ، از جمله با ابرج آذرین و سکت های سیاسی متبوع قبل و حال او دارند. به بیان دیگر فعالان ضد کار مزدی هم از واقعیت جنبش کارگری تبیینی متمایز و متضاد با تحلیل آذرین و چپ نوع او دارند و هم لاجرم در باره استراتژی، راهکارها و راه حلهای سازمانیابی و قدرت گیری و پیروزی فرجامین این جنبش بر نظام بردگی مزدی به گونه ای متفاوت و متمایز فکر می کنند و پیکار می نمایند. من این بحث را بعداً دقیق تر بررسی خواهم نمود، اما عجالتاً به حرفهای خویش پیرامون بی پایگی استنتاجات نویسنده بی راهه، از « رابطه آگاهی و جنبش عینی» در نوشته های حکیمی و واقعیت تبیین منسجم مارکسی، رادیکال و پراکسیس این مقوله نزد فعالین ضد کارمزدی، ادامه می دهم.
جنبش کارگری در عینیت خود جنبشی ضد کار مزدی است. این را کارگران دنیا از همان طلایگان حضور اجتماعی خود در تاریخ و سالها پیش از نگارش ایدئولوژی آلمانی، کاپیتال و دست نوشته های اقتصادی و فلسفی و تولد مارکس به اثبات رسانده اند، اما این جنبش ضد سرمایه داری در همان حال از زمین و آسمان آماج یورشها و تهاجمات همه نوعی سرمایه داری است. ارتش و پلیس بورژوازی آن را به رگبار می بندند و علیه هر تجمع و تحرک ضد سرمایه داری اش فرمان حکومت نظامی صادر می کنند. افکار، فرهنگ، موازین حقوقی و ارزشهای اجتماعی، فلسفه و ادبیات و در یک کلام ایدئولوژی مسلط جامعه که تبخیر شروط بازتولید سرمایه و ایدئولوژی طبقه حاکم است به طور بی امان آن را در خود غرق می کند. دبستانها، دبیرستانها و دانشگاههای بورژوازی ماندگاری سرمایه داری و محتوم بودن اجبار کارگران به بردگی مزدی را به شریان حیات آن تزریق می نماید. قانونیت و نظم مدنی و سیاسی و حقوقی سرمایه هر نوع متشکل شدنش را اقدام علیه امنیت کشور اعلام می کند، رفرمیسم راست سندیکالیستی آن را از درون می پوساند، رفرمیسم چپ خلقی و ناسیونالیستی و سوسیال بورژوائی آن را از بیرون می فرساید. آری این جنبش در واقعیت خود، به حکم سرشت رابطه خرید و فروش نیروی کار، زیر فشار استثمار و توحش و بی حقوقی کاپیتالیستی، به حکم انفصال کارگران از سرنوشت کار و تولید اجتماعی خود، به حکم تبدیل مستمر محصول کار و تولید بردگان مزدی به سرمایه، به حکم همه اینها و زیر فشار همه این جنایات، اساساً ضد سرمایه و علیه کار مزدی است اما طبقه اجتماعی حامل این جنبش از 6 جهت، از درون و بیرون زیر فشار سهمگین عوامل، شرائط و نیروهای فرساینده نظام سرمایه داری قرار دارد. این جنبش در هر گام و هر بند حیات خود با همه این معضلات و جریانات ناساز و مخالف کوه آسا رو به رو است. ضد سرمایه داری است اما باید ضد سرمایه داری افق دار شود، ضد سرمایه داری است اما ضعیف است و باید نیرومند گردد، ضد سرمایه داری است اما پراکنده است و باید متشکل گردد. ضد سرمایه داری است اما آسیب پذیر است و باید استحکام یابد و در مقابل گمراه سازیها مصونیت پیدا کند، ضد سرمایه داری است اما باید ضد سرمایه داری بودن خود را از خطر غلطیدن به ورطه ضد سرمایه داری نمائی ناسیونالیسم چپ رها سازد. ضد سرمایه داری است اما باید با بصیرت ژرف طبقاتی میان سرمایه ستیزی خود و سوسیال دموکراسی مرز افراشته بر پای دارد.
محسن حکیمی گفته است و به درستی گفته است که جنبش کارگری در واقعیت طبقاتی و عینی خود، جنبشی دقیقاً سرمایه ستیز است اما این جنبش در شرائط روز به دلائل مختلف، به دلیل تهاجمات توحش بار بورژوازی و به دلیل تحمل فشارهای سهمگین رفرمیسم راست و چپ متشتت، نامتحد، غیرمتشکل، بی افق، سردرگم و ضعیف است. سخنگویانش اندک و آماج پیگرد دولتهای بورژوازی و به همان اندازه آماج یورش های خصمانه آذرین ها هستند. نویسندگانش معدود، مبلغانش کم توان و فعالانش در مجموع با دنیای معضلات مواجه می باشند. نویسنده بیراهه، این سخن حکیمی را چنین تعبیر می کند که پس حکیمی نیز در سنگلاخ رابطه عین و ذهن یا جنبش و آگاهی به شیوه چپ دوران انقلاب معتقد به اهمیت خاص نقش عنصر آگاه در ضد سرمایه داری کردن و سوسیالیستی نمودن جنبش خود به خودی فاقد بار ضد سرمایه داری کارگران است!!! معضل مهم آذرین این است که به شیوه چپ سوسیال خلقی، عین و ذهن یا آگاهی و جنبش در عمق درک او دو مقوله بیگانه و منفصل از همدیگر است. به زعم او جنبش کارگری به عنوان جنبش یک چیز است و آگاهی بعنوان آگاهی چیزی کاملاً متفاوت و جدا است. جنبش عینیتی فاقد هر نوع ذهنیت است و ذهنیت منشأ و مبنائی کاملاً جدا از عینیت و جنبش دارد. در تلقی نویسنده بیراهه، به محض اینکه از ضد سرمایه داری بودن جنبش کارگری و در عین حال از ضرورت آگاهتر شدن و افق دار شدن و متشکل شدن آن صحبت شود ، بناچار قبول کرده ایم که مشکل اساسی جنبش کارگری ایفای نقش عنصر ذهنی و قدرت اعجاز اسوه ها و آگاهان است!!! تمام سخن حکیمی و فعالین دیگر ضد کارمزدی این بوده است که جنبش کارگری در همان حال که جنبشی سرمایه ستیز است، در هر برهه حیات خود، پدیده ای با ذهنیت، آگاهی، جهتگیری، افق یابی، انسجام و سطح کنکرتی از آرایش قوای طبقاتی است، این جنبش در تمامی این مؤلفه ها می تواند فشار راه حلهای رفرمیستی راست و چپ را برسینه خود سنگین یابد و می تواند با قدرت دفع و رفع این فشارها به طور نیرومند به پیش تازد. آگاهی این جنبش پدیده ای اندرونی و نه بیرونی است که در وجود و حضور و قدرت و جهتگیری و ظرفیت جنگیدن آن خود را به نمایش می گذارد. آگاهان و پیشروانش اگر واقعاً آگاهان و پیشروان باشند، با آن ارگانیک هستند و در حکم سلولهای زنده تأثیر گذار و صاحب نقش در فعل و انفعالات جاری آن فعالند. جمعیت متشکله اش بعنوان انسانهای فروشنده نیروی کار به لحاظ سطح شناخت، تجربه، آموزش، دانش سیاسی و اجتماعی و طبقاتی، توانائی، نفوذ کلام، ابتکار، قدرت هدایت، تأثیرگذاری و مؤلفه های دیگر تفاوت دارند. هم مارکس دارد و هم افراد ناآگاه، هم پیشرو دارد و هم دنباله رو، هم رادیکال دارد و هم محتاط، این جنبش با همه این مشخصه ها در هر برهه حیات اجتماعی خود نیازمند بالیدن، آگاه شدن، متحد شدن، متشکل گردیدن، افق دارتر شدن، مبارزه نیرومندتر علیه سرمایه داری و بسیج گسترده تر قوا است. نقش پیشروان و فعالینش نیز پاسخ به همین نیاز، کمک به رفع موانع و شکستن سدها، گشودن گرهها و کمک به عبور پیروز این جنبش از تنگناها است. محسن حکیمی این را گفته است و این حرف کاملاً درستی است. از هیچ کجای سخن حکیمی هیچ مشابهتی با باورها و سیاست بافی های چپ دوره انقلاب نمی توان بیرون آورد و تلاش آذرین در این راستا آمیزه ای از بدفهمی حرف فعالین ضد کار مزدی و تعمد در تحریف گفته های آنان است.
نویسنده بیراهه نظرات محسن حکیمی را به طور مغرضانه به حرفهای چپ سوسیال خلقی روزهای انقلاب تشبیه کرده است. در مورد بی ربطی این تشبیه بالاتر توضیح دادم اما مشکل اساسی بحث ها و استنتاجات آذرین در این حد خلاصه نمی شود. او از چپ دوره انقلاب سخن می راند و در این گذر فقط بر اعتقاد این چپ به نقش سرنوشت ساز عنصر آگاه تکیه می نماید. بحث فعالین ضد سرمایه داری در مورد نقش چپ موجود، پیشینه حیات تاریخی و سیاسی و رابطه آن با جنبش کارگری از بیخ و بن با آنچه ایرج طرح می کند تفاوت دارد. فعالین ضد کار مزدی، سکتهای سیاسی موجود چپ را بقایای منقرض جنبشهای خلقی ضد امپریالیستی دوره های معینی از تاریخ مبارزه طبقاتی می بییند و حرفها، نگاهها و تحلیلهای آنها در رابطه با جنبش کارگری از جمله نگاه آنها به رابطه « عین و ذهن» یا« آگاهی و جنبش» را از این منظر می کاوند. پیش از توضیح این مسأله بسیارلازم می بینم که به نکته ای اشاره کنم. افراد زیادی و از جمله برخی از رفقای نزدیک بارها گفته اند که من در نوشته ها به گاه صحبت از گروههای موجود چپ و گذشته آنها، به تعلق پیشینه خود به همین چپ هیچ اشاره ای نمی کنم و این کار نادرست است. در صحت انتقاد این دوستان جای هیچ بحثی نیست، اما تصور من همیشه این بوده و این است که اولاً « چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است» ثانیاً بحث بر سر این فرد و آن فرد نیست، ثالثاً و از همه مهمتر نقد ما به چپ موجود و گذشته آن یک نقد طبقاتی است و به هیچوجه جنبه بد و بیراه گوئی، بی ارزش ساختن یا انکار دنیای مبارزه و فداکاری و موضوعیت و تاریخ کارهایش را ندارد. با این عبارت معترضه به حرف خود باز می گردم. نقطه عزیمت ما در تحلیل گروههای چپ موجود از نوع نگاه به رابطه عین و ذهن آغاز نمی شود. ما از چپی سخن داریم که بر متن یک شرائط تاریخی معین و زیر فشار مؤلفه های بسیار مشخصی از این شرائط تاریخی در صحنه مبارزات اجتماعی ظاهر شده است و به رغم تغییر و تحولات پی در پی، به رغم نقد و انتقادهای عریض و طویل به این یا آن بخش از گذشته خود، به رغم کارگرستائی پر شداد و غلاظ و به رغم کمونیسم نمائی غلوآمیز هیچگاه کمونیسم طبقه کارگر را نمایندگی نکرده است و امروز هم نمی کند. افقها، انتظارات و راهبردهایش هنوز هم نه به جنبش ضد سرمایه داری کارگران که به جنبش یا جنبشهای غیرکارگری آن دوران و دوره های بعد تعلق دارد. این چپ در شروع شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری، در جوامع حوزه صدور و پیش ریز سرمایه های انحصاری امپریالیستی، از دامن جنبشهای خلقی و بورژوائی ناراضی از نسخه امپرپالیستی انکشاف سرمایه داری متولد شده است. در آن زمان نه از سر سرمایه ستیزی کارگری که بالعکس از منظر امپریالیسم ستیزی خلقی راه خود را به سوی جنبش کارگری روسیه کج کرد. جنبشی که به نوبه خود بار سنگین تأثیرپذیری از افق سوسیال دموکراسی و بورژوازی روس را در وجود خود درد می کشید. جنبشی که جنبش ضد سرمایه داری کارگران روس بود اما زیر فشار ضعفهایش نتوانست خود را به صورت یک نیروی طبقاتی دارای افق شفاف ضد کار مزدی و برای محو کار مزدی سازمان دهد و با اینکه بزرگترین حادثه تاکنونی تاریخ بشر را خلق کرد اما شکست خورد. چپ امپریالیسم ستیز خلقی مورد گفتگوی ما ویرانه های شکست این انقلاب را خانه آبادان خود ساخت. سرمایه داری دولتی میراث دار شکست اکتبر تمام انتظارات و اتوپیهای نکول شده تاریخی او را غسل تعمید سوسیالیستی داد. « جمهوری دموکراتیک خلق» و نسخه استقرار « صنعت مستقل و ملی» او را لباس کمونیسم پوشاند. به او یاد داد که برای منحل نمودن ظرفیت پیکار جنبش کارگری در سنگر امپریالیسم ستیزی خلقی جبهه واحد ضد امپریالیستی بسازد. حزب خود را حزب کمونیست و طبقه کارگر اعلام کند. کارگران را در سندیکاها متشکل سازد و به آنها تفهیم نماید که خودشان توده همج الرعای فاقد فهم و شعور و عاجز از شناخت سرمایه داری هستند و لذا برای مبارزه کردن علیه سرمایه داری باید فتوای مرجع عالی حزبی را گوش دهند.
چپ امپریالیسم ستیز خلقی چنین کرد و در معیت اردوگاه سرمایه داری دولتی سالیان دراز با بخش عظیمی از جنبش کارگری جهانی چنین معامله نمود. حزب کمونیست ایران دوران رضاخان که ایرج از آن دفاع می کند به همین کارها دست زد. وارثان 53 نفری آن حزب هیچ کاری به کار طبقه کارگر نداشتند. در مورد حزب توده که آذرین در نوشته اخیر خود، ترقیخواهی آنها را متذکر شده است، نیازی به گفتگوی چندان نیست. چپ چریکی سالهای 50 تا 57 حرفی بیشتر از اسلاف خود برای طبقه کارگر نداشت و چپ روزهای پس از قیام بهمن سوای همان حرفهای سالیان دراز ضد امپریالیسم خلقی سخن دیگری برزبان نراند. در تمامی طول این مدت بحث « کمونیسم» بحث انقلاب، بحث پرولتاریا بسیار داغ بود و لگاریتم مرحله بندی انقلاب، صف بندی انقلاب و ضد انقلاب، ساختن حزب، سندیکا، شورا، راه رشد سرمایه داری و غیرسرمایه داری، تمامی طول و عرض موجودیت روز و تاریخ حال و گذشته چپ را پر می ساخت. سوسیالیسم این چپ سوسیالیسم طبقه کارگر نبود، حزب وی هیچ ربطی به تشکل و تحزب ضد کار مزدی و سوسیالیستی توده های کارگر نداشت، انقلاب مورد نظر وی مشکل زیادی از طبقه کارگر حل نمی نمود، نگاه او به جنبش کارگری نگاه وارثان امپریالیسم ستیزی خلقی بود، نسخه پیچی اش برای سندیکا و شورا و متشکل شدن کارگران، نسخه گردآوری آنها در کارزار سندیکالیستی با بورژوازی و رژیم ستیزی فراطبقاتی با دولت سرمایه داری بود.
محسن حکیمی و فعالین جنبش ضد کار مزدی در سخن از گروههای چپ و رابطه آنها با جنبش کارگری به کل این مسائل نظر داشته و نظر دارند. این موضوعی است که به مباحثات مشروح نیاز دارد و ادبیات جنبش ضد کار مزدی نیز خوشبختانه در این گذر فقیر نیست. مسأله مهم در اینجا این است که محسن حکیمی و همراهان و همنظران، رابطه چپ موجود و جنبش کارگری را با توجه به تمامی این شاخص ها و مؤلفه های اساسی مورد انتقاد قرار داده اند. همه چیز نشان می دهد که ما و نویسنده بی راهه، به دو دنیای متفاوت فکر می کنیم و همه مسائل را با دیدی متضاد و متمایز نظر می اندازیم. محسن حکیمی می گوید که گروههای چپ به دلیل حمل مشخصه های بالا، اساس ضد سرمایه داری بودن جنبش کارگری را نمی توانند قبول کنند و خود را قائم مقام کارگران در مبارزه طبقاتی قلمداد می نمایند او تصریح می کند که حرف این گروهها این است که جنبش کارگری طوق قیادت آنها را بپذیرد و در مسیر اهداف سیاسی غیرکارگری آنها ستیز نماید و ایرج آدرین انگار که در جهانی دیگر زندگی می کند، ادعا می نماید که حکیمی نیز برای فعالین ضد کار مزدی نقش پیشرو و تأثیرگذار و عنصر آگاه قائل است پس او هم همسان و همانند چپ دوران انقلاب می اندیشد!!!
آذرین و « قضیه ضد سرمایه داری و لغو کار مزدی»
نویسنده بی راهه، در این قسمت از گفتگوی خود، بنا به میل و علاقه و اراده اش، پشت سر هم صغری و کبری وضع می کند، نتایج دلخواه خود را از درون این صغری و کبری ها اتخاذ می نماید، در باره استنتاجات دلبخواهی خود حکم صادر می کند و آخر کار هم بر هر آنچه که باب طبع او نیست به راحتی و ساده تر از آب خوردن، چهارتکبیر می زند. آذرین می گوید که: اگر منظور حکیمی از به کارگیری لغو کار مزدی متمایز نمودن سوسیالیسم مورد قبول خویش از سوسیالیسم گروههاست که کار درستی نیست!!! اگر می خواهد با روایت سرمایه داری دولتی از سوسیالیسم مرز بکشد که سرمایه داری دولتی با سقوط شوروی محو و منتفی شده است!! اگر می خواهد شاخصی و نامی برای گرایش او باشد که دیگران قبل از وی این اصطلاح را به کار برده اند. او ادامه می دهد که اگر مراد حکیمی تدقیق روایت خود از سرمایه داری است که کار مهمی نکرده است و بالاخره اگر منظورش این است که لغو کار مزدی تبیین روشن تر و دقیق تری برای محو واقعی سرمایه داری باشد که باز هم بدیل فئودالیسم و پرودونیسم سدی بر سر حصول این منظور است!!! در سخن آذرین کلیه احتمالات موجود است اما هیچکدام از این احتمال ها و پیشگوئی ها با واقعیت آنچه که برای فعالین ضد کار مزدی و حکیمی مطرح است، هیچ تماس، قرابت و ترادفی پیدا نمی کند. حکیمی و فعالین لغو کار مزدی به هیچ وجه نخواسته اند با انتخاب این تیتر و آن عبارت، خود را از سایرین متمایز سازند. آنان در پراکسیس سیاسی و طبقاتی خود این تمایز را همه جا آشکار ساخته و به نمایش نهاده اند. در مقالات متعدد به طور مستدل توضیح داده اند که استراتژی سیاسی و طبقاتی پیش روی چپ موجود، از جمله آذرین و آذرین ها در رابطه با جنبش کارگری، اساساً راهبرد و ساز و کار سوق دادن این جنبش، به جابجائی شکلی از برنامه ریزی سازمان کار و تولید سرمایه داری، با شکل دیگری از برنامه ریزی همین شیوه تولید است. این یک بحث بسیار جدی و سرنوشت ساز در ارتباط با جنبش کارگری ایران و جهان است که آذرین و طیف نیروهای چپ همسلک و همنظر او نمی توانند به سادگی و با ردیف کردن الفاظ و عبارات، آن را قلم بگیرند و از رو به رو شدن با آن شانه خالی نمایند.
نویسنده بی راهه می گوید که تبیین سرمایه داری با کار مزدی و تحلیل سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی و نه مشتی اشیاء، حرف درستی است اما این تبیین، خاص حکیمی و گرایش لغو کار مزدی نمی باشد. بسیار خوب! گفتن این حرف توضیح واضحات است و معلوم نیست که چه چیزی را می خواهد روشن سازد؟ سخن از فرمولبندی ها و باورها نیست. تمامی گفتگو بر سر مکان واقعی و نقش پراکسیسی است که این باورها، یا در واقع انسانهای حامل این باورها، در دنیای واقعی و در معادلات جاری مبارزه میان طبقات اجتماعی احراز کرده و احراز می کنند. فهم کارمزدی به عنوان شالوده نظام سرمایه داری یا تبیین سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی نزد نویسنده بی راهه و جماعت وسیع چپ هم پندار او فقط یک حکم عقیدتی است. اما برای فعالین ضد کار مزدی، بنیاد هر دخالت عملی و فکری در هر قلمرو و هر گام مبارزه طبقاتی بوده و هست. عزیمت از رابطه کار مزدی در تحلیل جامعه سرمایه داری متضمن این معنی است که هر دخالت ما در جنبش کارگری گامی در جهت تدارک و آماده سازی بیشتر این جنبش برای تسویه حساب فرجامین با موجودیت جامعه مبتنی بر وجود رابطه خرید و فروش نیروی کار باشد. تبیین سرمایه داری بر اساس رابطه کار مزدوری، چراغ راه کارگران دنیا برای برقراری پیوند آهنین میان کلیه اشکال مبارزه و اعتراض اجتماعی، علیه کلیه اشکال ستمکشی، محرومیت، فقر و فلاکت و بی خانمانی، بی بهداشتی، بی آموزشی، بی درمانی و همه سیه روزیهای دیگر با مبارزه علیه اساس موجودیت سرمایه داری است. آناتومی سرمایه داری بر پایه رابطه کار مزدی راهگشای باور عینی به سرشت سرمایه ستیز جنبش کارگری و مبرمیت و اهمیت سازمانیابی ضد کار مزدی توده های وسیع طبقه کارگر است. تشریح مارکسی سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی و نه مشتی اشیاء، باید جنبش کارگری را در کلیه قلمروهای زندگی اجتماعی علیه همه اشکال تبلور اقتصادی، حقوقی، سیاسی، مدنی، فرهنگی و اجتماعی سرمایه بسیج کند و به مصاف کشد. رجوع به رابطه کار مزدی در تحلیل سرمایه داری باید فعال سیاسی طبقه کارگر را به درک عمیق مارکسی و سوسیالیستی راهکارهای جنبش ضد کار مزدی کارگران هدایت نماید. تحلیل آذرین و آذرین ها و چپ هم پندار آنها از واقعیت نظام سرمایه داری هر چه بوده است یا هر چه می باشد به اتخاذ چنین استراتژی و تاکتیک و راهکارهائی در قبال جنبش کارگری منتهی نگردیده است. سخن از عقاید نیست، گفتگو بر سر پراکسیس اجتماعی و طبقاتی انسانها و گرایشات و جنبشها است.
فعال سیاسی، گروه ، حزب و گرایشی که ظرفیت متشکل شدن توده های طبقه کارگر علیه کار مزدی را عملاً و در بطن و متن راهکارآفرینی ها و استراتژی پردازیهای سیاسی خود انکار می نماید، جریان و گرایشی که تاریخاً زیر علم و کتل کمونیسم!! برای کارگران نسخه مبارزات سندیکائی و صنفی و قانونی پیچیده است و می پیچد، آنان که فرقه خود را سفینه نجات طبقه کارگر قلمداد می کنند و رهائی کارگران از نکبت و ادبار عینیت موجود را به تسمه نقاله قدرت یابی این حزب و آن حزب شدن ارجاع می دهند. نظریه بافان و محافلی که سوسیالیسم را نه جنبش عینی زنده و جاری طبقه کارگر بلکه مشغله فکری و کار و کاسبی نخبگان سیاسی غیرکارگری می بینند. احزاب و جریاناتی که سوسیالیسم را نه یک جنبش عینی حی و حاضر بلکه دورنمائی بر انتهای افق تاریخ تصویر می نمایند. آری، اینان، این گروهها، سازمانها و حزبها را باید با همین کارکردهای مشخص، با آنچه که در رابطه با جنبش کارگری انجام داده و می دهند و نه با دعاوی پر طمطراق آنها پیرامون پای بندی به کمونیسم یا فرمولبندی های نظری آنان در تحلیل سرمایه داری مورد داوری قرار داد. تحلیل آذرین از سرمایه داری را باید در کارنامه فعالیت سیاسی دو دهه وی جستجو نمود. تلاش برای انحلال جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر در جنبشهای خلقی جویای حق تعیین سرنوشت، حزب سازی خارج از مدار پیکار ضد کار مزدی کارگران زیر نام کمونیسم طبقه کارگر، دعوت کارگران به مبارزه صنفی و قانونی، توصیه به کارگران بخش وسیعی از کارگاهها و مراکز کار و تولید که دست به اعتصاب نزنند و با مبارزات خود پروسه بازتولید و ارزش افزائی سرمایه های این واحدها را مختل نسازند، اتوپی خواندن هر تلاش متناظر با طرح بدیل سوسیالیستی عینیت موجود کاپیتالیستی در جنبش کارگری و مسائل دیگری از این دست کل صفحات این کارنامه را پر می کند. فرض کنیم که ایرج آذرین به آناتومی نوع مارکسی شیوه تولید سرمایه داری اعتقاد داشته باشد و کار مزدی را نقطه رجوع درست آناتومی سرمایه داری بداند، تمامی بحث اینجاست که این باور ایرج در پراتیک سیاسی 20 ساله او چه نقشی ایفاء کرده است؟ قرار بر این بود که همه جا سخن از تغییر و راه حلها و راهبردها و راهکارهای تغییر دادن باشد. مشکل بر سر فرمولبندیها و تفسیرها و اعتقادات نیست.
حرف محسن حکیمی این است که طیف چپ غیرکارگری، فعالین ضد سرمایه داری طبقه کارگر را از پیکره جنبش جاری سرمایه ستیزکارگران جدا می کنند، این فعالین را عضو سکت خود می سازند و به فعالین جنبشهائی سوای جنبش عینی ضد سرمایه داری کارگران مبدل می نمایند. برای جنبش ضد سرمایه داری کارگران یک جا نسخه سندیکاسازی و اتحادیه گرائی و جای دیگر نسخه رژیم ستیزی فراطبقاتی می پیچند. مبارزه سوسیالیستی کارگران را به ضرورت انقیاد و تبعیت توده های کارگر از دستورات حزب غیرکارگری کمونیست نمای خارج از مدار واقعی مبارزه طبقاتی کارگران مقید می نمایند و در این گذر و بر پایه همه این تعینات و مراودات نهایتاً و در تأثیرگذارترین حالت جنبش کارگری را به سوی جا به جائی نوع کنونی برنامه ریزی کار و تولید کاپیتالیستی به نوع دیگری از برنامه ریزی همین شیوه تولید سوق می دهند. حکیمی به واقعیتی بسیار شفاف و غیرقابل انکار اشاره می کند و تصریح می نماید که چپ غیرکارگری موجود با این رویکرد و کارکرد و راه حل بافی و استراتژی پردازی هیچگاه به سازمانیابی جنبش ضد کار مزدی کارگران و به آماده ساختن این جنبش برای محو کار مزدوری عنایتی نداشته و نمی توانسته است داشته باشد. ایرج آذرین بدون هیچ گوشه چشمی به محتوا و جوهر حرفهای حکیمی در طول و عرض عبارت « کار مزدی » بالا و پائین می رود و معترضانه ادعا می کن&